تبليغاتX
                                                                                                  Lilypie 1st Birthday Tickerنی نی ناز و نازبانو
نی نی ناز و نازبانو
خاطرات ناز بانو و سینا جون
سینا جان تولدت مبارک
                                    

                                       


       

                                                  

                                                               نام : سینا

تاریخ تولد : ۱۳/۱۱/۱۳۸۶

ساعت تولد : ۹ صبح

محل تولد : تهران

بیمارستان : دی

  

نام دکتر :  حمید مظاهری

وزن : ۲۷۰ / ۳ کیلو گرم

قد : ۴۸ سانتی متر

گروه خون :  + O

    


سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گلتون

بالاخره نی نی ناز ما هم با همه تفاسیرش به دنیا قدم گذاشت و با اومدنش شادی و شیرینی زندگی مشترک ما رو چندین و چند برابر کرد. با هیچ جمله و کلمه ای نمی تونم وصف کنم که چقدر دوستش دارم و لحظه به لحظه که می گذره عشق و علاقم بهش زیاد و زیادتر می شه.امیدوارم که من و باباییش بتونیم آینده ای خوب و روشن براش به ارمغان بیاریم.

شاید شما دوستای خوبم که تاریخ تولد سینای گلم رو می دونستید تعجب کردید که چرا باز اینقدر زودتر به دنیا اومد.یعنی اولش قرار بود بیستم بهمن ماه باشه که به خاطر ورم شدیدی که تمام بدنم بخصوص پاهام داشت قرار شده بود هفدهم بهمن زایمان کنم.جریان از این قرار است که روزی که از مطب اومدیم خونه  به مامانم خبر دادم که تاریخ زایمان هفدهم شده .مامانم هم با عجله روز ششم بهمن خودشو از مشهد به تهران رسوند و تحت مراقبت ویژه از طرف مامانم قرار گرفتم.حتی غذایم هم از بقیه جدا شد و نان و برنج و نمک از رژیم غذاییم کنار رفت.با اینکه خیلی مراقبت می کردم ولی باز هم ورم دست و پاهام زیادتر می شد. روز دوشنبه مامانم دوباره تلفنی با دکترم صحبت کرد و دکترم گفت که فردا یعنی سه شنبه ساعت 8 صبح فوری برم بیمارستان تا دکتر وضعیتم رو دوباره چک کنه.

فردا رفتم بیمارستان و دکتر ورم پاهام رو که دید گفت باید اورژانسی زایمان کنم.من هم که هیجان زده شده بودم و راستش کمی هم ترسیده بودم و اصلاً آمادگی زایمان رو نداشتم با اضطراب پرسیدم : دکتر زود نیست ؟ممکنه برای بچه مشکلی پیش بیاد.دکتر کمی فکر کرد و رفت تا با دستیاراش مشورت کنه.وقتی برگشت گفت : با اینکه آزمایش پروتئین ادرارت مشکلی نداره و علایمی از مسمومیت حاملگی در تو وجود نداره صلاح در اینه که زودتر زایمان بشی ولی چون هفته 38 را تازه شروع کردی ممکنه مجبور بشیم بچه را چند روز توی دستگاه نگه داریم.به خاطر همین شما برو خونه و پنج شنبه بیا بیمارستان تایک آزمایش مجدد از تو بگیرم و اون موقع نظرم رو بدم.اگه آزمایشت خوب بود روز شنبه سیزدهم بهمن بیا واسه سزارین و اگه آزمایشت خوب نبود همون پنج شنبه برای زایمان خوبه.

من هم با کلی خوشحالی که از دست دکتر فرار کردم اومدم خونه.روز پنج شنبه برای معاینه رفتم بیمارستان.ولی با کلی تجهیزات و لوازم و وسایل لازم .همسری و بابا و مامانم هم همه اومدند.کلی مراسم از زیر قرآن رد شدن و فیلمبرداری و خداحافظی هم کردیم .گفتیم شاید موندنی شدیم.حیفه فیلم نداشته باشیم.

آزمایش روز پنج شنبه هم خدا را شکر مشکلی نداشت و صدای ضربان قلب بچه هم خوب بود.دکتر تصمیم گرفت و روز شنبه سیزدهم رو برای ختم بارداری اعلام و در پرونده ام ثبت کرد.از خودمم هم تعهد کتبی گرفت که اگه برای زایمان توی اون تاریخ نرم مسئولیتش با خودمه.بازم خوشحال برگشتم خونه .

