تبليغاتX
                                                                                                  Lilypie 1st Birthday Tickerنی نی ناز و نازبانو
نی نی ناز و نازبانو
خاطرات ناز بانو و سینا جون
دومین ماه تولد سینا جون

 

سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گلشون

سیزدهم فروردین دومین ماهگرد به دنیا آمدن سینای گلم بود.باورم نمی شه که چه زود گذشت.خدا را شکر می کنم که من را لایق مادر شدن دانست و این فرشته کوچولو را به من هدیه کرد.

من همیشه از عدد سیزده بیزار بودم و فکر می کردم باید از عدد سیزده دوری کرد چون نحس است. زمانی که دکترم گفت روز سیزدهم بهمن ختم بارداری است خیلی ناراحت شدم و دوست داشتم با او صحبت کنم تا شاید زایمان را یک روز پس و پیش کند.ولی با وضعیتی که اون موقع داشتم جرات نکردم این حرف را بزنم.ولی حالا خیلی خوشحالم و عدد سیزده را خیلی دوست دارم.چون خدای مهربون بهترین و قشنگ ترین هدیه اش را در این روز به من داد تا شاید من بدانم که همه چیز زیبا و خوب است اگر ما خودمان بخواهیم.

توی این ماهی که گذشت پسر گلم خیلی شیرین کاری کرد .وقتی باهاش صحبت می کنیم یا نازش می دیم صدا از خودش در می آره یا آق ق ققو می کنه و جوابمون را میده و تند تند دست و پا می زنه و بازی می کنه.وای که نمی دونم چه جوری این حرکاتش رو توصیف کنم .همیشه توی دوران بارداری دوست داشتم که پسر گلم رو در آغوش بگیرم و گردن خوش بویش رو بو کنم تا همه خستگیهام را در کنم.  و حالا که فرشته کوچکم را درآغوش می کشم از خدای بزرگ تشکر می کنم که این گل زیبا را به من هدیه داده تا زمانی که خسته از کارهای خونه یا دل شکسته از رسم زمونه بغلش می کنم و او چشم در چشم به من خیره میشه و با اون دهان بی دندون و قشنگش به من لبخند می زنه تموم خستگی ها و دلتنگی هام از بین بره.

توی تعطیلات پدر و مادرم به مسافرت رفته بودند و من و همسری و سینا تهرون موندیم .چند شب بود که هرچی شیر به سینا می دادم اول مقداری از اون رو بالا می آورد و بعد مابقی رو شبیه پنیر بالا می داد و باز دوباره درخواست شیر می کرد و دوباره همین ماجرا.

خیلی نگرانش بودم. دهم فروردین بردمش دکتر. مبادا سرما خورده باشه . دکتر گفتکه شیر مادر بهترین دارو برای بچه هست و سعی کنم فقط بهش شیر بدم. اما شب بعد سینا شیر بیشتری برمی گردوند و مقدار خوابش هم بیشتر از همیشه شده بود  طوری که در مدت یک ساعت چهار پنج مرتبه شیر برگردوند .من و پدرش خیلی نگرانش شدیم و نزدیک ساعت دو نیمه شب بود که او را به بیمارستان کودکان تهران بردیم.اما به محض ورود به بیمارستان ترس عجیبی من را گرفت و پشیمان شدم که چرا بچه را به اینجا آورده ام.آخه می دونید بیمارستان خیلی شلوغ بودو پر بود از بچه های جور واجور با بیماریهای مختلف .

من در راه بیمارستان به سینا شیر داده بودم ولی خدا را شکر این بار بالا نیاورده بود به همین خاطر به همسری گفتم بیا برگردیم خونه. ولی همسری گفت بهتره بچه یک چکاپ بشه تا اگر خدای نکرده مسئله ای باشه یا سرما خورده باشه الآن پیشگیری کنیم . دکتر بچه را که دید گفت که شکم سینا خیلی ورم داره و مشکل اصلی او نفخ معده اش هست که باعث می شه به خودش فشار بیاره و شیرش رو برگردونه. به خاطر همین براش گرایپ میکسچر و قطره دایمیتیکون داده که نمی دونم این قطره براش ضرر داره یا نه . برای شیر بالا آوردنش هم قطره متو کلروپرامید داد که اگه مشکل ادامه داشت بهش بدیم ولی خدا را شکر دیگه مشکلی پیدا نکرد و شیرش رو برنگردوند.

