تبليغاتX
                                                                                                  Lilypie 1st Birthday Tickerنی نی ناز و نازبانو
نی نی ناز و نازبانو
خاطرات ناز بانو و سینا جون
سینا جون چهار ماهگیت مبارک

سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گل و تپل مپلشون

بازم مثل همیشه دیر اومدم ولی با کلی خبر جور واجور اومدم.توی این مدتی که نبودم و تاخیر داشتم اتفاقات زیادی افتاده که نمی دونم از کجاش شروع کنم.

اول اینکه سینای گلم بعد از کاشان و ابیانه که در سفر اول رفته بود دومین مسافرت خودش رو در تاریخ چهارم اردیبهشت به شمال و شهر رشت انجام داد. حدود دو هفته در هوای پاک و خوب اونجا به سینا خیلی کیف داد.ما اونجا عروسی یکی از اقوام دور دعوت بودیم و من و سینا به همراه پدر و مادرم به مسافرت رفتیم . همسری هم مثل همیشه کار داشت و نتونست ما را همراهی کنه.از اونجایی که مامانم توی رشت یک سوئیت تفریحی خریده که همه وسایل مورد نیاز را هم داره و آب و هوا هم خیلی خوب بود من و مامانم و سینا کوچولو تصمیم گرفتیم یکی دو هفته ای رو اونجا بمونیم و بابام برگشت تهران. توی این دو هفته به ما خیلی خوش گذشت تنها مشکلی که داشتم همش حواسم پیش همسری بود و گرنه اصلاً میل نداشتم برگردم تهران. اونجا آفتاب خیلی خوب و ملایمی هم داشت و من سینا رو هر روز می خوابوندم رو به آفتاب تا حموم آفتاب بگیره و استخوناش تقویت شه.خدا رو شکر بینی سینا توی این دو هفته چون هوا مرطوب بود اصلاً نگرفت و بچه به راحتی نفس می کشید.و این مسئله هم یکی دیگه از دلایلی بود که دلم نمی خواست برگردم . روزای آخرم متوجه شدم پشت چشم سینا زخم شده و بالاخره هم متوجه نشدیم مورچه یا پشه اذیتش کرده یا خودش با ناخن چشمش رو زخمی کرده.یک نکته دیگه اینکه کلی موهای سینا توی این دو هفته ریخت که همه می گفتند طبیعیه.چون موهای سرش مال وقتیه که توی شکم مادرش بوده و الان میریزه ولی دوباره جاش موهای جدید درمیاد.البته موهای خودمم یک کم ریزش پیدا کرده ولی خدا را شکر جوشهامکه از ابتدای بارداری تمام بدنم رو گرفته بود خوب شده و خواب رفتگی دستهام هم به کلی از بین رفته و وزنم هم به زمان قبل از بارداری یعنی 61 کیلو رسیده که امیدوارم از این هم کمتر بشم. البته این مسئله رو مدیون شیر مادر خوردن سینا جونم هستم که باعث شد خیلی سریع وزنم به حالت نرمال برگرده.

القصه بعد از دوهفته که برگشتیم تهران ، سینا هوشیارتر شده بود و باباییش رو با تعجب نگاه می کرد . بعد از یکی دو ساعت یواش یواش یخ آقا باز شد و کلی با بابایی بازی کرد. آقای همسر محترم هم انگار نه انگار که خانمی داره که دو هفته خونه نبوده ، فقط و فقط با گل پسریش بازی می کرد و منو پاک از یاد برده بود. یک کمی هم از عروسی بگم.اول که وارد شدیم همه چیز خوب بود ولی تا موزیک شروع شد از شانس بد من مامانم اینا یه جایی نشسته بودن که نزدیک اکو بود و سینا خیلی ترسیده بود و گریه می کرد .من دنبال یه جای بی سر و صدا می گشتم که یه خانمی به من پنبه داد و گفت کمک می کنه که کمتر بترسه .از زمانی که پنبه در گوش سینا گذاشتم کمی آرام شد و آقا تازه توی مجلس یادش اومد که بخوابه و من هم اون رو توی کریرش گذاشتم و حسابی خوابید و وقتی موزیک تموم شد آقا سینا هم بیدار شد. انگار که داشتند براش لالایی می خوندند.خدا را شکر که سینا به صدای آهنگ و سروصدا عادت داره راحت خوابید.البته توی آشپزخونه تالار عروسی . ولی بچه های دیگه که توی مجلس بودن خیلی بی تابی می کردن و مادراشون می گفتند که باید توی یه جای ساکت بخوابند ولی سینا جون به سرو صدا حساسیتی نداره ولی از جیغ وحشت داره. وقتی برگشتیم تهران دوباره یک عروسی دیگه دعوت شدیم .و این دفعه دیگه با امکانات کامل رفتم و پنبه هم داخل کیفم گذاشتم .به همه مامانایی هم که  مشکل من رو داشتند پنبه هم می دادم. سینا جون هوشیارتر شده و غریبه ها را که می بینه می ترسه . لحظه ورود به مجلس بغل مامانم بود و تا خانومای با موهای رنگ شده و عجیب و غریب رو دید زد زیر گریه و مجلس رو گذاشت روی سرش . کلی باهاش صحبت کردم و براش شعر خوندم تا آروم شد .

