صفحه نخست                گالری تصاویر                 آرشیو وبلاگ                   تماس با ما
متن موردنظر شما
چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 :: 23:46 ::  نويسنده : نازبانو

سلام به همه دوستان

ازآخرین باری که وبلاگ سینا جون را آپدیت کردم نزدیک به سه سال میگذرد.

دراین سه سال اتفاقات وفرازونشیبهای زیادی برای مارخ داد.ازجمله از خانه پدری به خانه خودمان نقل مکان کردیم وچون تنهابودم نگهداری وتروخشک کردن سینا کلی وقتم را می گرفت .افسوس که دراین مدت نتونستم شیرین کاریها ولحظات بیادماندنی بزرگ شدن سیناراثبت کنم .اماخداراشکرکه دوباره فرصتی دست دادتا ازامروز روزنوشت های سیناجون رابنویسم.

سینا الان دیگه ماشااله برای خودش مردی شده .تادوسالگی خیلی خوب صحبت نمی کرد ولی در حال حاضر تقریبآ به طور کامل حرف می زند.به جز برخی از حروف که هنوز به اداکردن آن مسلط نشده شکر خدا خوب صحبت میکنه .

از شخصیت او هم دیگه هرچی بگم کم گفتم .یه پسر عاقل فهمیده و مودب که خوب به حرف بابامامانش گوش میکنه توی خیلی مواردهم برای خودش صاحب نظر شده (کار من راراحت کرده همیشه  ازاینکه غذا چی بپزم  ( فکرش از پختنش سختتره ) زود نظرش رامیده ) کافیه کسی اشتباهی کنه زود آقا امرونهی میکنه .

سیناجون کارتون دوست داره بیشترکارتون شرک و لولک وبولک وپلنگ صورتی رامی بیند.بازیهای کامپیوتری که دیگه جای خودش راداره (ولی به تازگی کمش کردیم که چشمهایش آسیب نبینه .) عاشق دوچرخه سواریه

سینا جون چون تک فرزنده و بیشتر توی خونه تنهاست عادت کرده که همیشه همراه بزرگترها باشه . به خاطر همین سعی می کنم زیاد پارک و جاهایی که بچه ها هستند ببرمش تا با هم سن و سالهای خودش دوست بشه و بازی کنه.

پسرم خیلی عاشق بستنی شده و هر روز باید دو سه تا بخوره وگرنه خونه رو می ذاره روی سرش.

روی لباسهاش هم خیلی حساسه و حتما باید لباسهاش تمیز باشه . اگه یک کمی کثیفی یا لکه روی لباسش بشینه دیگه باید اون لباس عوض بشه.

ماشااله توی کارهای خونه هم که کلی کمک من و باباشه. تازه می گه شما زحمت نکشید من خودم زحمت می کشم. !

خلاصه بگم خیلی خوشحالم که دوباره به جمع شما دوستان برگشتم و امیدوارم که دیگه وقفه ای توی آپدیت کردن وبلاگ سینا جون ایجاد نشه.

به زودی چند تا از جدید ترین عکسهای سینا جون رو هم توی وبلاگ قرار می دم تا همتون با پسر گلم بیشتر آشنا بشین. فعلاً بای

 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 :: 20:8 ::  نويسنده : نازبانو

سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گل و تپل مپلشون

بازم مثل همیشه دیر اومدم ولی با کلی خبر جور واجور اومدم.توی این مدتی که نبودم و تاخیر داشتم اتفاقات زیادی افتاده که نمی دونم از کجاش شروع کنم.

اول اینکه سینای گلم بعد از کاشان و ابیانه که در سفر اول رفته بود دومین مسافرت خودش رو در تاریخ چهارم اردیبهشت به شمال و شهر رشت انجام داد. حدود دو هفته در هوای پاک و خوب اونجا به سینا خیلی کیف داد.ما اونجا عروسی یکی از اقوام دور دعوت بودیم و من و سینا به همراه پدر و مادرم به مسافرت رفتیم . همسری هم مثل همیشه کار داشت و نتونست ما را همراهی کنه.از اونجایی که مامانم توی رشت یک سوئیت تفریحی خریده که همه وسایل مورد نیاز را هم داره و آب و هوا هم خیلی خوب بود من و مامانم و سینا کوچولو تصمیم گرفتیم یکی دو هفته ای رو اونجا بمونیم و بابام برگشت تهران. توی این دو هفته به ما خیلی خوش گذشت تنها مشکلی که داشتم همش حواسم پیش همسری بود و گرنه اصلاً میل نداشتم برگردم تهران. اونجا آفتاب خیلی خوب و ملایمی هم داشت و من سینا رو هر روز می خوابوندم رو به آفتاب تا حموم آفتاب بگیره و استخوناش تقویت شه.خدا رو شکر بینی سینا توی این دو هفته چون هوا مرطوب بود اصلاً نگرفت و بچه به راحتی نفس می کشید.و این مسئله هم یکی دیگه از دلایلی بود که دلم نمی خواست برگردم . روزای آخرم متوجه شدم پشت چشم سینا زخم شده و بالاخره هم متوجه نشدیم مورچه یا پشه اذیتش کرده یا خودش با ناخن چشمش رو زخمی کرده.یک نکته دیگه اینکه کلی موهای سینا توی این دو هفته ریخت که همه می گفتند طبیعیه.چون موهای سرش مال وقتیه که توی شکم مادرش بوده و الان میریزه ولی دوباره جاش موهای جدید درمیاد.البته موهای خودمم یک کم ریزش پیدا کرده ولی خدا را شکر جوشهامکه از ابتدای بارداری تمام بدنم رو گرفته بود خوب شده و خواب رفتگی دستهام هم به کلی از بین رفته و وزنم هم به زمان قبل از بارداری یعنی 61 کیلو رسیده که امیدوارم از این هم کمتر بشم. البته این مسئله رو مدیون شیر مادر خوردن سینا جونم هستم که باعث شد خیلی سریع وزنم به حالت نرمال برگرده.

القصه بعد از دوهفته که برگشتیم تهران ، سینا هوشیارتر شده بود و باباییش رو با تعجب نگاه می کرد . بعد از یکی دو ساعت یواش یواش یخ آقا باز شد و کلی با بابایی بازی کرد. آقای همسر محترم هم انگار نه انگار که خانمی داره که دو هفته خونه نبوده ، فقط و فقط با گل پسریش بازی می کرد و منو پاک از یاد برده بود. یک کمی هم از عروسی بگم.اول که وارد شدیم همه چیز خوب بود ولی تا موزیک شروع شد از شانس بد من مامانم اینا یه جایی نشسته بودن که نزدیک اکو بود و سینا خیلی ترسیده بود و گریه می کرد .من دنبال یه جای بی سر و صدا می گشتم که یه خانمی به من پنبه داد و گفت کمک می کنه که کمتر بترسه .از زمانی که پنبه در گوش سینا گذاشتم کمی آرام شد و آقا تازه توی مجلس یادش اومد که بخوابه و من هم اون رو توی کریرش گذاشتم و حسابی خوابید و وقتی موزیک تموم شد آقا سینا هم بیدار شد. انگار که داشتند براش لالایی می خوندند.خدا را شکر که سینا به صدای آهنگ و سروصدا عادت داره راحت خوابید.البته توی آشپزخونه تالار عروسی . ولی بچه های دیگه که توی مجلس بودن خیلی بی تابی می کردن و مادراشون می گفتند که باید توی یه جای ساکت بخوابند ولی سینا جون به سرو صدا حساسیتی نداره ولی از جیغ وحشت داره. وقتی برگشتیم تهران دوباره یک عروسی دیگه دعوت شدیم .و این دفعه دیگه با امکانات کامل رفتم و پنبه هم داخل کیفم گذاشتم .به همه مامانایی هم که  مشکل من رو داشتند پنبه هم می دادم. سینا جون هوشیارتر شده و غریبه ها را که می بینه می ترسه . لحظه ورود به مجلس بغل مامانم بود و تا خانومای با موهای رنگ شده و عجیب و غریب رو دید زد زیر گریه و مجلس رو گذاشت روی سرش . کلی باهاش صحبت کردم و براش شعر خوندم تا آروم شد .