همسری می گفت یک بار جستی ملخک .دوبار جستی ملخک . شنبه دیگه کف دستی ملخک!!!

با مراعات و سلسله اقدامات رژیمی که انجام می دادم امیدوار بودم دکتر روز شنبه هم بگه برو خونه همون هفدهم بیا.با اتاق زایمان بیمارستان تماس گرفتم گفت شنبه باید ساعت شش صبح بیمارستان باشی ولی چون شما تکلیفت هنوز معلوم نشده به خاطر همین ساعت هفت صبح بیا.

دوباره روز از نو روزی از نو . با سلام وصلوات روز شنبه راهی بیمارستان شدیم .کلی هم توی ترافیک همت گیر کردیم و همش اضطراب داشتم که دیر شد .بالاخره رسیدیم بیمارستان و رفتیم بخش زایمان.دکتر وضعیت من رو کنترل کرد و آزمایش پروتئین ادرارم رو دوباره دید و گفت وضعیتت شکر خدا خوبه ولی ورمت خیلی شدیده. دکتر پرسید آیا جنین تکون می خوره ؟ گفتم موقع غذا خوردن و بعد غذا کمی تکون میخوره ولی در حالت عادی در شبانه روز خیلی تکون نمی خوره.این حرف باعث نگرانی دکتر شد و گفت حرکات جنین بخصوص توی هفته های آخر بارداری خیلی اهمیت داره.به خاطر همین چند روز صبر کردن اصلاً ارزش ریسک کردن رو نداره و ممکنه خدای نکرده به خاطر ورم زیادت بچه خفه بشه.بلافاصله دکتر دستور بستری نوشت و گفت بده همراهات برات پرونده تشکیل بدن خودت هم بیا و آماده شو برای زایمان. من اومدم بیرون و برگه بستری رو دادم به همسری و با کلی هیجان و اضطراب خداحافظی کردم و برگشتم داخل بخش . نمی دونید قلبم چطوری تند تند می زد پر از استرس بودم. نمی دونستم می خواد تا دقایقی دیگه چی پیش بیاد؟ همسری و بابا مامانم هم هیجان زده شده بودند.من لباسامو عوض کردم و برای عمل آماده شدم.منو روی برانکارد خوابوندن و بردن اتاق عمل. نمی دونید اونجا چقد سرد بود .پرستارا مشغول وصل کردن آنژیوکت و سایر کارها شدند. من از یکی از اونا پرسیدم من رو بیهوش می کنید ؟ من دوست دارم بیهوش بشم . که دکترم گفت : آره جانم بیهوش میشی . بدون بیهوشی که نمیشه!

من شروع کردم به دعا خوندن و در حال تشهد گفتن بودم که همه چی دور سرم شروع به چرخیدن کرد و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم.وقتی چشمام رو باز کردم توی اتاق داخل بخش بودم و خانواده هم همگی کنارم بودند. وای چه دردی داشتم .یک چند دقیقه ای که گذشت پرستار بخش نوزادان گل پسری خوشگل منو آورد تا همه ما ببینیمش. من در حالت نیمه بیهوشی هم خوابم می برد و هم دوست داشتم چشمامو باز نگه دارم تا پسر قشنگمو ببینم.

                                                    

مادر اتاق نوزادان بچه را آورد و آموزش شیردهی بچه را یاد داد و مشخصات نوزاد را هم برای ما خوند.با کمک مادرم برای اولین بار پسر عزیزم و پاره تنم رو به آغوش کشیدم.این لحظه بهترین لحظه زندگیم بود و هیچ وقت اون رو فراموش نمی کنم .درد شدیدی داشتم و گلوم خشک شده بود . همین طوری به خواب رفتم.

همسری مهربونم منو سوررایز کرده بود و به یکی از این پرسنل اتاق عمل پول داد و دوربین رو داده بود به او تا از همه جریانات اتاق عمل فیلم بگیره.اونم از تمام مراحل زایمانم فیلمبرداری کرده بود .