اولین سیزده بدر  پسرم رو با گل پسری رفتیم رودخانه ای در کن.هوا بارانی بود و من و همسری سعی می کردیم بصورت نوبتی بیشتر در ماشین باشیم تا خدای نکرده بچه سرما نخوره . البته ما به خاطر سینا بعد از نهار رفتیم بیرون یک دوری بزنیم .سینای عزیزم تازگیها وقتی گرسنه اش می شه گریه های خیلی بلندی سر میده . دیشب هم سینا از ساعت یازده شبتا ساعت 5/7 صبح همش بیدار بود و مثل خرگوش خواب دو دقیقه ای میکرد بعد پا می شد گریه می کرد شیر می خورد بعد سکسکه می کرد بعد هم یک کمی بازی میکرد و صدا از خودش در می آورد بعد هم دوباره همه ماجرا از نو شروع می شد.قربونش برم وقتی که بازی میکنه و از خودش صدا در میاره آدم دلش نمیاد ازش چشم برداره .خلاصه من و باباییش تا ساعت 8 صبح دربست در خدمت ایشون بودیم تا بالاخره آقا دیگه خوابش گرفت و خوابید و رضایت داد تا ما هم بریم یک کمی استراحت کنیم.

روز چهاردهم فروردین نوبت دوم واکسن سینا جون بود.با این که تموم شب را بیدار بودیم نزدیکای ظهر با همسری بردیمش بهداری .قبل از رفتن 5 قطره استامینوفن بهش دادیم .واکسنش رو توی دو تا پاهاش زدند.طفلکی موقع واکسن زدن خواب بود و هر کاریش کردیم بیدار نشد به خاطر همین خیلی ترسید و گریه کرد.اون روز تا بعدازظهر یککمی حالش خوب بود ولی بعد از ظهر که اثر داروی استامینوفن از بین رفت بی تابیش شروع شد. پای راستش سفت شده بود و از شب هم تب کرد.روز اول پاهاش رو با آب سرد و بعد هم با آب گرم کمپرس می کردیم و زمانی که می شستمش با آب ولرم زیر شیر ماساژش می دادم. وقتی قطره را بهش می دادیم خوابش می برد و وقتی اثر قطره از بین می رفت بی تابی می کرد . طفلکی سرما هم خورده بود و دیگه کاملاً بی حال شده بود و با صدای ناز و معصومش ناله می کرد.بعد از دو سه روز کمی بهتر شد و ما هم یک نفس راحتی کشیدیم.

چند روزه که پسر گلم دوست داره که دستهاشو بخوره .به خاطر همین مرتب دستکش هاشو دستش می کنم تا حواسش به دستهاش نره . بازی کردنش  هم قربونش برم همچین سرو صدایی راه می اندازه که بیا و ببین . وقتی هم که باهاش بازی می کنیم با اون دهان بی دندون و قشنگش خنده تحویل می ده و دل ما رو می بره.ولی همچنان به شب زنده داریش ادامه می ده و ما را تا ساعت هفت هشت صبح بیدار نگه می داره.البته دو سه روزه که سعی کردم عادت خوابش رو تغییر بدم و روزها بیشتر بیدار نگه دارمش تا شب بتونه بخوابه .تا حدودی هم موفق شدم ولی نیاز به زمان داره تا عادت کنه شب موقع خوابه و روز موقع بازی کردن و بیدار موندن.

دیروز شنبه سینا جون را به بهداری بردم تا قد و وزنش را اندازه بگیرم.

 

وزن : 800/5

قد : 60

دور سر : 39

 

 

 

 
|+|
نوشته شده توسط نازبانو در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت12:3
عیدانه

سلام به همه دوستای خوبم ونی نی های گلشون .سال نو همگی مبارک باشه وامیدوارم که توی سال جدید همه خوش وخرم  و سلامت باشین

 

بالاخره امروز عزم خودم را جزم کردم تا دوباره مطلبی بنویسم . بااینکه پسر گلم خیلی آقاست و بچه بهونه گیری نیست  ولی این موقعیت جدید کمی برایم تازگی داره ونمی تونم مثل سابق به خوبی به همه کارهام برسم . واقعا ً تمام وقتم پر شده و به هیچ کاری غیر از سینای گلم نمی رسم. .  ولی حالا فکر میکنم کمی باهم هماهنگ تر شدیم .