کارهایی که سینا جون یاد گرفته :

افراد خانواده را به خوبی تشخیص می ده بخصوص من و باباش رو .باباییش هم بهترین همبازی سینا شده و کلی با هم بازی می کنندو پسر گلم هم با صدای بلند براش می خنده و کلی نگاههای عشقولانه به هم می کنند که من واقعاً بهشون حسودیم می شه. وقتی که سینا پیش باباییشه من سراغ کارای خونه می رم و بعد مدتی که برمی گردم سینا منو با نگاهش دنبال می کنه طوری که انگار داره به ساندویچش نگاه می کنه. سینا اصلاً برای شیر خوردن گریه نمی کنه و همیشه خودم باید برم سراغش و شیرش بدم..تازگیها هم شیر خوردنش کم شده و من هم همش نق می زنم که چرا شیر کم می خوره و چرا لاغر شده ؟اما باباییش و مادر و پدرم می گویند طبیعیه . بهترین زمانی که سینا خوب شیر می خوره زمانیه که خوابه وگرنه توی بیداری اینقدر با دستهاش بازی می کنه و شیر نمی خوره . من سینا را مدام پنپرز می کنم و مامانم هواشو خلی داره و می گه که بچه باید آزاد باشه وگرنه فرم پاهاش پرانتزی میشه.سینا جدیداً خیلی دستهاشو می خوره چه گرسنه باشه و چه نباشه .هرچی سعی کردم پستانک خوردن رو یادش بدم نشد که نشد و همیشه با دست خوردنش مشکل دارم و کلی بینمون بکش بکش می شه آخه می ترسم فرم دستاش بد بشه.

خدا رو شکر مشکل بینی گرفتگی سینا خیلی کمتر شده آخه هر روز حمومش می کنم سینا عاشق حموم کردنه و با آب میانه خوبی داره . وقتی می برمش حموم کلی خوشحال می شه و بعد از حموم هم شیرش رو میخوره و یکی دوساعتی تخت می خوابه . تازگیها خیلی دوست داره که به بغل دراز بکشه و بیشتر به پهلو میچرخه . پسرم شدیداً قلقلکی هم  تشریف داره .

یکی از کارهایی که سینا دوست داره اینه که روی پاهام بشینه و پاهای خودش رو به زمین فشار بده و خودش رو به سمت بالا و یا جلو حرکت بده . کتاب داستانهاشو هم که می بینه کلی با عکساشون حرف می زنه.وقتی با صدای مرغ و خروس و گربه و جوجه و ... براش حرف می زنیم کلی خوشش میاد و بلند می خنده. خدا را شکر موهای سرش هم کم کم داره دوباره درمیاد.

روز سیزدهم خرداد هم چهار ماهگیش تموم شد . و باید نوبت دوم واکسنش رو  می زدیم .ولی چون تعطیل بود و  هم می خواستیم چند روزی بریم مسافرت ، ترسیدم مبادا توی مسافرت اذیت بشه . با پزشک نوزادان تماس گرفتم و راهنمایی خواستم . دکتر گفت دیرتر بشه ( بعد از تعطیلات ) مشکلی نداره تازه بهتر هم هست از اینکه زودتر بزنی.

من و مامانم معتقدیم سینا باید کم کم با مزه غذاهای مختلف آشنا بشه ( مثل میوه و ماست ) و بعضی اوقات نصف قاشق چایخوری آب هندوانه یا ماست بهش می دیم .مزه آب هندوانه رو خیلی دوست داره.

خدا را شکر میکنم که چهار ماهه مسئولیت بزرگ کردن یک فرشته کوچک رو به من سپرده و زندگی من و همسری با اومدن سینا کوچولو شیرین و شیرین تر شده.

از همه دوستای خوبم می خوام که برای من و همسری دعا کنند تا بتونیم یه خونه کوچولو بخریم و بریم خونه خودمون. خیلی به من سخت می گذره چون بیشتر کارا و پخت و پز رو مامان انجام میده و من حسابی تنبل شدم. وضعیت خونه هم که روز به روز بدتر می شه و قیمت ها هم همینجور بالاتر میره . اطراف تهران هم مثل اندیشه و کرج هم خیلی گشتیم ولی اونجاها هم با تهران برابری می کنه. توکل به خدا .هرچی خدا بخواد همون می شه.

 از همه دوستای خوبم  هم معذرت می خوام که توی این مدت نتونستم بهشون سربزنم و حالشون رو بپرسم.

 

 

 
 
 
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 :: 12:3 ::  نويسنده : نازبانو

 

سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گلشون

سیزدهم فروردین دومین ماهگرد به دنیا آمدن سینای گلم بود.باورم نمی شه که چه زود گذشت.خدا را شکر می کنم که من را لایق مادر شدن دانست و این فرشته کوچولو را به من هدیه کرد.

من همیشه از عدد سیزده بیزار بودم و فکر می کردم باید از عدد سیزده دوری کرد چون نحس است. زمانی که دکترم گفت روز سیزدهم بهمن ختم بارداری است خیلی ناراحت شدم و دوست داشتم با او صحبت کنم تا شاید زایمان را یک روز پس و پیش کند.ولی با وضعیتی که اون موقع داشتم جرات نکردم این حرف را بزنم.ولی حالا خیلی خوشحالم و عدد سیزده را خیلی دوست دارم.چون خدای مهربون بهترین و قشنگ ترین هدیه اش را در این روز به من داد تا شاید من بدانم که همه چیز زیبا و خوب است اگر ما خودمان بخواهیم.

توی این ماهی که گذشت پسر گلم خیلی شیرین کاری کرد .وقتی باهاش صحبت می کنیم یا نازش می دیم صدا از خودش در می آره یا آق ق ققو می کنه و جوابمون را میده و تند تند دست و پا می زنه و بازی می کنه.وای که نمی دونم چه جوری این حرکاتش رو توصیف کنم .همیشه توی دوران بارداری دوست داشتم که پسر گلم رو در آغوش بگیرم و گردن خوش بویش رو بو کنم تا همه خستگیهام را در کنم.  و حالا که فرشته کوچکم را درآغوش می کشم از خدای بزرگ تشکر می کنم که این گل زیبا را به من هدیه داده تا زمانی که خسته از کارهای خونه یا دل شکسته از رسم زمونه بغلش می کنم و او چشم در چشم به من خیره میشه و با اون دهان بی دندون و قشنگش به من لبخند می زنه تموم خستگی ها و دلتنگی هام از بین بره.

توی تعطیلات پدر و مادرم به مسافرت رفته بودند و من و همسری و سینا تهرون موندیم .چند شب بود که هرچی شیر به سینا می دادم اول مقداری از اون رو بالا می آورد و بعد مابقی رو شبیه پنیر بالا می داد و باز دوباره درخواست شیر می کرد و دوباره همین ماجرا.

خیلی نگرانش بودم. دهم فروردین بردمش دکتر. مبادا سرما خورده باشه . دکتر گفتکه شیر مادر بهترین دارو برای بچه هست و سعی کنم فقط بهش شیر بدم. اما شب بعد سینا شیر بیشتری برمی گردوند و مقدار خوابش هم بیشتر از همیشه شده بود  طوری که در مدت یک ساعت چهار پنج مرتبه شیر برگردوند .من و پدرش خیلی نگرانش شدیم و نزدیک ساعت دو نیمه شب بود که او را به بیمارستان کودکان تهران بردیم.اما به محض ورود به بیمارستان ترس عجیبی من را گرفت و پشیمان شدم که چرا بچه را به اینجا آورده ام.آخه می دونید بیمارستان خیلی شلوغ بودو پر بود از بچه های جور واجور با بیماریهای مختلف .

من در راه بیمارستان به سینا شیر داده بودم ولی خدا را شکر این بار بالا نیاورده بود به همین خاطر به همسری گفتم بیا برگردیم خونه. ولی همسری گفت بهتره بچه یک چکاپ بشه تا اگر خدای نکرده مسئله ای باشه یا سرما خورده باشه الآن پیشگیری کنیم . دکتر بچه را که دید گفت که شکم سینا خیلی ورم داره و مشکل اصلی او نفخ معده اش هست که باعث می شه به خودش فشار بیاره و شیرش رو برگردونه. به خاطر همین براش گرایپ میکسچر و قطره دایمیتیکون داده که نمی دونم این قطره براش ضرر داره یا نه . برای شیر بالا آوردنش هم قطره متو کلروپرامید داد که اگه مشکل ادامه داشت بهش بدیم ولی خدا را شکر دیگه مشکلی پیدا نکرد و شیرش رو برنگردوند.