زایمان در کمتر از ده دقیقه انجام شده بود و همسری در حال تشکیل پرونده و بالا پایین رفتن بود که خبر تولد گل پسرشو بهش دادند. همه پرسنل اتاق عمل دورش  جمع شدند و اونم که اینقدر خوشحال شده بود که حد نداشت .به خاطر همین خبردار نشد چطوری در عرض سه سوت جیبش خالی شد!

من از همسری خواسته بودم که زیر نظر دکتر خودم باشم و بقیه چیزا برام مهم نبود ولی اون بنده خدا برای من اتاق خصوصی گرفته بود . چون دوست داشت توی این وضعیت من راحت باشم و غریبه توی اتاق رفت و آمد نکنه تا بتونم بیشتر استراحت کنم. شب اول مامانم پیشم موند و خواهرم که خبر زایمان زودهنگام منو دیرهنگام گرفته بود و غافلگیر شده بود با عجله خودشو تا بعد ازظهر  از شهرستان به تهرون رسوندوشب دوم را هم او پیشم موند.و اتاق بیمارستان را با سلیقه ای که داشت کلی تزئین کرد.

در بیمارستان گل پسری را هروز حمام می کردند نمی دونید چقدر گل می شد وقتی از حموم می اومد.روز سوم دکتر وضعیت من و سینا جون رو چک کرد و اجازه مرخصی داد.من خیلی نگران سینا جون بودم که نکنه زردی داشته باشه . با آزمایشی که بیمارستان انجام داد گفتند درجه زردیش ۵/۸ است .تا ۱۰ طبیعیه و جای نگرانی وجود نداره .متاسفانه همون روز که من مرخص می شدم برادرم هم توی بیمارستان میلاد عمل جراحی داشت و باید مامانم اینا اونجا هم می رفتند.این وسط همه مونده بودن منو بگیرن یا داداشمو !خوشبختانه بعد از اینکه اونا رفتن بیمارستان گفتند تاریخ عمل داداشم تغییر کرده و عقب افتاده.به خاطر همین کلی از مشکلات ما حل شد و با آرامش بیشتری به خانه برگشتیم.

وقتی اومدیم خونه به افتخار ورود گل پسری و برای سلامتی او گوسفند قربانی کردیم.روز اول از بس هیجان و استرس داشتم نمی دونم چرا شیرم قطع شده بود.هر کاری می کردم حتی یک قطره هم شیرم نمی اومد . بچه هم گرسنه شده بود و همش بی تابی میکرد.و داشت ضعیف می شد .منم که این وضعیت پیش اومده بود و انگار دچار افسردگی بعد از زایمان هم شده بودم همش گریه می کردم

مامانم مجبور شد برای اینکه به بچه فشار نیاد و خدای نکرده کلیه هاش به خاطر بی آبی خراب نشه یکی دوبار بهش آب قند بده.تا فردا بریم پیش دکتر نوزادان ببینیم چکار باید کرد ؟آخه سینا جون اصلاً ادرار نداشت و این نمی تونست نشونه خوبی باشه.من و همسری کلی نذرونیاز کردیم تا این مشکل حل بشه.روز سه شنبه رفتیم بیمارستان و مشکل را برای دکتر نوزادان بخش تشریح کردیم.در این فاصله من کلی دلستر و کمپوت انجیر هم خورده بودم . دکتر هم یک پودر شیر افزای خارجی برام نوشت و گفت تا زمانی که شیرم زیاد بشه می تونم با قاشق کوچک یا قطره چکون به بچه شیر خشک بدم . برای اینکه اگه به شیشه عادت کنه دیگه شیر مادر رو نمی خوره. دکتر گفت البته این وضعیت زیاد نگران کننده نیست و همه مادرها تا ده روز بعد از زایمان شیر ندارند یا کم دارند و بعد از این مدت درست می شه.

بعد از اون حول و حوش یکی دو ساعت به اتاق نوزادان رفتم و با کمک مسئول اونجا آموزش شیردهی را یاد گرفتم. مسئول بخش گفت من مشکلی برای شیر دادن ندارم بلکه بلد نبودم چطوری شیر بدم.خدا را شکر مشکلم از همون روز حل شد و من تونستم به سینا گلم شیر بدم.

