تبليغاتX
                                                                                                  Lilypie 1st Birthday Tickerنی نی ناز و نازبانو
نی نی ناز و نازبانو
خاطرات ناز بانو و سینا جون
سینا جون چهار ماهگیت مبارک

سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گل و تپل مپلشون

بازم مثل همیشه دیر اومدم ولی با کلی خبر جور واجور اومدم.توی این مدتی که نبودم و تاخیر داشتم اتفاقات زیادی افتاده که نمی دونم از کجاش شروع کنم.

اول اینکه سینای گلم بعد از کاشان و ابیانه که در سفر اول رفته بود دومین مسافرت خودش رو در تاریخ چهارم اردیبهشت به شمال و شهر رشت انجام داد. حدود دو هفته در هوای پاک و خوب اونجا به سینا خیلی کیف داد.ما اونجا عروسی یکی از اقوام دور دعوت بودیم و من و سینا به همراه پدر و مادرم به مسافرت رفتیم . همسری هم مثل همیشه کار داشت و نتونست ما را همراهی کنه.از اونجایی که مامانم توی رشت یک سوئیت تفریحی خریده که همه وسایل مورد نیاز را هم داره و آب و هوا هم خیلی خوب بود من و مامانم و سینا کوچولو تصمیم گرفتیم یکی دو هفته ای رو اونجا بمونیم و بابام برگشت تهران. توی این دو هفته به ما خیلی خوش گذشت تنها مشکلی که داشتم همش حواسم پیش همسری بود و گرنه اصلاً میل نداشتم برگردم تهران. اونجا آفتاب خیلی خوب و ملایمی هم داشت و من سینا رو هر روز می خوابوندم رو به آفتاب تا حموم آفتاب بگیره و استخوناش تقویت شه.خدا رو شکر بینی سینا توی این دو هفته چون هوا مرطوب بود اصلاً نگرفت و بچه به راحتی نفس می کشید.و این مسئله هم یکی دیگه از دلایلی بود که دلم نمی خواست برگردم . روزای آخرم متوجه شدم پشت چشم سینا زخم شده و بالاخره هم متوجه نشدیم مورچه یا پشه اذیتش کرده یا خودش با ناخن چشمش رو زخمی کرده.یک نکته دیگه اینکه کلی موهای سینا توی این دو هفته ریخت که همه می گفتند طبیعیه.چون موهای سرش مال وقتیه که توی شکم مادرش بوده و الان میریزه ولی دوباره جاش موهای جدید درمیاد.البته موهای خودمم یک کم ریزش پیدا کرده ولی خدا را شکر جوشهامکه از ابتدای بارداری تمام بدنم رو گرفته بود خوب شده و خواب رفتگی دستهام هم به کلی از بین رفته و وزنم هم به زمان قبل از بارداری یعنی 61 کیلو رسیده که امیدوارم از این هم کمتر بشم. البته این مسئله رو مدیون شیر مادر خوردن سینا جونم هستم که باعث شد خیلی سریع وزنم به حالت نرمال برگرده.

القصه بعد از دوهفته که برگشتیم تهران ، سینا هوشیارتر شده بود و باباییش رو با تعجب نگاه می کرد . بعد از یکی دو ساعت یواش یواش یخ آقا باز شد و کلی با بابایی بازی کرد. آقای همسر محترم هم انگار نه انگار که خانمی داره که دو هفته خونه نبوده ، فقط و فقط با گل پسریش بازی می کرد و منو پاک از یاد برده بود. یک کمی هم از عروسی بگم.اول که وارد شدیم همه چیز خوب بود ولی تا موزیک شروع شد از شانس بد من مامانم اینا یه جایی نشسته بودن که نزدیک اکو بود و سینا خیلی ترسیده بود و گریه می کرد .من دنبال یه جای بی سر و صدا می گشتم که یه خانمی به من پنبه داد و گفت کمک می کنه که کمتر بترسه .از زمانی که پنبه در گوش سینا گذاشتم کمی آرام شد و آقا تازه توی مجلس یادش اومد که بخوابه و من هم اون رو توی کریرش گذاشتم و حسابی خوابید و وقتی موزیک تموم شد آقا سینا هم بیدار شد. انگار که داشتند براش لالایی می خوندند.خدا را شکر که سینا به صدای آهنگ و سروصدا عادت داره راحت خوابید.البته توی آشپزخونه تالار عروسی . ولی بچه های دیگه که توی مجلس بودن خیلی بی تابی می کردن و مادراشون می گفتند که باید توی یه جای ساکت بخوابند ولی سینا جون به سرو صدا حساسیتی نداره ولی از جیغ وحشت داره. وقتی برگشتیم تهران دوباره یک عروسی دیگه دعوت شدیم .و این دفعه دیگه با امکانات کامل رفتم و پنبه هم داخل کیفم گذاشتم .به همه مامانایی هم که  مشکل من رو داشتند پنبه هم می دادم. سینا جون هوشیارتر شده و غریبه ها را که می بینه می ترسه . لحظه ورود به مجلس بغل مامانم بود و تا خانومای با موهای رنگ شده و عجیب و غریب رو دید زد زیر گریه و مجلس رو گذاشت روی سرش . کلی باهاش صحبت کردم و براش شعر خوندم تا آروم شد .

کارهایی که سینا جون یاد گرفته :

افراد خانواده را به خوبی تشخیص می ده بخصوص من و باباش رو .باباییش هم بهترین همبازی سینا شده و کلی با هم بازی می کنندو پسر گلم هم با صدای بلند براش می خنده و کلی نگاههای عشقولانه به هم می کنند که من واقعاً بهشون حسودیم می شه. وقتی که سینا پیش باباییشه من سراغ کارای خونه می رم و بعد مدتی که برمی گردم سینا منو با نگاهش دنبال می کنه طوری که انگار داره به ساندویچش نگاه می کنه. سینا اصلاً برای شیر خوردن گریه نمی کنه و همیشه خودم باید برم سراغش و شیرش بدم..تازگیها هم شیر خوردنش کم شده و من هم همش نق می زنم که چرا شیر کم می خوره و چرا لاغر شده ؟اما باباییش و مادر و پدرم می گویند طبیعیه . بهترین زمانی که سینا خوب شیر می خوره زمانیه که خوابه وگرنه توی بیداری اینقدر با دستهاش بازی می کنه و شیر نمی خوره . من سینا را مدام پنپرز می کنم و مامانم هواشو خلی داره و می گه که بچه باید آزاد باشه وگرنه فرم پاهاش پرانتزی میشه.سینا جدیداً خیلی دستهاشو می خوره چه گرسنه باشه و چه نباشه .هرچی سعی کردم پستانک خوردن رو یادش بدم نشد که نشد و همیشه با دست خوردنش مشکل دارم و کلی بینمون بکش بکش می شه آخه می ترسم فرم دستاش بد بشه.