اولین سیزده بدر  پسرم رو با گل پسری رفتیم رودخانه ای در کن.هوا بارانی بود و من و همسری سعی می کردیم بصورت نوبتی بیشتر در ماشین باشیم تا خدای نکرده بچه سرما نخوره . البته ما به خاطر سینا بعد از نهار رفتیم بیرون یک دوری بزنیم .سینای عزیزم تازگیها وقتی گرسنه اش می شه گریه های خیلی بلندی سر میده . دیشب هم سینا از ساعت یازده شبتا ساعت 5/7 صبح همش بیدار بود و مثل خرگوش خواب دو دقیقه ای میکرد بعد پا می شد گریه می کرد شیر می خورد بعد سکسکه می کرد بعد هم یک کمی بازی میکرد و صدا از خودش در می آورد بعد هم دوباره همه ماجرا از نو شروع می شد.قربونش برم وقتی که بازی میکنه و از خودش صدا در میاره آدم دلش نمیاد ازش چشم برداره .خلاصه من و باباییش تا ساعت 8 صبح دربست در خدمت ایشون بودیم تا بالاخره آقا دیگه خوابش گرفت و خوابید و رضایت داد تا ما هم بریم یک کمی استراحت کنیم.

روز چهاردهم فروردین نوبت دوم واکسن سینا جون بود.با این که تموم شب را بیدار بودیم نزدیکای ظهر با همسری بردیمش بهداری .قبل از رفتن 5 قطره استامینوفن بهش دادیم .واکسنش رو توی دو تا پاهاش زدند.طفلکی موقع واکسن زدن خواب بود و هر کاریش کردیم بیدار نشد به خاطر همین خیلی ترسید و گریه کرد.اون روز تا بعدازظهر یککمی حالش خوب بود ولی بعد از ظهر که اثر داروی استامینوفن از بین رفت بی تابیش شروع شد. پای راستش سفت شده بود و از شب هم تب کرد.روز اول پاهاش رو با آب سرد و بعد هم با آب گرم کمپرس می کردیم و زمانی که می شستمش با آب ولرم زیر شیر ماساژش می دادم. وقتی قطره را بهش می دادیم خوابش می برد و وقتی اثر قطره از بین می رفت بی تابی می کرد . طفلکی سرما هم خورده بود و دیگه کاملاً بی حال شده بود و با صدای ناز و معصومش ناله می کرد.بعد از دو سه روز کمی بهتر شد و ما هم یک نفس راحتی کشیدیم.

چند روزه که پسر گلم دوست داره که دستهاشو بخوره .به خاطر همین مرتب دستکش هاشو دستش می کنم تا حواسش به دستهاش نره . بازی کردنش  هم قربونش برم همچین سرو صدایی راه می اندازه که بیا و ببین . وقتی هم که باهاش بازی می کنیم با اون دهان بی دندون و قشنگش خنده تحویل می ده و دل ما رو می بره.ولی همچنان به شب زنده داریش ادامه می ده و ما را تا ساعت هفت هشت صبح بیدار نگه می داره.البته دو سه روزه که سعی کردم عادت خوابش رو تغییر بدم و روزها بیشتر بیدار نگه دارمش تا شب بتونه بخوابه .تا حدودی هم موفق شدم ولی نیاز به زمان داره تا عادت کنه شب موقع خوابه و روز موقع بازی کردن و بیدار موندن.

دیروز شنبه سینا جون را به بهداری بردم تا قد و وزنش را اندازه بگیرم.

 

وزن : 800/5

قد : 60

دور سر : 39

 

 

 

 
چهارشنبه هفتم فروردین 1387 :: 20:54 ::  نويسنده : نازبانو

سلام به همه دوستای خوبم ونی نی های گلشون .سال نو همگی مبارک باشه وامیدوارم که توی سال جدید همه خوش وخرم  و سلامت باشین

 

بالاخره امروز عزم خودم را جزم کردم تا دوباره مطلبی بنویسم . بااینکه پسر گلم خیلی آقاست و بچه بهونه گیری نیست  ولی این موقعیت جدید کمی برایم تازگی داره ونمی تونم مثل سابق به خوبی به همه کارهام برسم . واقعا ً تمام وقتم پر شده و به هیچ کاری غیر از سینای گلم نمی رسم. .  ولی حالا فکر میکنم کمی باهم هماهنگ تر شدیم .

یکی از مشکلاتی که تقریبآ حل شده اینه که پسرم روزها را کامل میخوابه و تا مامانیش میخواد بخوابه یادش میاد که باید بیداربشه . هر چه  دست وصورتش را میشویم تا بیداربشه یا باهاش بازی میکنیم تآثیری نداره  و روز وشبش  را گم کرده . ولی وقتی خودش بیدار میشه وبازی میکنه توی هر شرایطی که باشم و خسته خسته هم که باشم دلم نمیاد که بخوابم .  معمولاً از دوازده شب تا شش صبح شیفت کاری گل پسریه که بعضی شبها مامانم و  بابایی سینا به کمکم می آیند .

 

قرارشده بود روز دهم زایمانم برای چکاب و ختنه سینا به مطب دکتر بریم چون تعطیلی رسمی بود مجبور شدم که پیش همکار دکترم برم وختنه هم بعد تعطیلی انجام بشه  . اما نمی دونستیم که به روش سنتی باشهبهتره  یا حلقه ای پزشک خودم هزینه بالایی برای ختنه میگیره .پدر م درمانگاه یکی از دوستانش را معرفی کرد وختنه گل پسری را یک شنبه5 /12/86  به روش حلقه ای انجام دادیم .وهزینه آن هم یک سوم هزینه ای شد که باید به دکتر خودم می دادم. البته مهمتر از همه دکترش بود .چون جراحی بود که روزانه چندین ختنه انجام میده وتوی کارش مهارت داره . خداروشکر که تا قبل از یک ماهگی (روز  بیست وسوم ) سینا جان راختنه کردیم چون  خیلی برایش بهتره و هنوز هوشیار نیست که اذیت بشه اما به جای اون من خیلی اذیت شدم . موقع ختنه نگذاشتند که ببینمش و مامان مهربان وهمسری به پزشک یاری رساندند . خداروشکر که روزپنجم هم حلقه اش موقع تعویض افتاد .توی این مدت خداراشکر میکردم که مامانم کنارم هست وبه من خیلی کمک کرد چون واقعآ شرایط سختی بود .روز سی ام بهمن ماه  هم به دکتر رفتیم و قدو وزن سینا را اندازه گرفتن و قطره مولتی ویتامین دادند که سینا  دوستش نداره و همه اون را بیرون میده .

قد : 5/52

وزن : 44

دور سر : 5/36

 

سینا جون مدتیه که بینی اش خیلی  می گیره با دکترش مشورت کردم و او گفت به خاطر اینه که موقع شیر خوردن شیر وارد بینی اش می شه و می تونم از قطره کلراید سدیم و پوار بینی استفاده کنم.ولی پسرکم

شیطونی می کنه و نمی ذاره و ما هم سعی میکنیم با حموم کردنش این مشکل رو حل کنیم.

مدتی هم پاهاش خیلی عرق سوز می شد و قرمز می شد. همه جور پماد رو امتحان کردم اما نتیجه نداشت. خیلی نگرانش بودم تا اینکه مامانم روغن وازلین جانسون رو براش گرفت و خیلی زود مشکل حل شد و پاهای سینا به حالت عادی برگشت.