یکی از مشکلاتی که تقریبآ حل شده اینه که پسرم روزها را کامل میخوابه و تا مامانیش میخواد بخوابه یادش میاد که باید بیداربشه . هر چه  دست وصورتش را میشویم تا بیداربشه یا باهاش بازی میکنیم تآثیری نداره  و روز وشبش  را گم کرده . ولی وقتی خودش بیدار میشه وبازی میکنه توی هر شرایطی که باشم و خسته خسته هم که باشم دلم نمیاد که بخوابم .  معمولاً از دوازده شب تا شش صبح شیفت کاری گل پسریه که بعضی شبها مامانم و  بابایی سینا به کمکم می آیند .

 

قرارشده بود روز دهم زایمانم برای چکاب و ختنه سینا به مطب دکتر بریم چون تعطیلی رسمی بود مجبور شدم که پیش همکار دکترم برم وختنه هم بعد تعطیلی انجام بشه  . اما نمی دونستیم که به روش سنتی باشهبهتره  یا حلقه ای پزشک خودم هزینه بالایی برای ختنه میگیره .پدر م درمانگاه یکی از دوستانش را معرفی کرد وختنه گل پسری را یک شنبه5 /12/86  به روش حلقه ای انجام دادیم .وهزینه آن هم یک سوم هزینه ای شد که باید به دکتر خودم می دادم. البته مهمتر از همه دکترش بود .چون جراحی بود که روزانه چندین ختنه انجام میده وتوی کارش مهارت داره . خداروشکر که تا قبل از یک ماهگی (روز  بیست وسوم ) سینا جان راختنه کردیم چون  خیلی برایش بهتره و هنوز هوشیار نیست که اذیت بشه اما به جای اون من خیلی اذیت شدم . موقع ختنه نگذاشتند که ببینمش و مامان مهربان وهمسری به پزشک یاری رساندند . خداروشکر که روزپنجم هم حلقه اش موقع تعویض افتاد .توی این مدت خداراشکر میکردم که مامانم کنارم هست وبه من خیلی کمک کرد چون واقعآ شرایط سختی بود .روز سی ام بهمن ماه  هم به دکتر رفتیم و قدو وزن سینا را اندازه گرفتن و قطره مولتی ویتامین دادند که سینا  دوستش نداره و همه اون را بیرون میده .

قد : 5/52

وزن : 44

دور سر : 5/36

 

سینا جون مدتیه که بینی اش خیلی  می گیره با دکترش مشورت کردم و او گفت به خاطر اینه که موقع شیر خوردن شیر وارد بینی اش می شه و می تونم از قطره کلراید سدیم و پوار بینی استفاده کنم.ولی پسرکم

شیطونی می کنه و نمی ذاره و ما هم سعی میکنیم با حموم کردنش این مشکل رو حل کنیم.

مدتی هم پاهاش خیلی عرق سوز می شد و قرمز می شد. همه جور پماد رو امتحان کردم اما نتیجه نداشت. خیلی نگرانش بودم تا اینکه مامانم روغن وازلین جانسون رو براش گرفت و خیلی زود مشکل حل شد و پاهای سینا به حالت عادی برگشت.

دکتر بهم گفت چون بچه عرق سوز سده باید خیلی زود به زود جاشو عوض کنم و از پارچه ( کهنه ) استفاده کنم و بچه مدام باز باشه تا پاهاش هوا بخوره. این مسئله کارم رو خیلی زیاد کرده بود و نیمی از وقت روزانه ام فقط صرف کهنه و لباس شستن سینا شده بود. بالاخره تصمیم گرفتیم یک مینی واشر بخریم که مخصوص شستن لباسهای سینا جون باشه. به خاطر همین رفتیم و مینی واشر مارک  HUGEL که هم شستشو داره و هم خشک کن خریدیم و الآن خیلی راضی هستم و کارم هم کمی سبک شده است.

روز چهاردهم اسفند سینا رو بردیم دکتر و دوباره  قد و وزنش رو اندازه گرفت .