خدا رو شکر مشکل بینی گرفتگی سینا خیلی کمتر شده آخه هر روز حمومش می کنم سینا عاشق حموم کردنه و با آب میانه خوبی داره . وقتی می برمش حموم کلی خوشحال می شه و بعد از حموم هم شیرش رو میخوره و یکی دوساعتی تخت می خوابه . تازگیها خیلی دوست داره که به بغل دراز بکشه و بیشتر به پهلو میچرخه . پسرم شدیداً قلقلکی هم  تشریف داره .

یکی از کارهایی که سینا دوست داره اینه که روی پاهام بشینه و پاهای خودش رو به زمین فشار بده و خودش رو به سمت بالا و یا جلو حرکت بده . کتاب داستانهاشو هم که می بینه کلی با عکساشون حرف می زنه.وقتی با صدای مرغ و خروس و گربه و جوجه و ... براش حرف می زنیم کلی خوشش میاد و بلند می خنده. خدا را شکر موهای سرش هم کم کم داره دوباره درمیاد.

روز سیزدهم خرداد هم چهار ماهگیش تموم شد . و باید نوبت دوم واکسنش رو  می زدیم .ولی چون تعطیل بود و  هم می خواستیم چند روزی بریم مسافرت ، ترسیدم مبادا توی مسافرت اذیت بشه . با پزشک نوزادان تماس گرفتم و راهنمایی خواستم . دکتر گفت دیرتر بشه ( بعد از تعطیلات ) مشکلی نداره تازه بهتر هم هست از اینکه زودتر بزنی.

من و مامانم معتقدیم سینا باید کم کم با مزه غذاهای مختلف آشنا بشه ( مثل میوه و ماست ) و بعضی اوقات نصف قاشق چایخوری آب هندوانه یا ماست بهش می دیم .مزه آب هندوانه رو خیلی دوست داره.

خدا را شکر میکنم که چهار ماهه مسئولیت بزرگ کردن یک فرشته کوچک رو به من سپرده و زندگی من و همسری با اومدن سینا کوچولو شیرین و شیرین تر شده.

از همه دوستای خوبم می خوام که برای من و همسری دعا کنند تا بتونیم یه خونه کوچولو بخریم و بریم خونه خودمون. خیلی به من سخت می گذره چون بیشتر کارا و پخت و پز رو مامان انجام میده و من حسابی تنبل شدم. وضعیت خونه هم که روز به روز بدتر می شه و قیمت ها هم همینجور بالاتر میره . اطراف تهران هم مثل اندیشه و کرج هم خیلی گشتیم ولی اونجاها هم با تهران برابری می کنه. توکل به خدا .هرچی خدا بخواد همون می شه.

 از همه دوستای خوبم  هم معذرت می خوام که توی این مدت نتونستم بهشون سربزنم و حالشون رو بپرسم.

 

 

 
 
 
|+|
نوشته شده توسط نازبانو در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت20:8
دومین ماه تولد سینا جون

 

سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گلشون

سیزدهم فروردین دومین ماهگرد به دنیا آمدن سینای گلم بود.باورم نمی شه که چه زود گذشت.خدا را شکر می کنم که من را لایق مادر شدن دانست و این فرشته کوچولو را به من هدیه کرد.

من همیشه از عدد سیزده بیزار بودم و فکر می کردم باید از عدد سیزده دوری کرد چون نحس است. زمانی که دکترم گفت روز سیزدهم بهمن ختم بارداری است خیلی ناراحت شدم و دوست داشتم با او صحبت کنم تا شاید زایمان را یک روز پس و پیش کند.ولی با وضعیتی که اون موقع داشتم جرات نکردم این حرف را بزنم.ولی حالا خیلی خوشحالم و عدد سیزده را خیلی دوست دارم.چون خدای مهربون بهترین و قشنگ ترین هدیه اش را در این روز به من داد تا شاید من بدانم که همه چیز زیبا و خوب است اگر ما خودمان بخواهیم.

توی این ماهی که گذشت پسر گلم خیلی شیرین کاری کرد .وقتی باهاش صحبت می کنیم یا نازش می دیم صدا از خودش در می آره یا آق ق ققو می کنه و جوابمون را میده و تند تند دست و پا می زنه و بازی می کنه.وای که نمی دونم چه جوری این حرکاتش رو توصیف کنم .همیشه توی دوران بارداری دوست داشتم که پسر گلم رو در آغوش بگیرم و گردن خوش بویش رو بو کنم تا همه خستگیهام را در کنم.  و حالا که فرشته کوچکم را درآغوش می کشم از خدای بزرگ تشکر می کنم که این گل زیبا را به من هدیه داده تا زمانی که خسته از کارهای خونه یا دل شکسته از رسم زمونه بغلش می کنم و او چشم در چشم به من خیره میشه و با اون دهان بی دندون و قشنگش به من لبخند می زنه تموم خستگی ها و دلتنگی هام از بین بره.

توی تعطیلات پدر و مادرم به مسافرت رفته بودند و من و همسری و سینا تهرون موندیم .چند شب بود که هرچی شیر به سینا می دادم اول مقداری از اون رو بالا می آورد و بعد مابقی رو شبیه پنیر بالا می داد و باز دوباره درخواست شیر می کرد و دوباره همین ماجرا.

خیلی نگرانش بودم. دهم فروردین بردمش دکتر. مبادا سرما خورده باشه . دکتر گفتکه شیر مادر بهترین دارو برای بچه هست و سعی کنم فقط بهش شیر بدم. اما شب بعد سینا شیر بیشتری برمی گردوند و مقدار خوابش هم بیشتر از همیشه شده بود  طوری که در مدت یک ساعت چهار پنج مرتبه شیر برگردوند .من و پدرش خیلی نگرانش شدیم و نزدیک ساعت دو نیمه شب بود که او را به بیمارستان کودکان تهران بردیم.اما به محض ورود به بیمارستان ترس عجیبی من را گرفت و پشیمان شدم که چرا بچه را به اینجا آورده ام.آخه می دونید بیمارستان خیلی شلوغ بودو پر بود از بچه های جور واجور با بیماریهای مختلف .