دکتر نوزادان یک آزمایش برای غربالگری تیروئید و زردی و همچنین گروه خون سینا نوشت که دو تا را اورزانسی جواب دادن.گروه خون سینای گلم +O  بودو زردی او هم ۲/۹ بود تلفنی نتیجه را به دکترش اطلاع دادم و دکتر گفت خدا را شکر مشکلی نداره .شکر خدا مشکل شیردهیم حل شد و نیازی به دادن شیر خشک نداشتم و از پودر شیر افزا هم استفاده نکردم به همین خاطر سینا الان صورتش خیلی بهتر شده و علائمی از زردی در او دیده نمی شه. روز دهم هم که رفتم بخیه هام رو کشیدم و کلی الان خدا را شکر حالم بهتر شده.

از گل پسریم بگم که خیلی شبیه باباش می مونه با دستهای کشیده و قد بلند.چشمهاش الان کمی به طوسی می زنه که امیدوارم بعداً شبیه چشمای خودم  روشن بشه.خیلی دوست داره که با دستهاش بازی کنه و تکونشون بده . یکی دو بار مامانم قنداقش کرده و دستهاشو داخل قنداق گذاشت.اگه بدونید چیکار کرد تا بالاخره مجبور شدیم دستهاشو آزاد کنیم.از شب نشینی هاش که نگید روزا می خوابه شبا رژه می ره ! ولی روزایی که باباش تعطیله و خونه می مونه  نمی دونم از کجا می فهمه  که تموم روز را  بیداره و با باباش کلی صفا می کنه.

اوایل برای شیر دادن مجبور بودم یکی دو ساعت بشینم و بهش شیر بدم و این کار خیلی منو اذیت می کرد بخصوص بخیه هامو  اما الان یاد گرفتم که بهش خوابیده شیر بدم و خیلی راحت تر شدم.

باید ببخشید که دیر اومدم و زیاد نوشتم. البته زحمت نوشتنش هم گردن همسری افتاد . چون واقعاً شب و روزم با هم یکی شده و هنوز به شرایط جدید عادت نکردم . از طرفی نمی تونم روبروی مونیتور و روی صندلی بشینم چون خیلی اذیت می شم.

خدا را شکر می کنم که به من و همسری فرزندی سالم و زیبا هدیه کرده و دوران پر مشقت بارداری را با همه ماجراها و سختیهاش با خوبی پشت سر گذاشتم و پسر گلم رو در آغوش گرفتم.

امیدوارم تموم کسانی که در هر جای این دنیا آرزوی پدر یا مادر شدن دارند به آرزوشون برسند و دلشون شاد بشه. فعلا ً تا بعد از همه شما دوستان گلم خداحافظی می کنم. اینم چند تا از عکسهای خوشگل  گل پسری ما :

                          


                 چیه ؟ نیگا می کنی ؟

                


              ببین این سه تاس ها !

                


                وای خدا  جون چقدر خوابم می آد! اینام که نمی ذارن ما بخوابیم

                  


               خرررررررر پفففففففف!

               


                    بذار فکر کنم ببینم اینجا چه خبره ؟ !

                     

 


 

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 ساعت20:26
ماه نهم و شمارش معکوس

سلام

 

یک هفته ای میشه که وارد  پرهیجان ترین زمان دوران بارداری شده ام . شمارش معکوس آغاز شده .

 

روز سی ام بهمن ماه نوبت دکتر داشتم و از چند روز قبلش  به علت ورم شدید پاهایم نمک را کامل از

 

زندگیم حذف کرده بودم .با این حال ورم همچنان ادامه داشت . تصمیم داشتم که ورم پاهام را حتمآ

 

نشان دکتر بدم .  تا شاید چاره ای بیندیشد . همسری اونروز رو مرخصی گرفت تا منو به دکتر ببره.

 

وقتی وارد اتاق معاینه شدم کفشم را که در میاوردم  ورم جلوی انگشتانم به بالای پایم منتقل شده بود

 

و دل هر بیننده ای را به درد میاورد . وقتی دکترم دید گفت که نمک میخوری ؟.گفتم نه نمک نمی خورم و

 

 آب فراوان استفاده میکنم و در طول روز و شب موقع خواب زیر پاهایم بالش میگذارم . 