دکتر بهم گفت چون بچه عرق سوز سده باید خیلی زود به زود جاشو عوض کنم و از پارچه ( کهنه ) استفاده کنم و بچه مدام باز باشه تا پاهاش هوا بخوره. این مسئله کارم رو خیلی زیاد کرده بود و نیمی از وقت روزانه ام فقط صرف کهنه و لباس شستن سینا شده بود. بالاخره تصمیم گرفتیم یک مینی واشر بخریم که مخصوص شستن لباسهای سینا جون باشه. به خاطر همین رفتیم و مینی واشر مارک  HUGEL که هم شستشو داره و هم خشک کن خریدیم و الآن خیلی راضی هستم و کارم هم کمی سبک شده است.

روز چهاردهم اسفند سینا رو بردیم دکتر و دوباره  قد و وزنش رو اندازه گرفت .

دکتر گفت الحمد لله سینا هیچ مشکلی نداره و فقط یک کم وزنش بالا رفته چون زیاد شیر می خوره. و می تونم وقتی گرمش می شه به جای شیر کمی آب داغ رو سرد کنم و بهش  بدم. آخه سینا وقتی تشنه اش می شه دهانش رو باز می کنه و انگار نفسش می گیره .

قد :54  

وزن : 700/4

دور سر :37

دکتر یک آزمایش کشت ادرار هم برای سینا نوشت که مشخص بشه ادرارش خدای نکرده عفونت داره یا نه ؟که چون تعطیلات عید شروع شد دیگه فرصت نشد به دکتر نشونش بدیم ولی آزمایشگاه گفت که ادرارش مشکلی نداره. مشکل دیگه ای  که دارم اینه که بعضی وقتها سینه ام رگ می آره و موقع شیر خوردن سینا فواره می زنه توی دهانش که همین باعث می شه شیر توی گلوش بشکنه و به سرفه بیفته. نمی دونم باید چکار کنم که اینجوری نشه.

برای خرید عید هم سینا رو پیش مامانم میذاشتم و می رفتم بیرون خریدامو انجام می دادم. لحظه سال تحویل هم خیلی دیدنی بود . سینا جون اولین بهار زندگیش رو تجربه می کنه و این یک احساس خیلی جالبی برای من و همسری بود.خدا رو شکر کردیم که این گل خوشبوی بهاری رو در این بهار به ما هدیه کرده و زندگیمون رنگ بهار گرفته.

راستی پسرم اولین مسافرتش رو توی ایام عید انجام داد و من و همسری و سینا و بابا و مامانم همگی رفتیم کاشان و سینا هم یک گشت حسابی توی کاشان و راوند و ابیانه و فین زد و حسابی حالشو برد. خدا رو شکر بچه ام خوش مسافرته. هوا هم خیلی خوب بود و سینا توی هوای بهاری کلی حال میکرد.

دیروز هم مامانم اینا رفتند مسافرت و من و همسری و سینا موندیم تهرون. برای اولین بار سینا رو بدون کمک مامانم حموم کردیم. از حمومش هم که نگو. اینقدر آب رو دوست داره که دیگه دلش نمی خواد از حموم بیاریمش بیرون.بعد حموم هم شیرش رو می خوره و تخت می گیره چند ساعتی می خوابه.

تازگی ها همه چی رو با تعجب نگاه می کنه و ذل می زنه به هرچی که تو تیررس نگاهش قرار بگیره. موقعی هم که باهاش صحبت می کنیم صداهای تازه ای از خودش در می آره و با ما حرف می زنه .خنده هاش رو هم نگو که وقتی می خنده هیچ لذتی برای ما از دیدن خنده اش تو دنیا بالاتر نیست.

الآن هم دارم سعی می کنم شیشه و پستونک خوردن رو یادش بدم تا اگه یک موقع خونه نباشم بقیه بتونن نگهش دارن.دکترا خیلی با این کار مخالف هستن ولی به نظر من بچه باید به اونها هم عادت کنه به شرطی که بد عادت نشه و شیر مادر خوردن یادش نره.چند بار هم که خونه نبودم مامان شیرمو توی شیشه به سینا داده. ولی از پستونک اصلاً خوشش نمی آد.

اینم چند تا از عکسهای گل پسریم که تو این مدت بخصوص نصف شبها که بیداره و می شه ازش عکس با چشمهای باز گرفت گرفتیم:

 

                      هی ! یاد ایام بخیر چه عالمی داشتیم !

 

                        

 

                   

                      اینم سلام نظامی من . خبر دار!!

 

                    

 

                     حال می کنی مفتی مفتی از من عکس می گیری ها ! 

 

                    

 

                    بدون شرح!!

 

                    

 

                     نصف شبی هم دست از سر من برنمی دارید . مثل اینکه مشت دلتون می خواد!

 

                    

                     

 

                   با کی هستی با منی ؟ من چیکاره بیدم !

 

                    

 

                     اینم ازکلک بابا مامانم .حالا دلشونم خوشه من حالیم نمی شه پستونکه!

 

                   

                     

 

                      

 

                     

 

                     

 

 

 

 

 

 

 

 

                  

جمعه بیست و ششم بهمن 1386 :: 20:26 ::  نويسنده : نازبانو
                                    

                                       


       

                                                  

                                                               نام : سینا

تاریخ تولد : ۱۳/۱۱/۱۳۸۶

ساعت تولد : ۹ صبح

محل تولد : تهران

بیمارستان : دی

  

نام دکتر :  حمید مظاهری

وزن : ۲۷۰ / ۳ کیلو گرم

قد : ۴۸ سانتی متر

گروه خون :  + O

    


سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های گلتون

بالاخره نی نی ناز ما هم با همه تفاسیرش به دنیا قدم گذاشت و با اومدنش شادی و شیرینی زندگی مشترک ما رو چندین و چند برابر کرد. با هیچ جمله و کلمه ای نمی تونم وصف کنم که چقدر دوستش دارم و لحظه به لحظه که می گذره عشق و علاقم بهش زیاد و زیادتر می شه.امیدوارم که من و باباییش بتونیم آینده ای خوب و روشن براش به ارمغان بیاریم.

شاید شما دوستای خوبم که تاریخ تولد سینای گلم رو می دونستید تعجب کردید که چرا باز اینقدر زودتر به دنیا اومد.یعنی اولش قرار بود بیستم بهمن ماه باشه که به خاطر ورم شدیدی که تمام بدنم بخصوص پاهام داشت قرار شده بود هفدهم بهمن زایمان کنم.جریان از این قرار است که روزی که از مطب اومدیم خونه  به مامانم خبر دادم که تاریخ زایمان هفدهم شده .مامانم هم با عجله روز ششم بهمن خودشو از مشهد به تهران رسوند و تحت مراقبت ویژه از طرف مامانم قرار گرفتم.حتی غذایم هم از بقیه جدا شد و نان و برنج و نمک از رژیم غذاییم کنار رفت.با اینکه خیلی مراقبت می کردم ولی باز هم ورم دست و پاهام زیادتر می شد. روز دوشنبه مامانم دوباره تلفنی با دکترم صحبت کرد و دکترم گفت که فردا یعنی سه شنبه ساعت 8 صبح فوری برم بیمارستان تا دکتر وضعیتم رو دوباره چک کنه.

فردا رفتم بیمارستان و دکتر ورم پاهام رو که دید گفت باید اورژانسی زایمان کنم.من هم که هیجان زده شده بودم و راستش کمی هم ترسیده بودم و اصلاً آمادگی زایمان رو نداشتم با اضطراب پرسیدم : دکتر زود نیست ؟ممکنه برای بچه مشکلی پیش بیاد.دکتر کمی فکر کرد و رفت تا با دستیاراش مشورت کنه.وقتی برگشت گفت : با اینکه آزمایش پروتئین ادرارت مشکلی نداره و علایمی از مسمومیت حاملگی در تو وجود نداره صلاح در اینه که زودتر زایمان بشی ولی چون هفته 38 را تازه شروع کردی ممکنه مجبور بشیم بچه را چند روز توی دستگاه نگه داریم.به خاطر همین شما برو خونه و پنج شنبه بیا بیمارستان تایک آزمایش مجدد از تو بگیرم و اون موقع نظرم رو بدم.اگه آزمایشت خوب بود روز شنبه سیزدهم بهمن بیا واسه سزارین و اگه آزمایشت خوب نبود همون پنج شنبه برای زایمان خوبه.