من در راه بیمارستان به سینا شیر داده بودم ولی خدا را شکر این بار بالا نیاورده بود به همین خاطر به همسری گفتم بیا برگردیم خونه. ولی همسری گفت بهتره بچه یک چکاپ بشه تا اگر خدای نکرده مسئله ای باشه یا سرما خورده باشه الآن پیشگیری کنیم . دکتر بچه را که دید گفت که شکم سینا خیلی ورم داره و مشکل اصلی او نفخ معده اش هست که باعث می شه به خودش فشار بیاره و شیرش رو برگردونه. به خاطر همین براش گرایپ میکسچر و قطره دایمیتیکون داده که نمی دونم این قطره براش ضرر داره یا نه . برای شیر بالا آوردنش هم قطره متو کلروپرامید داد که اگه مشکل ادامه داشت بهش بدیم ولی خدا را شکر دیگه مشکلی پیدا نکرد و شیرش رو برنگردوند.

اولین سیزده بدر  پسرم رو با گل پسری رفتیم رودخانه ای در کن.هوا بارانی بود و من و همسری سعی می کردیم بصورت نوبتی بیشتر در ماشین باشیم تا خدای نکرده بچه سرما نخوره . البته ما به خاطر سینا بعد از نهار رفتیم بیرون یک دوری بزنیم .سینای عزیزم تازگیها وقتی گرسنه اش می شه گریه های خیلی بلندی سر میده . دیشب هم سینا از ساعت یازده شبتا ساعت 5/7 صبح همش بیدار بود و مثل خرگوش خواب دو دقیقه ای میکرد بعد پا می شد گریه می کرد شیر می خورد بعد سکسکه می کرد بعد هم یک کمی بازی میکرد و صدا از خودش در می آورد بعد هم دوباره همه ماجرا از نو شروع می شد.قربونش برم وقتی که بازی میکنه و از خودش صدا در میاره آدم دلش نمیاد ازش چشم برداره .خلاصه من و باباییش تا ساعت 8 صبح دربست در خدمت ایشون بودیم تا بالاخره آقا دیگه خوابش گرفت و خوابید و رضایت داد تا ما هم بریم یک کمی استراحت کنیم.

روز چهاردهم فروردین نوبت دوم واکسن سینا جون بود.با این که تموم شب را بیدار بودیم نزدیکای ظهر با همسری بردیمش بهداری .قبل از رفتن 5 قطره استامینوفن بهش دادیم .واکسنش رو توی دو تا پاهاش زدند.طفلکی موقع واکسن زدن خواب بود و هر کاریش کردیم بیدار نشد به خاطر همین خیلی ترسید و گریه کرد.اون روز تا بعدازظهر یککمی حالش خوب بود ولی بعد از ظهر که اثر داروی استامینوفن از بین رفت بی تابیش شروع شد. پای راستش سفت شده بود و از شب هم تب کرد.روز اول پاهاش رو با آب سرد و بعد هم با آب گرم کمپرس می کردیم و زمانی که می شستمش با آب ولرم زیر شیر ماساژش می دادم. وقتی قطره را بهش می دادیم خوابش می برد و وقتی اثر قطره از بین می رفت بی تابی می کرد . طفلکی سرما هم خورده بود و دیگه کاملاً بی حال شده بود و با صدای ناز و معصومش ناله می کرد.بعد از دو سه روز کمی بهتر شد و ما هم یک نفس راحتی کشیدیم.

چند روزه که پسر گلم دوست داره که دستهاشو بخوره .به خاطر همین مرتب دستکش هاشو دستش می کنم تا حواسش به دستهاش نره . بازی کردنش  هم قربونش برم همچین سرو صدایی راه می اندازه که بیا و ببین . وقتی هم که باهاش بازی می کنیم با اون دهان بی دندون و قشنگش خنده تحویل می ده و دل ما رو می بره.ولی همچنان به شب زنده داریش ادامه می ده و ما را تا ساعت هفت هشت صبح بیدار نگه می داره.البته دو سه روزه که سعی کردم عادت خوابش رو تغییر بدم و روزها بیشتر بیدار نگه دارمش تا شب بتونه بخوابه .تا حدودی هم موفق شدم ولی نیاز به زمان داره تا عادت کنه شب موقع خوابه و روز موقع بازی کردن و بیدار موندن.

دیروز شنبه سینا جون را به بهداری بردم تا قد و وزنش را اندازه بگیرم.

 

وزن : 800/5

قد : 60

دور سر : 39

 

 

 

 
|+|
نوشته شده توسط نازبانو در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت12:3
عیدانه

سلام به همه دوستای خوبم ونی نی های گلشون .سال نو همگی مبارک باشه وامیدوارم که توی سال جدید همه خوش وخرم  و سلامت باشین

 

بالاخره امروز عزم خودم را جزم کردم تا دوباره مطلبی بنویسم . بااینکه پسر گلم خیلی آقاست و بچه بهونه گیری نیست  ولی این موقعیت جدید کمی برایم تازگی داره ونمی تونم مثل سابق به خوبی به همه کارهام برسم . واقعا ً تمام وقتم پر شده و به هیچ کاری غیر از سینای گلم نمی رسم. .  ولی حالا فکر میکنم کمی باهم هماهنگ تر شدیم .

یکی از مشکلاتی که تقریبآ حل شده اینه که پسرم روزها را کامل میخوابه و تا مامانیش میخواد بخوابه یادش میاد که باید بیداربشه . هر چه  دست وصورتش را میشویم تا بیداربشه یا باهاش بازی میکنیم تآثیری نداره  و روز وشبش  را گم کرده . ولی وقتی خودش بیدار میشه وبازی میکنه توی هر شرایطی که باشم و خسته خسته هم که باشم دلم نمیاد که بخوابم .  معمولاً از دوازده شب تا شش صبح شیفت کاری گل پسریه که بعضی شبها مامانم و  بابایی سینا به کمکم می آیند .