ولی متآسفانه فقط داخل خانه قدم میزنم .smileysدکتر نگران رو به من وهمسری کرد و گفت :من تاریخ زایمانت را بیستم بهمن گذاشته بودمsmileys ولی با دیدن این ورم پا صلاح میدانم که زایمانت

 

 شانزدهم بهمن وشاید هم زودتر باشه . برایت آزمایش اورژانسی مینویسم که اگه جواب آزمایشت خوب

 

 بود همان شانزدهم بهمن واگه جواب آزمایشت بد بود باید زودتر فارغ شوی .برای آزمایشت هم باید

 

 ناشتا باشی چون آزمایش کامل  خون است .

 

در کتابی خوانده بودم از هفته ۳۷بارداری تا هفته ۴۲ زمان زایمان بارداری طبیعی وخوب است وقبل آن

 

 را زایمان زودرس ویبشتر از ۴۲ هفته را زایمان دیررس میگویند.

 

من هم باتعجب فراوان پرسیدم که نه آقای دکتر شما گفته بودید بیست ونهم بهمن اگه میشه یه بار دیگه

 

 پرونده ام را نگاه کنید . دکترم گفت :آن  تاریخ برای زایمان طبیعیه که تاریخش ده روز با سزارین فرق

 

 میکنه .تازه دو زاریم افتاد . هیجان سراپایم را فراگرفته بود. انگار که دکتر بهم گفته همین الان وقت

 

 زایمانت شده . اصلآ آمادگیش را نداشتم . چیزهایی که تو فکرم میگذشت :(وای چه زود ؟ مامانم که

 

 هنوز پیش داداش مرتضی است و امتحاناتش تازه فردا شروع میشه .   خدایا نکنه آلبومین خونم بالا

 

 باشه؟وای اگه که بالا باشه دکتر زایمانم را یه هفته زود تر بیندازد چکار کنم ؟  من تازه میخواستم ساک

 

 بیمارستانم را کامل کنم .لااقل ای کاش خواهرم پیشم بود . کمد لباس گل پسری  رو هم که هنوز مرتب

نکردم .وای خدای من چقدر کار دارم .........)smileysهمسری هم تعجب زده وخوشحال  بود که زودتر پسر کاکل زریش را میبینه .smileysوقتی از مطب خارج شدیم کلی مضطرب بودم و همسری سعی

 

 میکرد که آرامم کنه .من هم شروع کردم به زنگ زدن به مامان وبابام وخواهری و خاله و دختر خاله و

 

دوست وآشنابلکه کمی با راهنمایی هاشون دلم آرام بگیره .smileys

 

وقتی به خانه آمدیم تند تند ساک بیمارستان را حاضر کردم .ساک که چه عرض کنم انگار دارم میرم سفر

 

 قندهار . یه ساک برای خودم یه ساک برای نی نی و یه ساک هم برای پذیرایی وهمراه خلاصه از لباس

 

گرم و خنک گرفته تا لیوان و بشقاب و نخ وسوزن ......کمد نی نی را هم مرتب کردم .همسری هم دوباره

 

فردایش رامرخصی گرفت . من وبابا م وهمسری باهم به آزمایشگاه رفتیم .smileys

 

آخه بابام دلش نیومد که تو روز برفی با آژانس بریم و تو دلش بود که همراه ما باشه و همه یه جورایی

 

 تودلواپسی جواب آزمایش بودیم .چشمتون روز بد نبینه که دوباره شربت گلوکز خوردن و شش مرتبه

 

خون دادن ها شروع شد همسری هم با مسئول آزمایشگاه  صحبت کرد و از اون خواست به خاطروضعیت

 

 من  آزمایشم را اورژانسی تا آخر همون روز بدهند و آنها هم قبول کردند .

 

دکترم با دیدن جواب آزمایش گفت که خدا را شکر همه چیز عالیه و مشکلی نیست .  حتی  قند بارداریم

 

کاملآ طبیعی و پایین بود. وزمان زایمانم را هفدهم بهمن تعیین کرد.و گفت که باید با این ورم کنار بیایم .

 

واگه شب و نصف شب و هر زمان احساس درد و علایم وضع حمل داشتم فورآ به بیمارستان بیایم .

 

راستی مامانم برای گل پسری یه تخت وکمد خوشگلMDF سفارش داده بود که آقای نجار بد قولی کردو

 

 برف هم که آمد به بد قولیش بیشتر کمک کرد .هنوز رفته که بسازه . مامانم هم رفته مسافرت  .

