تبليغاتX
                                                                                                  Lilypie 1st Birthday Tickerنی نی ناز و نازبانو
نی نی ناز و نازبانو
خاطرات ناز بانو و سینا جون
دومین عکس پسرگلم
سلام به همه دوستای خوب من و نی نی ناز

امروز صبح داشتم به دوران بارداری و مشکلات قبل و بعد از آن فکر می کردم و تازه احساس کردم که

معنی جمله بهشت زیر پای مادران است یعنی چه؟

من که فقط ۲۷ هفته از دوران بارداریم گذشته و راه زیادی مانده تا طی کنم .امیدوارم بتوانم فرزندی

شایسته و با آینده ای روشن تحویل جامعه دهم.

از دو هفته پیش زیر دلم به شدت درد گرفته بود و شدیداُ احساس درد و تکرر ادرار بهم دست داده بود.

این درد تا کشاله رانم ادامه داشت و خیلی اذیتم می کرد و وقتی دراز می کشیدم خیلی بهتر میشد.

ولی وقتی از خواب بیدار می شدم یا موقع نشستن روی مبل یا زمین دردش شدید می شدو از ترس

 اینکه یه وقت برای نی نی ناز خدای نکرده اتفاقی نیفته سعی می کردم تا حد امکان ( گلاب به روتون

ببخشید) دستشویی نرم.

البته خودم علت دل دردم را می دونم.هفته پیش مامانم و داداشم رفتند دکتر و من هم که تو خونه تنها

 بودم رفتم چند کیلو سبزی قورمه گرفتم و جاتون خالی همشو تنهایی پاک کردم و بعد هم از اونجا که 

 توی شستن مواد غذائی و بخصوص سبزیجات وسواس دارم هر سبد رو چندین بار شستم.

به خاطر همین فعالیت زیادی که انجام دادم دلم درد گرفت .با دکترم تماس گرفتم و او گفت احتمالاُ

مایعات کم می خوری .باید مایعات زیاد بخوری.راست می گفت چند وقته که خیلی کم آب می خورم.

خلاصه بعد از چند روز استراحت و خوردن مایعات خدا را شکر از دردم کم شد و رو به بهبودی هستم.

جمعه هفته گذشته مادر بزرگ مادری و خاله همسرم به خونه ما اومدند و با دیدن من که کلی از لحاظ

ظاهر تغییر کرده بودم خوشحال و هیجان زده شده بودند. مادر بزرگ همسرم می گفت از طرز ظاهرت

و استیل بدنت احتمالاُ بچه ات دختره.

دیگه همه افراد خانواده با هم پیشنهاد دادند یک بار دیگه سونو بدم .از شما چه پنهون خودم هم

بی میل نبودم.چون هم خودم و هم مامانم دوست داریم وسایل نی نی خوشگله را بخریم ولی

 نمیدونیم دخترونه باید بخریم یا پسرونه!خلاصه شنبه رفتم و سونو گرافی دادم و دکترگفت خدا را شکر

بچه ات هیچ مشکلی نداره و جنسیتش هم پسره.من برای دیدن کوچولوی خودم داشتم بی قراری

میکردم .فکر کنم دکتر هم این موضوع را فهمید برای اینکه دیدم مونیتور رو به سمت من برگردوند و من

تونستم برای دومین بار پسر عزیزم را ببینم.خیلی هیجان انگیز بود .اصلا ُ باورم نمی شد که اون چیزی

 که داره تکون می خوره و من نگاهش می کنم فرزند منه.سر و دستش و پاهاش  و ستون فقرات پسر

 گلم  و آخر همه هم قلب کوچیک و نازش که مثل  قلب یک گنجشک کوچولو می تپید.از ذوق و شوق

اشک توی چشمام جمع شد. کلی توی دلم خدا رو شکر کردم .سنش هم بیست و شش هفته و 

شش روزه قربونش برم.

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در چهارشنبه سی ام آبان 1386 ساعت20:16
جواب آزمایش مجدد

روز يكشنبه به همراه مامان خوبم براي گرفتن جواب آزمايش قند به آزمايشگاه رفتيم .این هم جواب

                             

 آزمایش من :

 

بعد از گرفتن جواب به مطب دكتر رفتيم.واي مطب چقدر شلوغ بود. شانس آوردم كه

 

 من جزو مريضهاي استراحت مطلق بودم و بعد از دو سه نفر رفتم داخل.