دکتر گفت الحمد لله سینا هیچ مشکلی نداره و فقط یک کم وزنش بالا رفته چون زیاد شیر می خوره. و می تونم وقتی گرمش می شه به جای شیر کمی آب داغ رو سرد کنم و بهش  بدم. آخه سینا وقتی تشنه اش می شه دهانش رو باز می کنه و انگار نفسش می گیره .

قد :54  

وزن : 700/4

دور سر :37

دکتر یک آزمایش کشت ادرار هم برای سینا نوشت که مشخص بشه ادرارش خدای نکرده عفونت داره یا نه ؟که چون تعطیلات عید شروع شد دیگه فرصت نشد به دکتر نشونش بدیم ولی آزمایشگاه گفت که ادرارش مشکلی نداره. مشکل دیگه ای  که دارم اینه که بعضی وقتها سینه ام رگ می آره و موقع شیر خوردن سینا فواره می زنه توی دهانش که همین باعث می شه شیر توی گلوش بشکنه و به سرفه بیفته. نمی دونم باید چکار کنم که اینجوری نشه.

برای خرید عید هم سینا رو پیش مامانم میذاشتم و می رفتم بیرون خریدامو انجام می دادم. لحظه سال تحویل هم خیلی دیدنی بود . سینا جون اولین بهار زندگیش رو تجربه می کنه و این یک احساس خیلی جالبی برای من و همسری بود.خدا رو شکر کردیم که این گل خوشبوی بهاری رو در این بهار به ما هدیه کرده و زندگیمون رنگ بهار گرفته.

راستی پسرم اولین مسافرتش رو توی ایام عید انجام داد و من و همسری و سینا و بابا و مامانم همگی رفتیم کاشان و سینا هم یک گشت حسابی توی کاشان و راوند و ابیانه و فین زد و حسابی حالشو برد. خدا رو شکر بچه ام خوش مسافرته. هوا هم خیلی خوب بود و سینا توی هوای بهاری کلی حال میکرد.

دیروز هم مامانم اینا رفتند مسافرت و من و همسری و سینا موندیم تهرون. برای اولین بار سینا رو بدون کمک مامانم حموم کردیم. از حمومش هم که نگو. اینقدر آب رو دوست داره که دیگه دلش نمی خواد از حموم بیاریمش بیرون.بعد حموم هم شیرش رو می خوره و تخت می گیره چند ساعتی می خوابه.

تازگی ها همه چی رو با تعجب نگاه می کنه و ذل می زنه به هرچی که تو تیررس نگاهش قرار بگیره. موقعی هم که باهاش صحبت می کنیم صداهای تازه ای از خودش در می آره و با ما حرف می زنه .خنده هاش رو هم نگو که وقتی می خنده هیچ لذتی برای ما از دیدن خنده اش تو دنیا بالاتر نیست.

الآن هم دارم سعی می کنم شیشه و پستونک خوردن رو یادش بدم تا اگه یک موقع خونه نباشم بقیه بتونن نگهش دارن.دکترا خیلی با این کار مخالف هستن ولی به نظر من بچه باید به اونها هم عادت کنه به شرطی که بد عادت نشه و شیر مادر خوردن یادش نره.چند بار هم که خونه نبودم مامان شیرمو توی شیشه به سینا داده. ولی از پستونک اصلاً خوشش نمی آد.

اینم چند تا از عکسهای گل پسریم که تو این مدت بخصوص نصف شبها که بیداره و می شه ازش عکس با چشمهای باز گرفت گرفتیم:

 

                      هی ! یاد ایام بخیر چه عالمی داشتیم !

 

                        

 

                   

                      اینم سلام نظامی من . خبر دار!!

 

                    

 

                     حال می کنی مفتی مفتی از من عکس می گیری ها ! 

 

                    

 

                    بدون شرح!!

 

                    

 

                     نصف شبی هم دست از سر من برنمی دارید . مثل اینکه مشت دلتون می خواد!

 

                    

                     

 

                   با کی هستی با منی ؟ من چیکاره بیدم !

 

                    

 

                     اینم ازکلک بابا مامانم .حالا دلشونم خوشه من حالیم نمی شه پستونکه!

 

                   

                     

 

                      

 

                     

 

                     

 

 

 

 

 

 

 

 

                  

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت20:54