 

من وهمسری هم کلی فکر کردیم  ما که زیاد فضا نداریم و خودمون هم که فعلآ خونه مامانم اینا

 

مهمونیم .مامانم هم که یه  تختی که مثل گهواره میمونه گرفته که فلزیه ..بهتره که از گرفتن تخت MDF

 

صرف نظر کنیم و فقط برای نی نی مون یه کمد خوب بگیریم .تا انشاالله مناسب با فضای خانه خودمان

 

 

اتاقش رادرست کنیم. پنجشنبه آی باهمسری رفتم حسن آباد و یه کمد خوشگل خریدیم .مامانم هم

 

نمیدونه .آقای نجار هم که دیگه تخت وکمد را برای نی نی خودش بسازه .

 

 تو راه برگشت به همسری گفتم اگه دوست داری که دختر خوبی باشم و زیاد سر پا نایستم برام کاموا

 

بخر تا ببافم ومشغول باشم . الان چند روزیه که دارم یه بلوز خوشگل برای همسری میبافم دوست دارم

 تا قبل زایمانم تمام بشه .خدایی توی این زمستونی چه حالی میده کاموا بافتن .Emoticons

 

 باز هم کتاب نام ها را زیر و رو کردمEmoticons خیلی اسمها هست که دوستشون دارم .اما همسری

 

روی  یکی دو تاشون بدجوری کلید کرده .آخه به اول اسم خودش(سعید) جور در میاد و میگه که تلفظش

 

 راحته .جالبه که بابا ومامانم هم با اون موافقند .

 

سینا = سیمرغ . نام پدر ابوعلی سینا

  

سپهر = روزگار . زمانه . آسمان .فلک .بخت واقبال

 

انتخابهای خودم:

 

سامان=قدرت .شوکت .جد سامانیان(فارسی)

 

سورنا=سردار شجاع و خردمند پارتی معاصربااشک سیزدهم ارداول (فارسی)

 

دانیال=خدا داور من است .پیامبری از بنی اسرائیل که در شوش مدفون است (فارسی)

 

پارسا =پرهیزگار.زاهد .پاکدامن(فارسی)

 

مهراد =آزاد بزرگ .نام یکی از رجال ساسانی

 

راشد=هدایت کننده . یابنده (عربی )

 

 ساجد= سجود کننده(عربی )

 

خیلی دوست دارم که یک اسم خوب و بامسما برای پسر گلم انتخاب کنم که  وقتی بزرگ شد به اون

 

افتخار کنه و دوست دارم که اسمش اصیل و ایرانی باشه . اسمهای امام ها را هم خیلی دوست دارم

 

ولی هیچکدام  رو نمیتونم به بقیه ترجیح بدهم و معتقدم که عشق به امامها را باید با رفتار وکردار

 

مسلمانی ابراز کنم نه با اسم گذاشتن آن بزرگان .اگه رفتار وکردارمون را قرآنی کنیم وآدم خوبی باشیم

 

خیلی بهتره تا فقط  اسم آن بزرگان را داشته باشیم . حالا شما راهنماییم کنید از اسمهای بالا کدوم

 

 قشنگتر و با شخصیت تره تا اونو بذاریم.یادتون نره نظر بدین!

 

دوستای خوبم شاید این آخرین پست دوران بارداریم باشه .شدیداْمحتاج دعای خیر شماهستم .

 

 برای همگی شماو خانواده های گلتون  آرزوی سلامتی میکنم.از همه دوستهای خوبم که  در این مدت

 

با نظرات قشنگشون من ونی نی را شاد کردن و  میکنند ممنونم و به علت ورم پاهایم متآسفانه زیاد

 

نمیتونم پشت مونیتور بشینم و نوشته های قشنگ  وبلاگ ها تون را بخونم انشاالله وقتی حالم خوب

 

 شد به همه سر میزنم .دوستتون دارم خیلی خیلی زیاد .


 

 

خدای خوب و مهربون بابت همه نعمتهای خوبی که بهم دادی شکرت میگویم وخیلی دوستت دارم .

 

آرزو میکنم که نعمت پدر ومادر شدن را به همه کسایی که آرزویش را دارندبدهی و امیدوارم که نی نی ناز

 

 ماهم باسلامتی وشادی به دنیا بیاید و من هم مامان خوبی برایش باشم .

 

التماس دعا        یا حق                             

  

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت13:48