تبليغاتX
                                                                                                  Lilypie 1st Birthday Tickerنی نی ناز و نازبانو
نی نی ناز و نازبانو
خاطرات ناز بانو و سینا جون
خاطرات ماه هشتم

سلام به همه مامانهای گل ونی نی های خوشگل ومامانی

 

من وگل پسری هم شکر خدا خوب خوبیم .با این برفهای پی در پی هم ما بابایی نی نی ناز رابعد از

 

مدتها حسابی دیدیم .این ماه که گذشت  برای من ماهی بود با روزها و ساعات  و رنگهای متفاوت پر از

 

شادی وغم . قبل از هر چیز جا داره که از همه دوستای خوبم که در زمان ناراحتیهایم من رادلداری دادند

 

و با حرفهای شیرینشون به من آرامش بخشیدندتشکر کنم .روز 12/10/86 سی ودومین سالگرد ازدواج مامان وبابای گلمsmileys و سال روز تولد خواهر بزرگم بودsmileys . مامانم که عاشق برفه و از

 

 شانس بابام بهترین زمان برای سورپرایز مامانم بود که چند ساعتی کاروبار و مغازه را به داداش کوچیکه

 

بسپره و با مامان بیرون بروند . منم که از خدا خواسته که نخودی بشم و با اونها بروم .

 

اولش مخالفت کردند که خطر داره حسن ؟ برف میباره حسن؟  لیز میخوری حسن ؟جواب همسریت را

 

 چی بدیم حسن ؟از من اصرار و از آنها نه گفتن . من هم حسابی  لباس پوشیدم smileys(خودمونیم شده بودم دخترعموی خرس قطبی) شروع کردم به  فیلمبرداری از عروس وداماد قدیم smileys. آنها

 

 

هم دلشون برام سوخت و دیگه چیزی نگفتند . خلاصه یه پارک با صفا نزدیک خونمونه که رفتیم وحسابی

 

 برف بازی کردیم ومن هم از مادام و موسیو فیلم میگرفتم و آخر سر هم کمی برف بازی کردم وخیلی خوش گذشت .smileys

 

وقتی همسری خانه آمد ازش خواستم که من را ببره پشت بام  تا برف بازی کنم. اول مخالفت کرد

 

ولی بعدش  باهم بالا رفتیم و کمی تو برفها قدم  زدیم و برگشتیم . براش از شاه کارهای امروز گفتم

 

 و فیلمها راکه دید گفت : ای کلک تو که امروز بیرون رفته بودی.( ولی با همسری بیرون رفتن وبه اون

 گلوله برف زدن یه چیز دیگه ایه مگه نه ؟.)smileys

 

روز سیزدهم دی ماه هم وقت دکتر داشتم . چون زود رفته بودم بدون معطلی داخل رفتیم و دکتر که

 

 سونو وجواب آزمایشم رادیدو صدای قلب نی نی راشنید گفت که خدا راشکر همه چیز میزونه و

 

مشکلی نیست و جلسه آینده را سه هفته دیگه تعیین کرد .وزنم هم 74  کیلو شده (خدا بده

 

برکت )  .بابت هزینه زایمان  هم پرسیدم گفت بالای دو میلیونه .حسابی جا خوردم آخه چند ماه

 

پیش یک میلیون و هشتصد بود .از دکترم کمی تخفیف خواستم که راضی شده دومیلیون و پنجاه 

بگیره .(نمیدونم اون پنجاه هزار توماندیگه برای چیه ).حسابی دپرس شدم .smileys نمیدونستم باید

 

چه کار کنم .متاسفانه بیمه مابیمارستان دی را قبول نمیکنه چون بیمارستان خصوصی ودرجه یکه برای

 

من هم بیمارستان مهم نیست ولی چون خیلی سر بارداری سختی کشیده ام و از اول بارداری و سقط

 