من هم با کلی خوشحالی که از دست دکتر فرار کردم اومدم خونه.روز پنج شنبه برای معاینه رفتم بیمارستان.ولی با کلی تجهیزات و لوازم و وسایل لازم .همسری و بابا و مامانم هم همه اومدند.کلی مراسم از زیر قرآن رد شدن و فیلمبرداری و خداحافظی هم کردیم .گفتیم شاید موندنی شدیم.حیفه فیلم نداشته باشیم.

آزمایش روز پنج شنبه هم خدا را شکر مشکلی نداشت و صدای ضربان قلب بچه هم خوب بود.دکتر تصمیم گرفت و روز شنبه سیزدهم رو برای ختم بارداری اعلام و در پرونده ام ثبت کرد.از خودمم هم تعهد کتبی گرفت که اگه برای زایمان توی اون تاریخ نرم مسئولیتش با خودمه.بازم خوشحال برگشتم خونه .

همسری می گفت یک بار جستی ملخک .دوبار جستی ملخک . شنبه دیگه کف دستی ملخک!!!

با مراعات و سلسله اقدامات رژیمی که انجام می دادم امیدوار بودم دکتر روز شنبه هم بگه برو خونه همون هفدهم بیا.با اتاق زایمان بیمارستان تماس گرفتم گفت شنبه باید ساعت شش صبح بیمارستان باشی ولی چون شما تکلیفت هنوز معلوم نشده به خاطر همین ساعت هفت صبح بیا.

دوباره روز از نو روزی از نو . با سلام وصلوات روز شنبه راهی بیمارستان شدیم .کلی هم توی ترافیک همت گیر کردیم و همش اضطراب داشتم که دیر شد .بالاخره رسیدیم بیمارستان و رفتیم بخش زایمان.دکتر وضعیت من رو کنترل کرد و آزمایش پروتئین ادرارم رو دوباره دید و گفت وضعیتت شکر خدا خوبه ولی ورمت خیلی شدیده. دکتر پرسید آیا جنین تکون می خوره ؟ گفتم موقع غذا خوردن و بعد غذا کمی تکون میخوره ولی در حالت عادی در شبانه روز خیلی تکون نمی خوره.این حرف باعث نگرانی دکتر شد و گفت حرکات جنین بخصوص توی هفته های آخر بارداری خیلی اهمیت داره.به خاطر همین چند روز صبر کردن اصلاً ارزش ریسک کردن رو نداره و ممکنه خدای نکرده به خاطر ورم زیادت بچه خفه بشه.بلافاصله دکتر دستور بستری نوشت و گفت بده همراهات برات پرونده تشکیل بدن خودت هم بیا و آماده شو برای زایمان. من اومدم بیرون و برگه بستری رو دادم به همسری و با کلی هیجان و اضطراب خداحافظی کردم و برگشتم داخل بخش . نمی دونید قلبم چطوری تند تند می زد پر از استرس بودم. نمی دونستم می خواد تا دقایقی دیگه چی پیش بیاد؟ همسری و بابا مامانم هم هیجان زده شده بودند.من لباسامو عوض کردم و برای عمل آماده شدم.منو روی برانکارد خوابوندن و بردن اتاق عمل. نمی دونید اونجا چقد سرد بود .پرستارا مشغول وصل کردن آنژیوکت و سایر کارها شدند. من از یکی از اونا پرسیدم من رو بیهوش می کنید ؟ من دوست دارم بیهوش بشم . که دکترم گفت : آره جانم بیهوش میشی . بدون بیهوشی که نمیشه!

من شروع کردم به دعا خوندن و در حال تشهد گفتن بودم که همه چی دور سرم شروع به چرخیدن کرد و دیگه هیچ چیزی نفهمیدم.وقتی چشمام رو باز کردم توی اتاق داخل بخش بودم و خانواده هم همگی کنارم بودند. وای چه دردی داشتم .یک چند دقیقه ای که گذشت پرستار بخش نوزادان گل پسری خوشگل منو آورد تا همه ما ببینیمش. من در حالت نیمه بیهوشی هم خوابم می برد و هم دوست داشتم چشمامو باز نگه دارم تا پسر قشنگمو ببینم.

                                                    

مادر اتاق نوزادان بچه را آورد و آموزش شیردهی بچه را یاد داد و مشخصات نوزاد را هم برای ما خوند.با کمک مادرم برای اولین بار پسر عزیزم و پاره تنم رو به آغوش کشیدم.این لحظه بهترین لحظه زندگیم بود و هیچ وقت اون رو فراموش نمی کنم .درد شدیدی داشتم و گلوم خشک شده بود . همین طوری به خواب رفتم.

همسری مهربونم منو سوررایز کرده بود و به یکی از این پرسنل اتاق عمل پول داد و دوربین رو داده بود به او تا از همه جریانات اتاق عمل فیلم بگیره.اونم از تمام مراحل زایمانم فیلمبرداری کرده بود .

زایمان در کمتر از ده دقیقه انجام شده بود و همسری در حال تشکیل پرونده و بالا پایین رفتن بود که خبر تولد گل پسرشو بهش دادند. همه پرسنل اتاق عمل دورش  جمع شدند و اونم که اینقدر خوشحال شده بود که حد نداشت .به خاطر همین خبردار نشد چطوری در عرض سه سوت جیبش خالی شد!

من از همسری خواسته بودم که زیر نظر دکتر خودم باشم و بقیه چیزا برام مهم نبود ولی اون بنده خدا برای من اتاق خصوصی گرفته بود . چون دوست داشت توی این وضعیت من راحت باشم و غریبه توی اتاق رفت و آمد نکنه تا بتونم بیشتر استراحت کنم. شب اول مامانم پیشم موند و خواهرم که خبر زایمان زودهنگام منو دیرهنگام گرفته بود و غافلگیر شده بود با عجله خودشو تا بعد ازظهر  از شهرستان به تهرون رسوندوشب دوم را هم او پیشم موند.و اتاق بیمارستان را با سلیقه ای که داشت کلی تزئین کرد.

در بیمارستان گل پسری را هروز حمام می کردند نمی دونید چقدر گل می شد وقتی از حموم می اومد.روز سوم دکتر وضعیت من و سینا جون رو چک کرد و اجازه مرخصی داد.من خیلی نگران سینا جون بودم که نکنه زردی داشته باشه . با آزمایشی که بیمارستان انجام داد گفتند درجه زردیش ۵/۸ است .تا ۱۰ طبیعیه و جای نگرانی وجود نداره .متاسفانه همون روز که من مرخص می شدم برادرم هم توی بیمارستان میلاد عمل جراحی داشت و باید مامانم اینا اونجا هم می رفتند.این وسط همه مونده بودن منو بگیرن یا داداشمو !خوشبختانه بعد از اینکه اونا رفتن بیمارستان گفتند تاریخ عمل داداشم تغییر کرده و عقب افتاده.به خاطر همین کلی از مشکلات ما حل شد و با آرامش بیشتری به خانه برگشتیم.

وقتی اومدیم خونه به افتخار ورود گل پسری و برای سلامتی او گوسفند قربانی کردیم.روز اول از بس هیجان و استرس داشتم نمی دونم چرا شیرم قطع شده بود.هر کاری می کردم حتی یک قطره هم شیرم نمی اومد . بچه هم گرسنه شده بود و همش بی تابی میکرد.و داشت ضعیف می شد .منم که این وضعیت پیش اومده بود و انگار دچار افسردگی بعد از زایمان هم شده بودم همش گریه می کردم

مامانم مجبور شد برای اینکه به بچه فشار نیاد و خدای نکرده کلیه هاش به خاطر بی آبی خراب نشه یکی دوبار بهش آب قند بده.تا فردا بریم پیش دکتر نوزادان ببینیم چکار باید کرد ؟آخه سینا جون اصلاً ادرار نداشت و این نمی تونست نشونه خوبی باشه.من و همسری کلی نذرونیاز کردیم تا این مشکل حل بشه.روز سه شنبه رفتیم بیمارستان و مشکل را برای دکتر نوزادان بخش تشریح کردیم.در این فاصله من کلی دلستر و کمپوت انجیر هم خورده بودم . دکتر هم یک پودر شیر افزای خارجی برام نوشت و گفت تا زمانی که شیرم زیاد بشه می تونم با قاشق کوچک یا قطره چکون به بچه شیر خشک بدم . برای اینکه اگه به شیشه عادت کنه دیگه شیر مادر رو نمی خوره. دکتر گفت البته این وضعیت زیاد نگران کننده نیست و همه مادرها تا ده روز بعد از زایمان شیر ندارند یا کم دارند و بعد از این مدت درست می شه.