 

دكتر بعد از ديدن جواب آزمايش گفت : آزمايش قند ناشتا مشكلي نداره و خوبه .ولي قسمت

 

 بعد از خوردن گلوكز يك مقدار بالاست و اگه پيشگيري نكنم احتمال مبتلا شدن به ديابت دوران

 

بارداري وجود داره.بايد به صورت خيلي جدي پرهيز و مراعات كنم.

 

خوشبختانه كلسترول خونم هم بالا نبود و ميزان HDL   و LDL   خونم هم طبيعي است.  دكتر گفت

 

كه علت خواب رفتن دستها و پاهايم ممكنه به خاطر كم خوني باشه كه بايد تقويت شوم و

 

 همچنان بايد كپسول  FERRO  را نيز بخورم.

 

مادرم درباره سوزش سرمعده ام با دكتر صحبت كرد و خودم هم خيلي شكايت كردم كه دكتر با لطف

 

 خيلي زياد به مادرم گفت : زياد تحويلش نگير خودش را  لوس مي كنه.

 

راستش را بخواهيد اين حرف دكتر خيلي بهم برخورد.smileysچون من اخلاقي دارم كه تا واقعا ً مشكلي

 

 نداشته باشم صدام در نمياد.

 

البته همسري مي گويد : شايد دكتر به خاطر اين اينجوري گفته كه اين يك مشكل شايع در دوران

 

بارداريه و دليلش را هم كه قبلاً بهت گفتم .از طرفي در دوران بارداري هم كه نمي تونه به تو

 

 دارو بده .تنها راه چاره اين است كه از خوردن غذاهاي چرب و تند و شور و نوشابه و ميوه هاي

 

ترش و اسيدي جلوگيري كني و تعداد وعده هاي غذائيت را زيادتر و حجم غذايت را كمتر كني.

 

حالا از اين قضيه رد بشيم . قربون پسر گلم بشم هر شب با تكون خوردناش من و بابائيش را كلي

 

 ذوق زده مي كنه.الان ديگه ماشا ء الله تكون خوردنهاش از روي لباس هم معلومه و گاهي ضربه

 

هاي خيلي محكمي مي زنه .انگار داره فوتبال بازي مي كنه.

 

بعضي وقتها هم سركار مي گذاره ما رو و هرچي نازش را مي كشيم و باهاش حرف مي زنيم شازده

 

 هيچ التفاتي نمي كنه.

 

البته فركانس صداي بابائيش رو خوب مي شناسه .دوتايي با هم از حالا كلي رفيق شدن .تا باباش

 

 باهاش حرف مي زنه شروع مي كنه به ورجه وورجه كردني كه بيا و بيين. بچم از حالا بابايي شده.

 

خدا بده شانس !!!!!!!!!!!!

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت13:53
مسافرت خاطره انگیز

هر سال مامان و بابام براي خريد برنج سالانه به شمال ( رشت ) مي روند.من هم كه مدتها استراحت

 

مطلق بودم و از خانه هم بيرون نمي رفتم خيلي دوست داشتم كه در اين زمان كه سه ماهه سوم بارداري

 

شروع نشده و وزنم هنوز خيلي بالا نرفته آب و هوائي عوض كنم.

 

با همسري مشورت كردم كه ما هم با مامان و بابام برويم .همسري به دليل كارش زياد مايل به مسافرت

 

رفتن نبود ولي با رفتن من و ني ني ناز موافقت كرد.

 

ما روز دوشنبه ظهر راه افتاديم .آب و هوا خيلي خوب و آفتابي بود.بعد از رسيدن و كمي استراحت كردن با

 

 بابام پيش پدر بزرگ و مادر بزرگ پدريم رفتيم و ديداري تازه كرديم. مادر بزرگم هم سورپرايزم كرد و يك چادر

 

مشكي كه از مكه آورده بود به من هديه داد.

 

روز سه شنبه به ديدن دختر خاله ام رفتم.آخه او هم به تازگي يك ني ني خوشگل بدنيا آورده كه دختر است

 

و اسمش را هم آرميتا گذاشتن.من هم كلي با ني ني نازش بازي كردم و كلي عكس يادگاري انداختم . بعد

 

از ظهر هم در خانه ماندم واستراحت كردم.خلاصه تا پنج شنبه مانديم . اونروز هوا كمي سرد شد و باران

 

گرفت .ما هم كه ديگر كارامون رو انجام داده بوديم تصميم گرفتيم به تهران برگرديم.