جنین قبلیم زیر نظر همین دکتر بودم . شدیدآ دچار استرس و نگرانی هستم که جای دیگه بروم .بخاطر

 

 همین کلی برای خودم غصه خوردم وتو فکر وتصمیم گیری که چه کارکنم به همسری فشار نیادو من هم به خوبی این دوران را بگذرانم . smileys

 

 خلاصه کمی افسرده بودم که این وسطها شیطون هم شیطونی کرد و من وهمسری سر یه موضوع

 

 خنده دار (مهمانی رفتن خانه یکی از دوستان )با هم  بحث کردیم وچند روزی باهم حرف نمی زدیم.

 

(نمی دونم تا به حال براتون پیش اومده که توی این بحث وگفتگو ها آدم فکر میکنه همه چیز دیگه تموم

 

 شده و عمرآ آشتی در کار نیست )اما از آنجایی که همسری میدونه من چه قدر خانومم (برای خودم نوشابه باز میکنم .) همسری مهربونم ختم ماجرا کرد وپا پیش گذاشتsmileysو با هم آشتی

 

کردیم .خدایی همسری خوبی دارم که موقعیتهای این دورانم را خوب درک میکنه .از شانس من هم

برف بارید و اداره ها تعطیل شد و همسری هم کنارم بود و از نظر روحی کلی شارژ شدم .smileys

 

همسری  هم  بعد از کلی تحقیقات  از بیمه تکمیلی سورپرایزم کرده که بخشی از مخارج بیمارستان

 

 را بیمه قبول میکنه .راستی مامانم برای امتحانات دانشگاه برادرم عازم  مشهد شده که متاسفانه

 

امتحانات اول بهمن ماه آغاز میشه ومن هم تنهام . امید وارم تا قبل زایمان به سلامتی برگرده.

باید ببخشید که این پستم خیلی طولانی شد . فعلا  ْ.....    smileys

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت13:3
دلم گرفته
امروز میخواهم که برای دل خودم بنویسم .دلم خیلی گرفته .شاید اگه بگم که دیشب کمتر از

یک ساعت خوابیدم دروغ نگفتم . تمام شب را پشت پنجره شاهد بارش برف بودم .

من که عاشق برفم پس چرا از دیدنش شاد نیستم ؟چرا دلم گرفته ؟

چرا اینقدر احساس تنهایی میکنم ؟

چرا ماآدمها با این که حال وروز خوشی نداریم باید عنوان کنیم که همه چیز روبراهه ؟

چرا نباید احساس واقعی خودمون را بگیم ؟حتی توی وبلاگمون .حتی با دوستهای مجازیمون .دلم میخوادکه درددل کنم . من خیلی خسته ام ......خیلی نا امید و دل شکسته ام ...

چرا ماانسانها توی بدنیا آمدن وزندگی ومرگمون نمیتونیم تصمیم بگیریم؟ اگه نخواهیم توی آزمون

الهی شرکت کنیم باید چه کار کنیم؟

بااین که همه کس رادارم وهمه آنها را دوست دارم بازم احساس تنهایی میکنم . دنبال یه تکیه گاه

امن ومطمن میگردم . من که خودم تنهام پس چرا یه فرشته کوچولو را اسیر خودم میکنم .

به امید خداچهل وچهار روزدیگه فرشته من بدنیا میاد .آرزو میکنم که توی زندگی دنیوی وآخرتش

چنان سعادتمند وموفق باشه که هیچ وقت احساس ناراحتی نکنه واز بدنیا آمدنش شادشاد باشه.

من انسان ناسپاسی نیستم وخداروشکر میکنم از نعمتهای خوبی که بهم داده(ازجمله پدرومادر

مهربون و همسر خوب وخواهر وبرادرهای گل ونی نی ناز نازی که حاضرم جون وعمرم رافداش کنم )

شکر گذارم که به همه ما سلامتی داده ودر خانواده خوب نسبتآ متوسط (از نظر مالی )بزرگ شده ام.