بعد از اون حول و حوش یکی دو ساعت به اتاق نوزادان رفتم و با کمک مسئول اونجا آموزش شیردهی را یاد گرفتم. مسئول بخش گفت من مشکلی برای شیر دادن ندارم بلکه بلد نبودم چطوری شیر بدم.خدا را شکر مشکلم از همون روز حل شد و من تونستم به سینا گلم شیر بدم.

دکتر نوزادان یک آزمایش برای غربالگری تیروئید و زردی و همچنین گروه خون سینا نوشت که دو تا را اورزانسی جواب دادن.گروه خون سینای گلم +O  بودو زردی او هم ۲/۹ بود تلفنی نتیجه را به دکترش اطلاع دادم و دکتر گفت خدا را شکر مشکلی نداره .شکر خدا مشکل شیردهیم حل شد و نیازی به دادن شیر خشک نداشتم و از پودر شیر افزا هم استفاده نکردم به همین خاطر سینا الان صورتش خیلی بهتر شده و علائمی از زردی در او دیده نمی شه. روز دهم هم که رفتم بخیه هام رو کشیدم و کلی الان خدا را شکر حالم بهتر شده.

از گل پسریم بگم که خیلی شبیه باباش می مونه با دستهای کشیده و قد بلند.چشمهاش الان کمی به طوسی می زنه که امیدوارم بعداً شبیه چشمای خودم  روشن بشه.خیلی دوست داره که با دستهاش بازی کنه و تکونشون بده . یکی دو بار مامانم قنداقش کرده و دستهاشو داخل قنداق گذاشت.اگه بدونید چیکار کرد تا بالاخره مجبور شدیم دستهاشو آزاد کنیم.از شب نشینی هاش که نگید روزا می خوابه شبا رژه می ره ! ولی روزایی که باباش تعطیله و خونه می مونه  نمی دونم از کجا می فهمه  که تموم روز را  بیداره و با باباش کلی صفا می کنه.

اوایل برای شیر دادن مجبور بودم یکی دو ساعت بشینم و بهش شیر بدم و این کار خیلی منو اذیت می کرد بخصوص بخیه هامو  اما الان یاد گرفتم که بهش خوابیده شیر بدم و خیلی راحت تر شدم.

باید ببخشید که دیر اومدم و زیاد نوشتم. البته زحمت نوشتنش هم گردن همسری افتاد . چون واقعاً شب و روزم با هم یکی شده و هنوز به شرایط جدید عادت نکردم . از طرفی نمی تونم روبروی مونیتور و روی صندلی بشینم چون خیلی اذیت می شم.

خدا را شکر می کنم که به من و همسری فرزندی سالم و زیبا هدیه کرده و دوران پر مشقت بارداری را با همه ماجراها و سختیهاش با خوبی پشت سر گذاشتم و پسر گلم رو در آغوش گرفتم.

امیدوارم تموم کسانی که در هر جای این دنیا آرزوی پدر یا مادر شدن دارند به آرزوشون برسند و دلشون شاد بشه. فعلا ً تا بعد از همه شما دوستان گلم خداحافظی می کنم. اینم چند تا از عکسهای خوشگل  گل پسری ما :

                          


                 چیه ؟ نیگا می کنی ؟

                


              ببین این سه تاس ها !

                


                وای خدا  جون چقدر خوابم می آد! اینام که نمی ذارن ما بخوابیم

                  


               خرررررررر پفففففففف!

               


                    بذار فکر کنم ببینم اینجا چه خبره ؟ !

                     

 


 

 

شنبه ششم بهمن 1386 :: 13:48 ::  نويسنده : نازبانو

سلام

 

یک هفته ای میشه که وارد  پرهیجان ترین زمان دوران بارداری شده ام . شمارش معکوس آغاز شده .

 

روز سی ام بهمن ماه نوبت دکتر داشتم و از چند روز قبلش  به علت ورم شدید پاهایم نمک را کامل از

 

زندگیم حذف کرده بودم .با این حال ورم همچنان ادامه داشت . تصمیم داشتم که ورم پاهام را حتمآ

 

نشان دکتر بدم .  تا شاید چاره ای بیندیشد . همسری اونروز رو مرخصی گرفت تا منو به دکتر ببره.

 

وقتی وارد اتاق معاینه شدم کفشم را که در میاوردم  ورم جلوی انگشتانم به بالای پایم منتقل شده بود

 

و دل هر بیننده ای را به درد میاورد . وقتی دکترم دید گفت که نمک میخوری ؟.گفتم نه نمک نمی خورم و

 

 آب فراوان استفاده میکنم و در طول روز و شب موقع خواب زیر پاهایم بالش میگذارم . 

ولی متآسفانه فقط داخل خانه قدم میزنم .smileysدکتر نگران رو به من وهمسری کرد و گفت :من تاریخ زایمانت را بیستم بهمن گذاشته بودمsmileys ولی با دیدن این ورم پا صلاح میدانم که زایمانت

 

 شانزدهم بهمن وشاید هم زودتر باشه . برایت آزمایش اورژانسی مینویسم که اگه جواب آزمایشت خوب

 

 بود همان شانزدهم بهمن واگه جواب آزمایشت بد بود باید زودتر فارغ شوی .برای آزمایشت هم باید

 

 ناشتا باشی چون آزمایش کامل  خون است .

 

در کتابی خوانده بودم از هفته ۳۷بارداری تا هفته ۴۲ زمان زایمان بارداری طبیعی وخوب است وقبل آن

 

 را زایمان زودرس ویبشتر از ۴۲ هفته را زایمان دیررس میگویند.

 

من هم باتعجب فراوان پرسیدم که نه آقای دکتر شما گفته بودید بیست ونهم بهمن اگه میشه یه بار دیگه

 

 پرونده ام را نگاه کنید . دکترم گفت :آن  تاریخ برای زایمان طبیعیه که تاریخش ده روز با سزارین فرق

 

 میکنه .تازه دو زاریم افتاد . هیجان سراپایم را فراگرفته بود. انگار که دکتر بهم گفته همین الان وقت

 

 زایمانت شده . اصلآ آمادگیش را نداشتم . چیزهایی که تو فکرم میگذشت :(وای چه زود ؟ مامانم که

 

 هنوز پیش داداش مرتضی است و امتحاناتش تازه فردا شروع میشه .   خدایا نکنه آلبومین خونم بالا

 

 باشه؟وای اگه که بالا باشه دکتر زایمانم را یه هفته زود تر بیندازد چکار کنم ؟  من تازه میخواستم ساک

 

 بیمارستانم را کامل کنم .لااقل ای کاش خواهرم پیشم بود . کمد لباس گل پسری  رو هم که هنوز مرتب

نکردم .وای خدای من چقدر کار دارم .........)smileysهمسری هم تعجب زده وخوشحال  بود که زودتر پسر کاکل زریش را میبینه .smileysوقتی از مطب خارج شدیم کلی مضطرب بودم و همسری سعی

 

 میکرد که آرامم کنه .من هم شروع کردم به زنگ زدن به مامان وبابام وخواهری و خاله و دختر خاله و

 

دوست وآشنابلکه کمی با راهنمایی هاشون دلم آرام بگیره .smileys

 

وقتی به خانه آمدیم تند تند ساک بیمارستان را حاضر کردم .ساک که چه عرض کنم انگار دارم میرم سفر

 

 قندهار . یه ساک برای خودم یه ساک برای نی نی و یه ساک هم برای پذیرایی وهمراه خلاصه از لباس

 

گرم و خنک گرفته تا لیوان و بشقاب و نخ وسوزن ......کمد نی نی را هم مرتب کردم .همسری هم دوباره

 

فردایش رامرخصی گرفت . من وبابا م وهمسری باهم به آزمایشگاه رفتیم .smileys

 

آخه بابام دلش نیومد که تو روز برفی با آژانس بریم و تو دلش بود که همراه ما باشه و همه یه جورایی

 

 تودلواپسی جواب آزمایش بودیم .چشمتون روز بد نبینه که دوباره شربت گلوکز خوردن و شش مرتبه

 

خون دادن ها شروع شد همسری هم با مسئول آزمایشگاه  صحبت کرد و از اون خواست به خاطروضعیت

 

 من  آزمایشم را اورژانسی تا آخر همون روز بدهند و آنها هم قبول کردند .