 

قرارشده بود روز دهم زایمانم برای چکاب و ختنه سینا به مطب دکتر بریم چون تعطیلی رسمی بود مجبور شدم که پیش همکار دکترم برم وختنه هم بعد تعطیلی انجام بشه  . اما نمی دونستیم که به روش سنتی باشهبهتره  یا حلقه ای پزشک خودم هزینه بالایی برای ختنه میگیره .پدر م درمانگاه یکی از دوستانش را معرفی کرد وختنه گل پسری را یک شنبه5 /12/86  به روش حلقه ای انجام دادیم .وهزینه آن هم یک سوم هزینه ای شد که باید به دکتر خودم می دادم. البته مهمتر از همه دکترش بود .چون جراحی بود که روزانه چندین ختنه انجام میده وتوی کارش مهارت داره . خداروشکر که تا قبل از یک ماهگی (روز  بیست وسوم ) سینا جان راختنه کردیم چون  خیلی برایش بهتره و هنوز هوشیار نیست که اذیت بشه اما به جای اون من خیلی اذیت شدم . موقع ختنه نگذاشتند که ببینمش و مامان مهربان وهمسری به پزشک یاری رساندند . خداروشکر که روزپنجم هم حلقه اش موقع تعویض افتاد .توی این مدت خداراشکر میکردم که مامانم کنارم هست وبه من خیلی کمک کرد چون واقعآ شرایط سختی بود .روز سی ام بهمن ماه  هم به دکتر رفتیم و قدو وزن سینا را اندازه گرفتن و قطره مولتی ویتامین دادند که سینا  دوستش نداره و همه اون را بیرون میده .

قد : 5/52

وزن : 44

دور سر : 5/36

 

سینا جون مدتیه که بینی اش خیلی  می گیره با دکترش مشورت کردم و او گفت به خاطر اینه که موقع شیر خوردن شیر وارد بینی اش می شه و می تونم از قطره کلراید سدیم و پوار بینی استفاده کنم.ولی پسرکم

شیطونی می کنه و نمی ذاره و ما هم سعی میکنیم با حموم کردنش این مشکل رو حل کنیم.

مدتی هم پاهاش خیلی عرق سوز می شد و قرمز می شد. همه جور پماد رو امتحان کردم اما نتیجه نداشت. خیلی نگرانش بودم تا اینکه مامانم روغن وازلین جانسون رو براش گرفت و خیلی زود مشکل حل شد و پاهای سینا به حالت عادی برگشت.

دکتر بهم گفت چون بچه عرق سوز سده باید خیلی زود به زود جاشو عوض کنم و از پارچه ( کهنه ) استفاده کنم و بچه مدام باز باشه تا پاهاش هوا بخوره. این مسئله کارم رو خیلی زیاد کرده بود و نیمی از وقت روزانه ام فقط صرف کهنه و لباس شستن سینا شده بود. بالاخره تصمیم گرفتیم یک مینی واشر بخریم که مخصوص شستن لباسهای سینا جون باشه. به خاطر همین رفتیم و مینی واشر مارک  HUGEL که هم شستشو داره و هم خشک کن خریدیم و الآن خیلی راضی هستم و کارم هم کمی سبک شده است.

روز چهاردهم اسفند سینا رو بردیم دکتر و دوباره  قد و وزنش رو اندازه گرفت .

دکتر گفت الحمد لله سینا هیچ مشکلی نداره و فقط یک کم وزنش بالا رفته چون زیاد شیر می خوره. و می تونم وقتی گرمش می شه به جای شیر کمی آب داغ رو سرد کنم و بهش  بدم. آخه سینا وقتی تشنه اش می شه دهانش رو باز می کنه و انگار نفسش می گیره .

قد :54  

وزن : 700/4

دور سر :37

دکتر یک آزمایش کشت ادرار هم برای سینا نوشت که مشخص بشه ادرارش خدای نکرده عفونت داره یا نه ؟که چون تعطیلات عید شروع شد دیگه فرصت نشد به دکتر نشونش بدیم ولی آزمایشگاه گفت که ادرارش مشکلی نداره. مشکل دیگه ای  که دارم اینه که بعضی وقتها سینه ام رگ می آره و موقع شیر خوردن سینا فواره می زنه توی دهانش که همین باعث می شه شیر توی گلوش بشکنه و به سرفه بیفته. نمی دونم باید چکار کنم که اینجوری نشه.

برای خرید عید هم سینا رو پیش مامانم میذاشتم و می رفتم بیرون خریدامو انجام می دادم. لحظه سال تحویل هم خیلی دیدنی بود . سینا جون اولین بهار زندگیش رو تجربه می کنه و این یک احساس خیلی جالبی برای من و همسری بود.خدا رو شکر کردیم که این گل خوشبوی بهاری رو در این بهار به ما هدیه کرده و زندگیمون رنگ بهار گرفته.

راستی پسرم اولین مسافرتش رو توی ایام عید انجام داد و من و همسری و سینا و بابا و مامانم همگی رفتیم کاشان و سینا هم یک گشت حسابی توی کاشان و راوند و ابیانه و فین زد و حسابی حالشو برد. خدا رو شکر بچه ام خوش مسافرته. هوا هم خیلی خوب بود و سینا توی هوای بهاری کلی حال میکرد.

دیروز هم مامانم اینا رفتند مسافرت و من و همسری و سینا موندیم تهرون. برای اولین بار سینا رو بدون کمک مامانم حموم کردیم. از حمومش هم که نگو. اینقدر آب رو دوست داره که دیگه دلش نمی خواد از حموم بیاریمش بیرون.بعد حموم هم شیرش رو می خوره و تخت می گیره چند ساعتی می خوابه.

تازگی ها همه چی رو با تعجب نگاه می کنه و ذل می زنه به هرچی که تو تیررس نگاهش قرار بگیره. موقعی هم که باهاش صحبت می کنیم صداهای تازه ای از خودش در می آره و با ما حرف می زنه .خنده هاش رو هم نگو که وقتی می خنده هیچ لذتی برای ما از دیدن خنده اش تو دنیا بالاتر نیست.

الآن هم دارم سعی می کنم شیشه و پستونک خوردن رو یادش بدم تا اگه یک موقع خونه نباشم بقیه بتونن نگهش دارن.دکترا خیلی با این کار مخالف هستن ولی به نظر من بچه باید به اونها هم عادت کنه به شرطی که بد عادت نشه و شیر مادر خوردن یادش نره.چند بار هم که خونه نبودم مامان شیرمو توی شیشه به سینا داده. ولی از پستونک اصلاً خوشش نمی آد.

اینم چند تا از عکسهای گل پسریم که تو این مدت بخصوص نصف شبها که بیداره و می شه ازش عکس با چشمهای باز گرفت گرفتیم:

 

                      هی ! یاد ایام بخیر چه عالمی داشتیم !

 

                        

 

                   

                      اینم سلام نظامی من . خبر دار!!

 

                    

 

                     حال می کنی مفتی مفتی از من عکس می گیری ها ! 