کارهایی که سینا جون یاد گرفته :

افراد خانواده را به خوبی تشخیص می ده بخصوص من و باباش رو .باباییش هم بهترین همبازی سینا شده و کلی با هم بازی می کنندو پسر گلم هم با صدای بلند براش می خنده و کلی نگاههای عشقولانه به هم می کنند که من واقعاً بهشون حسودیم می شه. وقتی که سینا پیش باباییشه من سراغ کارای خونه می رم و بعد مدتی که برمی گردم سینا منو با نگاهش دنبال می کنه طوری که انگار داره به ساندویچش نگاه می کنه. سینا اصلاً برای شیر خوردن گریه نمی کنه و همیشه خودم باید برم سراغش و شیرش بدم..تازگیها هم شیر خوردنش کم شده و من هم همش نق می زنم که چرا شیر کم می خوره و چرا لاغر شده ؟اما باباییش و مادر و پدرم می گویند طبیعیه . بهترین زمانی که سینا خوب شیر می خوره زمانیه که خوابه وگرنه توی بیداری اینقدر با دستهاش بازی می کنه و شیر نمی خوره . من سینا را مدام پنپرز می کنم و مامانم هواشو خلی داره و می گه که بچه باید آزاد باشه وگرنه فرم پاهاش پرانتزی میشه.سینا جدیداً خیلی دستهاشو می خوره چه گرسنه باشه و چه نباشه .هرچی سعی کردم پستانک خوردن رو یادش بدم نشد که نشد و همیشه با دست خوردنش مشکل دارم و کلی بینمون بکش بکش می شه آخه می ترسم فرم دستاش بد بشه.

خدا رو شکر مشکل بینی گرفتگی سینا خیلی کمتر شده آخه هر روز حمومش می کنم سینا عاشق حموم کردنه و با آب میانه خوبی داره . وقتی می برمش حموم کلی خوشحال می شه و بعد از حموم هم شیرش رو میخوره و یکی دوساعتی تخت می خوابه . تازگیها خیلی دوست داره که به بغل دراز بکشه و بیشتر به پهلو میچرخه . پسرم شدیداً قلقلکی هم  تشریف داره .

یکی از کارهایی که سینا دوست داره اینه که روی پاهام بشینه و پاهای خودش رو به زمین فشار بده و خودش رو به سمت بالا و یا جلو حرکت بده . کتاب داستانهاشو هم که می بینه کلی با عکساشون حرف می زنه.وقتی با صدای مرغ و خروس و گربه و جوجه و ... براش حرف می زنیم کلی خوشش میاد و بلند می خنده. خدا را شکر موهای سرش هم کم کم داره دوباره درمیاد.

روز سیزدهم خرداد هم چهار ماهگیش تموم شد . و باید نوبت دوم واکسنش رو  می زدیم .ولی چون تعطیل بود و  هم می خواستیم چند روزی بریم مسافرت ، ترسیدم مبادا توی مسافرت اذیت بشه . با پزشک نوزادان تماس گرفتم و راهنمایی خواستم . دکتر گفت دیرتر بشه ( بعد از تعطیلات ) مشکلی نداره تازه بهتر هم هست از اینکه زودتر بزنی.

من و مامانم معتقدیم سینا باید کم کم با مزه غذاهای مختلف آشنا بشه ( مثل میوه و ماست ) و بعضی اوقات نصف قاشق چایخوری آب هندوانه یا ماست بهش می دیم .مزه آب هندوانه رو خیلی دوست داره.

خدا را شکر میکنم که چهار ماهه مسئولیت بزرگ کردن یک فرشته کوچک رو به من سپرده و زندگی من و همسری با اومدن سینا کوچولو شیرین و شیرین تر شده.

از همه دوستای خوبم می خوام که برای من و همسری دعا کنند تا بتونیم یه خونه کوچولو بخریم و بریم خونه خودمون. خیلی به من سخت می گذره چون بیشتر کارا و پخت و پز رو مامان انجام میده و من حسابی تنبل شدم. وضعیت خونه هم که روز به روز بدتر می شه و قیمت ها هم همینجور بالاتر میره . اطراف تهران هم مثل اندیشه و کرج هم خیلی گشتیم ولی اونجاها هم با تهران برابری می کنه. توکل به خدا .هرچی خدا بخواد همون می شه.

 از همه دوستای خوبم  هم معذرت می خوام که توی این مدت نتونستم بهشون سربزنم و حالشون رو بپرسم.

 

 

 
 
 
|+|
نوشته شده توسط نازبانو در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت20:8