 

دکترم با دیدن جواب آزمایش گفت که خدا را شکر همه چیز عالیه و مشکلی نیست .  حتی  قند بارداریم

 

کاملآ طبیعی و پایین بود. وزمان زایمانم را هفدهم بهمن تعیین کرد.و گفت که باید با این ورم کنار بیایم .

 

واگه شب و نصف شب و هر زمان احساس درد و علایم وضع حمل داشتم فورآ به بیمارستان بیایم .

 

راستی مامانم برای گل پسری یه تخت وکمد خوشگلMDF سفارش داده بود که آقای نجار بد قولی کردو

 

 برف هم که آمد به بد قولیش بیشتر کمک کرد .هنوز رفته که بسازه . مامانم هم رفته مسافرت  .

 

من وهمسری هم کلی فکر کردیم  ما که زیاد فضا نداریم و خودمون هم که فعلآ خونه مامانم اینا

 

مهمونیم .مامانم هم که یه  تختی که مثل گهواره میمونه گرفته که فلزیه ..بهتره که از گرفتن تخت MDF

 

صرف نظر کنیم و فقط برای نی نی مون یه کمد خوب بگیریم .تا انشاالله مناسب با فضای خانه خودمان

 

 

اتاقش رادرست کنیم. پنجشنبه آی باهمسری رفتم حسن آباد و یه کمد خوشگل خریدیم .مامانم هم

 

نمیدونه .آقای نجار هم که دیگه تخت وکمد را برای نی نی خودش بسازه .

 

 تو راه برگشت به همسری گفتم اگه دوست داری که دختر خوبی باشم و زیاد سر پا نایستم برام کاموا

 

بخر تا ببافم ومشغول باشم . الان چند روزیه که دارم یه بلوز خوشگل برای همسری میبافم دوست دارم

 تا قبل زایمانم تمام بشه .خدایی توی این زمستونی چه حالی میده کاموا بافتن .Emoticons

 

 باز هم کتاب نام ها را زیر و رو کردمEmoticons خیلی اسمها هست که دوستشون دارم .اما همسری

 

روی  یکی دو تاشون بدجوری کلید کرده .آخه به اول اسم خودش(سعید) جور در میاد و میگه که تلفظش

 

 راحته .جالبه که بابا ومامانم هم با اون موافقند .

 

سینا = سیمرغ . نام پدر ابوعلی سینا

  

سپهر = روزگار . زمانه . آسمان .فلک .بخت واقبال

 

انتخابهای خودم:

 

سامان=قدرت .شوکت .جد سامانیان(فارسی)

 

سورنا=سردار شجاع و خردمند پارتی معاصربااشک سیزدهم ارداول (فارسی)

 

دانیال=خدا داور من است .پیامبری از بنی اسرائیل که در شوش مدفون است (فارسی)

 

پارسا =پرهیزگار.زاهد .پاکدامن(فارسی)

 

مهراد =آزاد بزرگ .نام یکی از رجال ساسانی

 

راشد=هدایت کننده . یابنده (عربی )

 

 ساجد= سجود کننده(عربی )

 

خیلی دوست دارم که یک اسم خوب و بامسما برای پسر گلم انتخاب کنم که  وقتی بزرگ شد به اون

 

افتخار کنه و دوست دارم که اسمش اصیل و ایرانی باشه . اسمهای امام ها را هم خیلی دوست دارم

 

ولی هیچکدام  رو نمیتونم به بقیه ترجیح بدهم و معتقدم که عشق به امامها را باید با رفتار وکردار

 

مسلمانی ابراز کنم نه با اسم گذاشتن آن بزرگان .اگه رفتار وکردارمون را قرآنی کنیم وآدم خوبی باشیم

 

خیلی بهتره تا فقط  اسم آن بزرگان را داشته باشیم . حالا شما راهنماییم کنید از اسمهای بالا کدوم

 

 قشنگتر و با شخصیت تره تا اونو بذاریم.یادتون نره نظر بدین!

 

دوستای خوبم شاید این آخرین پست دوران بارداریم باشه .شدیداْمحتاج دعای خیر شماهستم .

 

 برای همگی شماو خانواده های گلتون  آرزوی سلامتی میکنم.از همه دوستهای خوبم که  در این مدت

 

با نظرات قشنگشون من ونی نی را شاد کردن و  میکنند ممنونم و به علت ورم پاهایم متآسفانه زیاد

 

نمیتونم پشت مونیتور بشینم و نوشته های قشنگ  وبلاگ ها تون را بخونم انشاالله وقتی حالم خوب

 

 شد به همه سر میزنم .دوستتون دارم خیلی خیلی زیاد .


 

 

خدای خوب و مهربون بابت همه نعمتهای خوبی که بهم دادی شکرت میگویم وخیلی دوستت دارم .

 

آرزو میکنم که نعمت پدر ومادر شدن را به همه کسایی که آرزویش را دارندبدهی و امیدوارم که نی نی ناز

 

 ماهم باسلامتی وشادی به دنیا بیاید و من هم مامان خوبی برایش باشم .

 

التماس دعا        یا حق                             

  

 

یکشنبه بیست و سوم دی 1386 :: 13:3 ::  نويسنده : نازبانو

سلام به همه مامانهای گل ونی نی های خوشگل ومامانی

 

من وگل پسری هم شکر خدا خوب خوبیم .با این برفهای پی در پی هم ما بابایی نی نی ناز رابعد از

 

مدتها حسابی دیدیم .این ماه که گذشت  برای من ماهی بود با روزها و ساعات  و رنگهای متفاوت پر از

 

شادی وغم . قبل از هر چیز جا داره که از همه دوستای خوبم که در زمان ناراحتیهایم من رادلداری دادند

 

و با حرفهای شیرینشون به من آرامش بخشیدندتشکر کنم .روز 12/10/86 سی ودومین سالگرد ازدواج مامان وبابای گلمsmileys و سال روز تولد خواهر بزرگم بودsmileys . مامانم که عاشق برفه و از

 

 شانس بابام بهترین زمان برای سورپرایز مامانم بود که چند ساعتی کاروبار و مغازه را به داداش کوچیکه

 

بسپره و با مامان بیرون بروند . منم که از خدا خواسته که نخودی بشم و با اونها بروم .

 

اولش مخالفت کردند که خطر داره حسن ؟ برف میباره حسن؟  لیز میخوری حسن ؟جواب همسریت را

 

 چی بدیم حسن ؟از من اصرار و از آنها نه گفتن . من هم حسابی  لباس پوشیدم smileys(خودمونیم شده بودم دخترعموی خرس قطبی) شروع کردم به  فیلمبرداری از عروس وداماد قدیم smileys. آنها

 

 

هم دلشون برام سوخت و دیگه چیزی نگفتند . خلاصه یه پارک با صفا نزدیک خونمونه که رفتیم وحسابی

 

 برف بازی کردیم ومن هم از مادام و موسیو فیلم میگرفتم و آخر سر هم کمی برف بازی کردم وخیلی خوش گذشت .smileys

 

وقتی همسری خانه آمد ازش خواستم که من را ببره پشت بام  تا برف بازی کنم. اول مخالفت کرد

 

ولی بعدش  باهم بالا رفتیم و کمی تو برفها قدم  زدیم و برگشتیم . براش از شاه کارهای امروز گفتم

 

 و فیلمها راکه دید گفت : ای کلک تو که امروز بیرون رفته بودی.( ولی با همسری بیرون رفتن وبه اون

 گلوله برف زدن یه چیز دیگه ایه مگه نه ؟.)smileys

 

روز سیزدهم دی ماه هم وقت دکتر داشتم . چون زود رفته بودم بدون معطلی داخل رفتیم و دکتر که