 

                    

 

                    بدون شرح!!

 

                    

 

                     نصف شبی هم دست از سر من برنمی دارید . مثل اینکه مشت دلتون می خواد!

 

                    

                     

 

                   با کی هستی با منی ؟ من چیکاره بیدم !

 

                    

 

                     اینم ازکلک بابا مامانم .حالا دلشونم خوشه من حالیم نمی شه پستونکه!

 

                   

                     

 

                      

 

                     

 

                     

 

 

 

 

 

 

 

 

                  

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت20:54
سینا جان تولدت مبارک
                                    

                                       


       

                                                  

                                                               نام : سینا

تاریخ تولد : ۱۳/۱۱/۱۳۸۶

ساعت تولد : ۹ صبح

محل تولد : تهران

بیمارستان : دی

  

نام دکتر :  حمید مظاهری

وزن : ۲۷۰ / ۳ کیلو گرم

قد : ۴۸ سانتی متر

گروه خون :  + O

    


سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گلتون

بالاخره نی نی ناز ما هم با همه تفاسیرش به دنیا قدم گذاشت و با اومدنش شادی و شیرینی زندگی مشترک ما رو چندین و چند برابر کرد. با هیچ جمله و کلمه ای نمی تونم وصف کنم که چقدر دوستش دارم و لحظه به لحظه که می گذره عشق و علاقم بهش زیاد و زیادتر می شه.امیدوارم که من و باباییش بتونیم آینده ای خوب و روشن براش به ارمغان بیاریم.

شاید شما دوستای خوبم که تاریخ تولد سینای گلم رو می دونستید تعجب کردید که چرا باز اینقدر زودتر به دنیا اومد.یعنی اولش قرار بود بیستم بهمن ماه باشه که به خاطر ورم شدیدی که تمام بدنم بخصوص پاهام داشت قرار شده بود هفدهم بهمن زایمان کنم.جریان از این قرار است که روزی که از مطب اومدیم خونه  به مامانم خبر دادم که تاریخ زایمان هفدهم شده .مامانم هم با عجله روز ششم بهمن خودشو از مشهد به تهران رسوند و تحت مراقبت ویژه از طرف مامانم قرار گرفتم.حتی غذایم هم از بقیه جدا شد و نان و برنج و نمک از رژیم غذاییم کنار رفت.با اینکه خیلی مراقبت می کردم ولی باز هم ورم دست و پاهام زیادتر می شد. روز دوشنبه مامانم دوباره تلفنی با دکترم صحبت کرد و دکترم گفت که فردا یعنی سه شنبه ساعت 8 صبح فوری برم بیمارستان تا دکتر وضعیتم رو دوباره چک کنه.

فردا رفتم بیمارستان و دکتر ورم پاهام رو که دید گفت باید اورژانسی زایمان کنم.من هم که هیجان زده شده بودم و راستش کمی هم ترسیده بودم و اصلاً آمادگی زایمان رو نداشتم با اضطراب پرسیدم : دکتر زود نیست ؟ممکنه برای بچه مشکلی پیش بیاد.دکتر کمی فکر کرد و رفت تا با دستیاراش مشورت کنه.وقتی برگشت گفت : با اینکه آزمایش پروتئین ادرارت مشکلی نداره و علایمی از مسمومیت حاملگی در تو وجود نداره صلاح در اینه که زودتر زایمان بشی ولی چون هفته 38 را تازه شروع کردی ممکنه مجبور بشیم بچه را چند روز توی دستگاه نگه داریم.به خاطر همین شما برو خونه و پنج شنبه بیا بیمارستان تایک آزمایش مجدد از تو بگیرم و اون موقع نظرم رو بدم.اگه آزمایشت خوب بود روز شنبه سیزدهم بهمن بیا واسه سزارین و اگه آزمایشت خوب نبود همون پنج شنبه برای زایمان خوبه.

من هم با کلی خوشحالی که از دست دکتر فرار کردم اومدم خونه.روز پنج شنبه برای معاینه رفتم بیمارستان.ولی با کلی تجهیزات و لوازم و وسایل لازم .همسری و بابا و مامانم هم همه اومدند.کلی مراسم از زیر قرآن رد شدن و فیلمبرداری و خداحافظی هم کردیم .گفتیم شاید موندنی شدیم.حیفه فیلم نداشته باشیم.

آزمایش روز پنج شنبه هم خدا را شکر مشکلی نداشت و صدای ضربان قلب بچه هم خوب بود.دکتر تصمیم گرفت و روز شنبه سیزدهم رو برای ختم بارداری اعلام و در پرونده ام ثبت کرد.از خودمم هم تعهد کتبی گرفت که اگه برای زایمان توی اون تاریخ نرم مسئولیتش با خودمه.بازم خوشحال برگشتم خونه .

همسری می گفت یک بار جستی ملخک .دوبار جستی ملخک . شنبه دیگه کف دستی ملخک!!!

با مراعات و سلسله اقدامات رژیمی که انجام می دادم امیدوار بودم دکتر روز شنبه هم بگه برو خونه همون هفدهم بیا.با اتاق زایمان بیمارستان تماس گرفتم گفت شنبه باید ساعت شش صبح بیمارستان باشی ولی چون شما تکلیفت هنوز معلوم نشده به خاطر همین ساعت هفت صبح بیا.

دوباره روز از نو روزی از نو . با سلام وصلوات روز شنبه راهی بیمارستان شدیم .کلی هم توی ترافیک همت گیر کردیم و همش اضطراب داشتم که دیر شد .بالاخره رسیدیم بیمارستان و رفتیم بخش زایمان.دکتر وضعیت من رو کنترل کرد و آزمایش پروتئین ادرارم رو دوباره دید و گفت وضعیتت شکر خدا خوبه ولی ورمت خیلی شدیده. دکتر پرسید آیا جنین تکون می خوره ؟ گفتم موقع غذا خوردن و بعد غذا کمی تکون میخوره ولی در حالت عادی در شبانه روز خیلی تکون نمی خوره.این حرف باعث نگرانی دکتر شد و گفت حرکات جنین بخصوص توی هفته های آخر بارداری خیلی اهمیت داره.به خاطر همین چند روز صبر کردن اصلاً ارزش ریسک کردن رو نداره و ممکنه خدای نکرده به خاطر ورم زیادت بچه خفه بشه.بلافاصله دکتر دستور بستری نوشت و گفت بده همراهات برات پرونده تشکیل بدن خودت هم بیا و آماده شو برای زایمان. من اومدم بیرون و برگه بستری رو دادم به همسری و با کلی هیجان و اضطراب خداحافظی کردم و برگشتم داخل بخش . نمی دونید قلبم چطوری تند تند می زد پر از استرس بودم. نمی دونستم می خواد تا دقایقی دیگه چی پیش بیاد؟ همسری و بابا مامانم هم هیجان زده شده بودند.من لباسامو عوض کردم و برای عمل آماده شدم.منو روی برانکارد خوابوندن و بردن اتاق عمل. نمی دونید اونجا چقد سرد بود .پرستارا مشغول وصل کردن آنژیوکت و سایر کارها شدند. من از یکی از اونا پرسیدم من رو بیهوش می کنید ؟ من دوست دارم بیهوش بشم . که دکترم گفت : آره جانم بیهوش میشی . بدون بیهوشی که نمیشه!