 

در راه برگشت براي اولين بار به امامزاده هاشم رفتم .خيلي برام جالب بود جاي همگي خالي يك زيارت

 

جانانه كردم و همه شما را هم دعا كردم.

 

نزديك ساعت ده شب بود كه به تهران رسيديم.همسري هم حسابي زحمت كشيده بود و خانه را مثل

 

دسته گل كرده بود و يك شام خوشمزه هم درست كرده بود.با اين كه مسافرت خيلي خوبي بود و خيلي

 

بهم خوش گذشت ولي هرجائي كه رفتيم همش ياد همسري بودم .آخه جاش خيلي خالي بود.

 

الآن نزديك دو سه روز است كه سر معده ام حسابي احساس سوزش مي كنم .چه قبل از غذا خوردن و

 

چه بعد از غذا خوردن. حتي هنگام خواب هم احساس سوزش سر دل دارم.

 

همسري مطالبي راجع به اين مشكل برايم پيدا كرده كه در اواخر سه ماهه دوم به بعد احساس سوزش سر

 

معده به خاطر ترشح هورمون پروژسترون و برگشت اسيد معده پيش مي آيد و همين مسئله باعث شل

 

شدن عضلات صاف رحم و همچنين دريچه بين مري و معده مي شود. راه حلي هم ندارد و فقط مي توان

 

اثرات آن را ازطريق بعضي راهكارها مثل  نخوردن نوشابه و آبهاي گازدار و كافئين و قهوه و غذاهاي تند و شور

 

 و چرب و ميوه هاي ترش كاهش داد.

 

روز يك شنبه هم بايد جواب آزمايش قندم را بگيرم .وقت دكتر هم دارم .اميدوارم كه مشكلي نداشته باشم .

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت12:42
باز هم آزمایش قند

سلام

 

امروز دوباره با مادرم براي آزمايش قند خون بارداري به آزمايشگاه رفتم.چون دكترم نتيجه آزمايش اول را كه

 

خيلي بالا بود قبول نداشت و براي اطمينان دوباره گفت كه آزمايش بايد تكرار شود.

 

بار اول به صورت ناشتا آزمايش خون و ادرار دادم و باز مجدداً به من شربت گلوكز  با آبليمو دادندو چهار بارديگر

 

به فاصله دوبار هر نيم ساعت و بعد يك و دو ساعت از من خون گرفتند.

 

بعد از آزمايش هم كه دوباره تا ظهر طول كشيد ني ني ناز گلم همش تكان مي خورد و لگد مي زد و شكايت

 

مي كرد كه چرا تا ظهر به من هيچي ندادي بخورم؟

 

در راه برگشت مامانم حسابي تقويتم كرد و پسته و بادام و بيسكويت و... برايم خريد .در راه براي ني ني ناز

 

 يك لباس خيلي خوشگل خريديم  و كمي هم وسايل نوزاد ديديم تا بعداً سر فرصت خريد كنيم.چون من ديگر

 

حال نداشتم و توان بازار گشتن نداشتم زود به خانه برگشتيم و نهار خوردم و خوابيدم.جواب آزمايش را هم

 

 هفته آينده بايد بگيرم.دعا كنيد كه قند خونم بالا نباشد.

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت21:5
مهمانی
از اول این ماه تا به امروز نی نی ناز مامانی یا مهمانی و جشن  و عروسی بود یا خودش مهمونی داد .

بعد از یک مدت طولانی که مادرم در سفر بود ومن هم استراحت مطلق بودم دوباره دیدار ها  را با

دوستان و آشنا یان تازه کردم و دیشب هم سه  تا از دوستانم را که تازه ازدواج کردند  با شوهراشون

پا گشا دعوت کردم ومامان خوبم هم کلی زحمت کشید .جای همگی خالی خیلی خوش گذشت .

پسر گلم هم  که ماشاء اله از جمع  خیلی خوشش میاد و همش ابراز وجود میکنه و مامانیش را لگد

میزنه .