اما دلم خیلی گرفته .از آینده میترسم . نمیدونم فردا وفردا ها چی پیش میاد؟

دوست دارم گریه کنم تا شاید کمی آرام بشم .خوشحالم که دوستای خوبی دارم تادر تنهاییهام

 با اونها درددل کنم .

فکر میکنم که وجودم برای هیچکس مهم نیست و بودو نبودم برای کسی اهمیت نداره . 

دلم میخواداینقدر  برای خدا گریه کنم تا شاید راضی بشه که من رابا خودش ببره .

ببره یه جای دور دور .

دنیا پرشده از بدی که فکر میکنم خدا هم دوست نداره به این پایین پایینها نگاه کنه

 

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت15:34
اولین عکس رنگی نی نی ناز
سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های نازشون

این روزها همش تو فکر خرید وسایل نی نی هستیم و توی خانواده هر کس یه جوری به نی نی ناز

ابراز علاقه می کنه.با با جون نی نی ( بابای خودم ) به سلیقه خودش براش یه دست رختخواب آبی

 ناز خریده.مامانم هم براش گهواره و کالسکه خوشگل گرفته و خودم هم مشغول دوخت و دوز لباسای

 تو خونه ای براش هستم.راستی همسری مهربونم هفته پیش منو سورپرایز جالبی کرد که حسابی

 خوشحال شدم .من همیشه خیلی دوست داشتم تا بهترین لحظه های زندگی مشترکمونو ثبت

 کنیم تا برامون یادگاری بمونه .همسری خوبم برام یه دوربین فیلمبرداری آخرین مدل Sony  و از نوع

هارد دیسکی برام خریدکه جا داره همین جا ازش تشکر کنم.

این هم عکس دوربین ما:  DCR -SR82

   

 

همین حالا نی نی ناز هم داره حسابی بازیگوشی می کنه و تکون می خوره .فکر می کنم کلی ذوق

کرده و داره از باباییش تشکر می کنه که میخواد کلی ازش فیلم بگیره.

راستی کسی می تونه منو راهنمایی کنه ؟

من خیلی دوست دارم که یه ماشین لباسشویی کوچک یا همون مینی واشر برای نی نی ناز بخرم.

توی بازار هرچی گشتیم مارک بدرد بخوری پیدا نکردیم و فقط یک ماشین که خشک کن هم داره از

مارک HUGEL پیدا کردیم که میگن آلمانیه ولی بعد از تحقیق فهمیدیم که اونم چینیه .من دوست دارم

 مینی واشری بگیرم که به  اصطلاح خودمون مرگ نداشته باشه و جنسش هم خوب باشه.

از شما می خوام که منو راهنمایی کنید.

راستی تلفنی از دکترم راجع به سونوگرافی سه بعدی سوال کردم که گفت هیچ مشکلی نداره و

بهترین زمانش هم همین الآنه یعنی بین هفته 24 تا 34 بارداری. منم تصمیم گرفتم که سونو رو

انجام بدم.به همین خاطر روز دوشنبه  با مامانم  رفتیم بیمارستان پاستور نو و عکس نی نی ناز را

دیدیم.دکتر گفت که پسر ناز نازیم ما شا اله صحیح و سالم است و هیچ مشکلی نداره.

حول و حوش زمان زایمان هم 30 بهمن تخمین زده شد.نمی دونید صدای شنیدن طپش قلبش و

دیدن صورت قشنگش  و دست و پاهاش چقدر به من آرامش می داد.همسری هم با دیدن فیلم

نی نی کلی ذوق زده شد و مثل همیشه خدای خوب و مهربون را شکر کرد.

این هم اولین عکسهای رنگی نی نی ناز که توی آتلیه گرفته !

                           

                      

این عکس قلب کوچولوشه!

                      

اینم عکس سر و مغز خوشگلشه!

                      

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت21:38