من شروع کردم به دعا خوندن و در حال تشهد گفتن بودم که همه چی دور سرم شروع به چرخیدن کرد و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم.وقتی چشمام رو باز کردم توی اتاق داخل بخش بودم و خانواده هم همگی کنارم بودند. وای چه دردی داشتم .یک چند دقیقه ای که گذشت پرستار بخش نوزادان گل پسری خوشگل منو آورد تا همه ما ببینیمش. من در حالت نیمه بیهوشی هم خوابم می برد و هم دوست داشتم چشمامو باز نگه دارم تا پسر قشنگمو ببینم.

                                                    

مادر اتاق نوزادان بچه را آورد و آموزش شیردهی بچه را یاد داد و مشخصات نوزاد را هم برای ما خوند.با کمک مادرم برای اولین بار پسر عزیزم و پاره تنم رو به آغوش کشیدم.این لحظه بهترین لحظه زندگیم بود و هیچ وقت اون رو فراموش نمی کنم .درد شدیدی داشتم و گلوم خشک شده بود . همین طوری به خواب رفتم.

همسری مهربونم منو سوررایز کرده بود و به یکی از این پرسنل اتاق عمل پول داد و دوربین رو داده بود به او تا از همه جریانات اتاق عمل فیلم بگیره.اونم از تمام مراحل زایمانم فیلمبرداری کرده بود .

زایمان در کمتر از ده دقیقه انجام شده بود و همسری در حال تشکیل پرونده و بالا پایین رفتن بود که خبر تولد گل پسرشو بهش دادند. همه پرسنل اتاق عمل دورش  جمع شدند و اونم که اینقدر خوشحال شده بود که حد نداشت .به خاطر همین خبردار نشد چطوری در عرض سه سوت جیبش خالی شد!

من از همسری خواسته بودم که زیر نظر دکتر خودم باشم و بقیه چیزا برام مهم نبود ولی اون بنده خدا برای من اتاق خصوصی گرفته بود . چون دوست داشت توی این وضعیت من راحت باشم و غریبه توی اتاق رفت و آمد نکنه تا بتونم بیشتر استراحت کنم. شب اول مامانم پیشم موند و خواهرم که خبر زایمان زودهنگام منو دیرهنگام گرفته بود و غافلگیر شده بود با عجله خودشو تا بعد ازظهر  از شهرستان به تهرون رسوندوشب دوم را هم او پیشم موند.و اتاق بیمارستان را با سلیقه ای که داشت کلی تزئین کرد.

در بیمارستان گل پسری را هروز حمام می کردند نمی دونید چقدر گل می شد وقتی از حموم می اومد.روز سوم دکتر وضعیت من و سینا جون رو چک کرد و اجازه مرخصی داد.من خیلی نگران سینا جون بودم که نکنه زردی داشته باشه . با آزمایشی که بیمارستان انجام داد گفتند درجه زردیش ۵/۸ است .تا ۱۰ طبیعیه و جای نگرانی وجود نداره .متاسفانه همون روز که من مرخص می شدم برادرم هم توی بیمارستان میلاد عمل جراحی داشت و باید مامانم اینا اونجا هم می رفتند.این وسط همه مونده بودن منو بگیرن یا داداشمو !خوشبختانه بعد از اینکه اونا رفتن بیمارستان گفتند تاریخ عمل داداشم تغییر کرده و عقب افتاده.به خاطر همین کلی از مشکلات ما حل شد و با آرامش بیشتری به خانه برگشتیم.

وقتی اومدیم خونه به افتخار ورود گل پسری و برای سلامتی او گوسفند قربانی کردیم.روز اول از بس هیجان و استرس داشتم نمی دونم چرا شیرم قطع شده بود.هر کاری می کردم حتی یک قطره هم شیرم نمی اومد . بچه هم گرسنه شده بود و همش بی تابی میکرد.و داشت ضعیف می شد .منم که این وضعیت پیش اومده بود و انگار دچار افسردگی بعد از زایمان هم شده بودم همش گریه می کردم

مامانم مجبور شد برای اینکه به بچه فشار نیاد و خدای نکرده کلیه هاش به خاطر بی آبی خراب نشه یکی دوبار بهش آب قند بده.تا فردا بریم پیش دکتر نوزادان ببینیم چکار باید کرد ؟آخه سینا جون اصلاً ادرار نداشت و این نمی تونست نشونه خوبی باشه.من و همسری کلی نذرونیاز کردیم تا این مشکل حل بشه.روز سه شنبه رفتیم بیمارستان و مشکل را برای دکتر نوزادان بخش تشریح کردیم.در این فاصله من کلی دلستر و کمپوت انجیر هم خورده بودم . دکتر هم یک پودر شیر افزای خارجی برام نوشت و گفت تا زمانی که شیرم زیاد بشه می تونم با قاشق کوچک یا قطره چکون به بچه شیر خشک بدم . برای اینکه اگه به شیشه عادت کنه دیگه شیر مادر رو نمی خوره. دکتر گفت البته این وضعیت زیاد نگران کننده نیست و همه مادرها تا ده روز بعد از زایمان شیر ندارند یا کم دارند و بعد از این مدت درست می شه.

بعد از اون حول و حوش یکی دو ساعت به اتاق نوزادان رفتم و با کمک مسئول اونجا آموزش شیردهی را یاد گرفتم. مسئول بخش گفت من مشکلی برای شیر دادن ندارم بلکه بلد نبودم چطوری شیر بدم.خدا را شکر مشکلم از همون روز حل شد و من تونستم به سینا گلم شیر بدم.