امشب  هم جای همگی خالی جشن اسم گذاری یک فرشته کوچولو بودیم . قبل از مهمانی رفتن نی

نی نازاصلآ تکان نمی خورد و من حسابی نگران شده بودم .بابایی نی نی ناز کلی با گل پسری صحبت

 کرد شاید آقا یه لطفی کنند وتکانی بخورند ولی از ما اصرار و از ایشون  ناز .

وقتی که به مهمانی رفتیم ومن محدثه کوچولو  (فرشته کوچولوی تازه بدنیا اومده ) رابرای عکس گرفتن

بغل گرفتم شازده شروع به  ابراز وجود کردند و حسابی شروع کردند به تکان خوردن .نه بابا شازده میدونه

چه وقت باید چی کار کنه و خیالم راحت شد.

وقتی  نی نی تازه به دنیا آمده را بغل کردم خیلی خوب بود واقعآ بچه ها مثل فرشته ها میمونن.

توی مهمونی تازه فهمیدم که استیل بدنم کاملآ فرق کرده ونمیدونم این اضافه وزن تا آخرش چی میشه؟

مدتیه که فکرم برای تصمیم گیری  زایمان طبیعی و سزارین مشغوله ونمیدانم که کدام برایم بهتره .

هر کسی یه نظری داره ولی خودم با زایمان طبیعی موافقم .اما میترسم مثل بعضی خانمها که هر دوتا

درد راتجربه کردن یعنی زایمان طبیعی با موفقیت انجام نشده و دکتر در حین جراحی تغییر عقیده داده

و زایما ن سزارین انجام داده نشوم .البته پزشک خودم که در کار خودش ماهر است واز پزشکان خوب

بیمارستان دی است ولی متآسفانه فقط زایمان سزارین انجام میدهد.  برای اینکه وقتی برای زایمان

طبیعی ندارد. و من اگر ایشون  زایمان طبیعی را انجام می دادندبدون شک زایمان طبیعی را قبول

میکردم .

البته دکترم برای زایمان طبیعی پزشک مورد قبول خود را معرفی میکند ولی با این وجود هنوز دو دل

هستم .

الان گل پسری شروع کرده به تکان خوردن فکر میکنم دیگه داره  از نشستن پشت مانیتور شکایت میکنه

 و میگه مامانی بسه دیگه امشب خیلی خسته شدیم .من خوابم میاد!!!  

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت23:0
دندان پر ماجرا
سلام به همه دوستای خوبم

امان از دندان درد. مدتی بود که دندان عقلم خیلی درد میکرد. به همین خاطر دیر آپ کردم. هر شب تا

صبح بیدار بودم و بالاخره یکبار مجبور شدم کمی اسپری دندان بزنم ولی همش می ترسیدم که اسپری

 برای نی نی ناز ضرر داشته باشه .

دیروز صبح پیش چهار دندانپزشک رفتم .همشون به اتفاق گفتند باید دندان عقلم را بکشم.ولی قبلش

 باید از دکترم نامه بیاورم.این کار هم برایم خیلی سخت بود چون مطب دکترم خیلی دور است و دندان

درد هم امانم نمی داد.بالاخره تصمیم گرفتم به کلینیکی که قبلاْ آنجا کار می کردم برم و دندانپزشک اونجا

 که با من هم آشنا بود مشکلم رو حل کرد.

بابای نی نی ناز و همینطور مامانم با کشیدن دندونم مخالف بودند.چون باید عکس می گرفتم و

می گفتند فعلاْ بهتره اونو ترمیم کنم یا پرش کنم. البته می تونم آمپول بزنم  ولی دکتر

 می گفت معمولاْ دندون عقل را می کشند و اگر هم قرار باشد پر بشه اول باید عصب کشی بشه.

در نهایت دکتر تصمیم گرفت به صورت موقت مرحله اول عصب کشی را انجام بده و خرابیهاش رو بتراشه و

پانسمان موقتی بشه تا بعد از زایمان کار اصولی روش انجام بشه و امکان عکس گرفتن و عصب کشی

باشه. ولی من از او خواستم هر طور شده به جای پانسمان دندونم رو پر کنه .چون پانسمان خیلی زود

 می افته مخصوصاْ با مسواک زدن.

بابای نی نی ناز هم سرکار نرفت و تا ظهر پیشم موند تا تنها نباشم. و اینطوری بود که از دست این

دندون پرماجرا راحت شدم(البته فعلاْ)

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت20:33