دکتر نوزادان یک آزمایش برای غربالگری تیروئید و زردی و همچنین گروه خون سینا نوشت که دو تا را اورزانسی جواب دادن.گروه خون سینای گلم +O  بودو زردی او هم ۲/۹ بود تلفنی نتیجه را به دکترش اطلاع دادم و دکتر گفت خدا را شکر مشکلی نداره .شکر خدا مشکل شیردهیم حل شد و نیازی به دادن شیر خشک نداشتم و از پودر شیر افزا هم استفاده نکردم به همین خاطر سینا الان صورتش خیلی بهتر شده و علائمی از زردی در او دیده نمی شه. روز دهم هم که رفتم بخیه هام رو کشیدم و کلی الان خدا را شکر حالم بهتر شده.

از گل پسریم بگم که خیلی شبیه باباش می مونه با دستهای کشیده و قد بلند.چشمهاش الان کمی به طوسی می زنه که امیدوارم بعداً شبیه چشمای خودم  روشن بشه.خیلی دوست داره که با دستهاش بازی کنه و تکونشون بده . یکی دو بار مامانم قنداقش کرده و دستهاشو داخل قنداق گذاشت.اگه بدونید چیکار کرد تا بالاخره مجبور شدیم دستهاشو آزاد کنیم.از شب نشینی هاش که نگید روزا می خوابه شبا رژه می ره ! ولی روزایی که باباش تعطیله و خونه می مونه  نمی دونم از کجا می فهمه  که تموم روز را  بیداره و با باباش کلی صفا می کنه.

اوایل برای شیر دادن مجبور بودم یکی دو ساعت بشینم و بهش شیر بدم و این کار خیلی منو اذیت می کرد بخصوص بخیه هامو  اما الان یاد گرفتم که بهش خوابیده شیر بدم و خیلی راحت تر شدم.

باید ببخشید که دیر اومدم و زیاد نوشتم. البته زحمت نوشتنش هم گردن همسری افتاد . چون واقعاً شب و روزم با هم یکی شده و هنوز به شرایط جدید عادت نکردم . از طرفی نمی تونم روبروی مونیتور و روی صندلی بشینم چون خیلی اذیت می شم.

خدا را شکر می کنم که به من و همسری فرزندی سالم و زیبا هدیه کرده و دوران پر مشقت بارداری را با همه ماجراها و سختیهاش با خوبی پشت سر گذاشتم و پسر گلم رو در آغوش گرفتم.

امیدوارم تموم کسانی که در هر جای این دنیا آرزوی پدر یا مادر شدن دارند به آرزوشون برسند و دلشون شاد بشه. فعلا ً تا بعد از همه شما دوستان گلم خداحافظی می کنم. اینم چند تا از عکسهای خوشگل  گل پسری ما :

                          


                 چیه ؟ نیگا می کنی ؟

                


              ببین این سه تاس ها !

                


                وای خدا  جون چقدر خوابم می آد! اینام که نمی ذارن ما بخوابیم

                  


               خرررررررر پفففففففف!

               


                    بذار فکر کنم ببینم اینجا چه خبره ؟ !

                     

 


 

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت20:26
ماه نهم و شمارش معکوس

سلام

 

یک هفته ای میشه که وارد  پرهیجان ترین زمان دوران بارداری شده ام . شمارش معکوس آغاز شده .

 

روز سی ام بهمن ماه نوبت دکتر داشتم و از چند روز قبلش  به علت ورم شدید پاهایم نمک را کامل از

 

زندگیم حذف کرده بودم .با این حال ورم همچنان ادامه داشت . تصمیم داشتم که ورم پاهام را حتمآ

 

نشان دکتر بدم .  تا شاید چاره ای بیندیشد . همسری اونروز رو مرخصی گرفت تا منو به دکتر ببره.

 

وقتی وارد اتاق معاینه شدم کفشم را که در میاوردم  ورم جلوی انگشتانم به بالای پایم منتقل شده بود

 

و دل هر بیننده ای را به درد میاورد . وقتی دکترم دید گفت که نمک میخوری ؟.گفتم نه نمک نمی خورم و

 

 آب فراوان استفاده میکنم و در طول روز و شب موقع خواب زیر پاهایم بالش میگذارم . 

ولی متآسفانه فقط داخل خانه قدم میزنم .smileysدکتر نگران رو به من وهمسری کرد و گفت :من تاریخ زایمانت را بیستم بهمن گذاشته بودمsmileys ولی با دیدن این ورم پا صلاح میدانم که زایمانت

 

 شانزدهم بهمن وشاید هم زودتر باشه . برایت آزمایش اورژانسی مینویسم که اگه جواب آزمایشت خوب

 

 بود همان شانزدهم بهمن واگه جواب آزمایشت بد بود باید زودتر فارغ شوی .برای آزمایشت هم باید

 

 ناشتا باشی چون آزمایش کامل  خون است .

 

در کتابی خوانده بودم از هفته ۳۷بارداری تا هفته ۴۲ زمان زایمان بارداری طبیعی وخوب است وقبل آن

 

 را زایمان زودرس ویبشتر از ۴۲ هفته را زایمان دیررس میگویند.

 

من هم باتعجب فراوان پرسیدم که نه آقای دکتر شما گفته بودید بیست ونهم بهمن اگه میشه یه بار دیگه

 

 پرونده ام را نگاه کنید . دکترم گفت :آن  تاریخ برای زایمان طبیعیه که تاریخش ده روز با سزارین فرق

 

 میکنه .تازه دو زاریم افتاد . هیجان سراپایم را فراگرفته بود. انگار که دکتر بهم گفته همین الان وقت

 

 زایمانت شده . اصلآ آمادگیش را نداشتم . چیزهایی که تو فکرم میگذشت :(وای چه زود ؟ مامانم که

 

 هنوز پیش داداش مرتضی است و امتحاناتش تازه فردا شروع میشه .   خدایا نکنه آلبومین خونم بالا

 

 باشه؟وای اگه که بالا باشه دکتر زایمانم را یه هفته زود تر بیندازد چکار کنم ؟  من تازه میخواستم ساک

 

 بیمارستانم را کامل کنم .لااقل ای کاش خواهرم پیشم بود . کمد لباس گل پسری  رو هم که هنوز مرتب

نکردم .وای خدای من چقدر کار دارم .........)smileysهمسری هم تعجب زده وخوشحال  بود که زودتر پسر کاکل زریش را میبینه .smileysوقتی از مطب خارج شدیم کلی مضطرب بودم و همسری سعی

 

 میکرد که آرامم کنه .من هم شروع کردم به زنگ زدن به مامان وبابام وخواهری و خاله و دختر خاله و

 

دوست وآشنابلکه کمی با راهنمایی هاشون دلم آرام بگیره .smileys

 

وقتی به خانه آمدیم تند تند ساک بیمارستان را حاضر کردم .ساک که چه عرض کنم انگار دارم میرم سفر

 

 قندهار . یه ساک برای خودم یه ساک برای نی نی و یه ساک هم برای پذیرایی وهمراه خلاصه از لباس

 

گرم و خنک گرفته تا لیوان و بشقاب و نخ وسوزن ......کمد نی نی را هم مرتب کردم .همسری هم دوباره

 

فردایش رامرخصی گرفت . من وبابا م وهمسری باهم به آزمایشگاه رفتیم .smileys

 

آخه بابام دلش نیومد که تو روز برفی با آژانس بریم و تو دلش بود که همراه ما باشه و همه یه جورایی

 

 تودلواپسی جواب آزمایش بودیم .چشمتون روز بد نبینه که دوباره شربت گلوکز خوردن و شش مرتبه

 

خون دادن ها شروع شد همسری هم با مسئول آزمایشگاه  صحبت کرد و از اون خواست به خاطروضعیت

 

 من  آزمایشم را اورژانسی تا آخر همون روز بدهند و آنها هم قبول کردند .

 

دکترم با دیدن جواب آزمایش گفت که خدا را شکر همه چیز عالیه و مشکلی نیست .  حتی  قند بارداریم

 

کاملآ طبیعی و پایین بود. وزمان زایمانم را هفدهم بهمن تعیین کرد.و گفت که باید با این ورم کنار بیایم .

 

واگه شب و نصف شب و هر زمان احساس درد و علایم وضع حمل داشتم فورآ به بیمارستان بیایم .

 

راستی مامانم برای گل پسری یه تخت وکمد خوشگلMDF سفارش داده بود که آقای نجار بد قولی کردو

 

 برف هم که آمد به بد قولیش بیشتر کمک کرد .هنوز رفته که بسازه . مامانم هم رفته مسافرت  .

 

من وهمسری هم کلی فکر کردیم  ما که زیاد فضا نداریم و خودمون هم که فعلآ خونه مامانم اینا

 

مهمونیم .مامانم هم که یه  تختی که مثل گهواره میمونه گرفته که فلزیه ..بهتره که از گرفتن تخت MDF

 

صرف نظر کنیم و فقط برای نی نی مون یه کمد خوب بگیریم .تا انشاالله مناسب با فضای خانه خودمان

 

 

اتاقش رادرست کنیم. پنجشنبه آی باهمسری رفتم حسن آباد و یه کمد خوشگل خریدیم .مامانم هم

 

نمیدونه .آقای نجار هم که دیگه تخت وکمد را برای نی نی خودش بسازه .

 

 تو راه برگشت به همسری گفتم اگه دوست داری که دختر خوبی باشم و زیاد سر پا نایستم برام کاموا

 

بخر تا ببافم ومشغول باشم . الان چند روزیه که دارم یه بلوز خوشگل برای همسری میبافم دوست دارم

 تا قبل زایمانم تمام بشه .خدایی توی این زمستونی چه حالی میده کاموا بافتن .Emoticons

 

 باز هم کتاب نام ها را زیر و رو کردمEmoticons خیلی اسمها هست که دوستشون دارم .اما همسری

 

روی  یکی دو تاشون بدجوری کلید کرده .آخه به اول اسم خودش(سعید) جور در میاد و میگه که تلفظش

 

 راحته .جالبه که بابا ومامانم هم با اون موافقند .

 

سینا = سیمرغ . نام پدر ابوعلی سینا

  

سپهر = روزگار . زمانه . آسمان .فلک .بخت واقبال

 

انتخابهای خودم:

 

سامان=قدرت .شوکت .جد سامانیان(فارسی)

 

سورنا=سردار شجاع و خردمند پارتی معاصربااشک سیزدهم ارداول (فارسی)

 

دانیال=خدا داور من است .پیامبری از بنی اسرائیل که در شوش مدفون است (فارسی)

 

پارسا =پرهیزگار.زاهد .پاکدامن(فارسی)

 

مهراد =آزاد بزرگ .نام یکی از رجال ساسانی

 

راشد=هدایت کننده . یابنده (عربی )

 

 ساجد= سجود کننده(عربی )

 

خیلی دوست دارم که یک اسم خوب و بامسما برای پسر گلم انتخاب کنم که  وقتی بزرگ شد به اون

 

افتخار کنه و دوست دارم که اسمش اصیل و ایرانی باشه . اسمهای امام ها را هم خیلی دوست دارم

 

ولی هیچکدام  رو نمیتونم به بقیه ترجیح بدهم و معتقدم که عشق به امامها را باید با رفتار وکردار

 

مسلمانی ابراز کنم نه با اسم گذاشتن آن بزرگان .اگه رفتار وکردارمون را قرآنی کنیم وآدم خوبی باشیم

 

خیلی بهتره تا فقط  اسم آن بزرگان را داشته باشیم . حالا شما راهنماییم کنید از اسمهای بالا کدوم

 

 قشنگتر و با شخصیت تره تا اونو بذاریم.یادتون نره نظر بدین!

 

دوستای خوبم شاید این آخرین پست دوران بارداریم باشه .شدیداْمحتاج دعای خیر شماهستم .

 

 برای همگی شماو خانواده های گلتون  آرزوی سلامتی میکنم.از همه دوستهای خوبم که  در این مدت

 

با نظرات قشنگشون من ونی نی را شاد کردن و  میکنند ممنونم و به علت ورم پاهایم متآسفانه زیاد

 

نمیتونم پشت مونیتور بشینم و نوشته های قشنگ  وبلاگ ها تون را بخونم انشاالله وقتی حالم خوب

 

 شد به همه سر میزنم .دوستتون دارم خیلی خیلی زیاد .


 

 

خدای خوب و مهربون بابت همه نعمتهای خوبی که بهم دادی شکرت میگویم وخیلی دوستت دارم .

 

آرزو میکنم که نعمت پدر ومادر شدن را به همه کسایی که آرزویش را دارندبدهی و امیدوارم که نی نی ناز

 

 ماهم باسلامتی وشادی به دنیا بیاید و من هم مامان خوبی برایش باشم .

 

التماس دعا        یا حق                             

  

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت13:48