 

 سونو وجواب آزمایشم رادیدو صدای قلب نی نی راشنید گفت که خدا راشکر همه چیز میزونه و

 

مشکلی نیست و جلسه آینده را سه هفته دیگه تعیین کرد .وزنم هم 74  کیلو شده (خدا بده

 

برکت )  .بابت هزینه زایمان  هم پرسیدم گفت بالای دو میلیونه .حسابی جا خوردم آخه چند ماه

 

پیش یک میلیون و هشتصد بود .از دکترم کمی تخفیف خواستم که راضی شده دومیلیون و پنجاه 

بگیره .(نمیدونم اون پنجاه هزار توماندیگه برای چیه ).حسابی دپرس شدم .smileys نمیدونستم باید

 

چه کار کنم .متاسفانه بیمه مابیمارستان دی را قبول نمیکنه چون بیمارستان خصوصی ودرجه یکه برای

 

من هم بیمارستان مهم نیست ولی چون خیلی سر بارداری سختی کشیده ام و از اول بارداری و سقط

 

جنین قبلیم زیر نظر همین دکتر بودم . شدیدآ دچار استرس و نگرانی هستم که جای دیگه بروم .بخاطر

 

 همین کلی برای خودم غصه خوردم وتو فکر وتصمیم گیری که چه کارکنم به همسری فشار نیادو من هم به خوبی این دوران را بگذرانم . smileys

 

 خلاصه کمی افسرده بودم که این وسطها شیطون هم شیطونی کرد و من وهمسری سر یه موضوع

 

 خنده دار (مهمانی رفتن خانه یکی از دوستان )با هم  بحث کردیم وچند روزی باهم حرف نمی زدیم.

 

(نمی دونم تا به حال براتون پیش اومده که توی این بحث وگفتگو ها آدم فکر میکنه همه چیز دیگه تموم

 

 شده و عمرآ آشتی در کار نیست )اما از آنجایی که همسری میدونه من چه قدر خانومم (برای خودم نوشابه باز میکنم .) همسری مهربونم ختم ماجرا کرد وپا پیش گذاشتsmileysو با هم آشتی

 

کردیم .خدایی همسری خوبی دارم که موقعیتهای این دورانم را خوب درک میکنه .از شانس من هم

برف بارید و اداره ها تعطیل شد و همسری هم کنارم بود و از نظر روحی کلی شارژ شدم .smileys

 

همسری  هم  بعد از کلی تحقیقات  از بیمه تکمیلی سورپرایزم کرده که بخشی از مخارج بیمارستان

 

 را بیمه قبول میکنه .راستی مامانم برای امتحانات دانشگاه برادرم عازم  مشهد شده که متاسفانه

 

امتحانات اول بهمن ماه آغاز میشه ومن هم تنهام . امید وارم تا قبل زایمان به سلامتی برگرده.

باید ببخشید که این پستم خیلی طولانی شد . فعلا  ْ.....    smileys

 

 

 

 

یکشنبه شانزدهم دی 1386 :: 15:34 ::  نويسنده : نازبانو
امروز میخواهم که برای دل خودم بنویسم .دلم خیلی گرفته .شاید اگه بگم که دیشب کمتر از

یک ساعت خوابیدم دروغ نگفتم . تمام شب را پشت پنجره شاهد بارش برف بودم .

من که عاشق برفم پس چرا از دیدنش شاد نیستم ؟چرا دلم گرفته ؟

چرا اینقدر احساس تنهایی میکنم ؟

چرا ماآدمها با این که حال وروز خوشی نداریم باید عنوان کنیم که همه چیز روبراهه ؟

چرا نباید احساس واقعی خودمون را بگیم ؟حتی توی وبلاگمون .حتی با دوستهای مجازیمون .دلم میخوادکه درددل کنم . من خیلی خسته ام ......خیلی نا امید و دل شکسته ام ...

چرا ماانسانها توی بدنیا آمدن وزندگی ومرگمون نمیتونیم تصمیم بگیریم؟ اگه نخواهیم توی آزمون

الهی شرکت کنیم باید چه کار کنیم؟

بااین که همه کس رادارم وهمه آنها را دوست دارم بازم احساس تنهایی میکنم . دنبال یه تکیه گاه

امن ومطمن میگردم . من که خودم تنهام پس چرا یه فرشته کوچولو را اسیر خودم میکنم .

به امید خداچهل وچهار روزدیگه فرشته من بدنیا میاد .آرزو میکنم که توی زندگی دنیوی وآخرتش

چنان سعادتمند وموفق باشه که هیچ وقت احساس ناراحتی نکنه واز بدنیا آمدنش شادشاد باشه.

من انسان ناسپاسی نیستم وخداروشکر میکنم از نعمتهای خوبی که بهم داده(ازجمله پدرومادر

مهربون و همسر خوب وخواهر وبرادرهای گل ونی نی ناز نازی که حاضرم جون وعمرم رافداش کنم )

شکر گذارم که به همه ما سلامتی داده ودر خانواده خوب نسبتآ متوسط (از نظر مالی )بزرگ شده ام.

اما دلم خیلی گرفته .از آینده میترسم . نمیدونم فردا وفردا ها چی پیش میاد؟

دوست دارم گریه کنم تا شاید کمی آرام بشم .خوشحالم که دوستای خوبی دارم تادر تنهاییهام

 با اونها درددل کنم .

فکر میکنم که وجودم برای هیچکس مهم نیست و بودو نبودم برای کسی اهمیت نداره . 

دلم میخواداینقدر  برای خدا گریه کنم تا شاید راضی بشه که من رابا خودش ببره .

ببره یه جای دور دور .

دنیا پرشده از بدی که فکر میکنم خدا هم دوست نداره به این پایین پایینها نگاه کنه

 

 

پنجشنبه ششم دی 1386 :: 21:38 ::  نويسنده : نازبانو
سلام به همه دوستای خوبم و نی نی های نازشون

این روزها همش تو فکر خرید وسایل نی نی هستیم و توی خانواده هر کس یه جوری به نی نی ناز

ابراز علاقه می کنه.با با جون نی نی ( بابای خودم ) به سلیقه خودش براش یه دست رختخواب آبی

 ناز خریده.مامانم هم براش گهواره و کالسکه خوشگل گرفته و خودم هم مشغول دوخت و دوز لباسای

 تو خونه ای براش هستم.راستی همسری مهربونم هفته پیش منو سورپرایز جالبی کرد که حسابی

 خوشحال شدم .من همیشه خیلی دوست داشتم تا بهترین لحظه های زندگی مشترکمونو ثبت

 کنیم تا برامون یادگاری بمونه .همسری خوبم برام یه دوربین فیلمبرداری آخرین مدل Sony  و از نوع

هارد دیسکی برام خریدکه جا داره همین جا ازش تشکر کنم.

این هم عکس دوربین ما:  DCR -SR82

   

 

همین حالا نی نی ناز هم داره حسابی بازیگوشی می کنه و تکون می خوره .فکر می کنم کلی ذوق

کرده و داره از باباییش تشکر می کنه که میخواد کلی ازش فیلم بگیره.

راستی کسی می تونه منو راهنمایی کنه ؟

من خیلی دوست دارم که یه ماشین لباسشویی کوچک یا همون مینی واشر برای نی نی ناز بخرم.

توی بازار هرچی گشتیم مارک بدرد بخوری پیدا نکردیم و فقط یک ماشین که خشک کن هم داره از

مارک HUGEL پیدا کردیم که میگن آلمانیه ولی بعد از تحقیق فهمیدیم که اونم چینیه .من دوست دارم

 مینی واشری بگیرم که به  اصطلاح خودمون مرگ نداشته باشه و جنسش هم خوب باشه.

از شما می خوام که منو راهنمایی کنید.

راستی تلفنی از دکترم راجع به سونوگرافی سه بعدی سوال کردم که گفت هیچ مشکلی نداره و

بهترین زمانش هم همین الآنه یعنی بین هفته 24 تا 34 بارداری. منم تصمیم گرفتم که سونو رو

انجام بدم.به همین خاطر روز دوشنبه  با مامانم  رفتیم بیمارستان پاستور نو و عکس نی نی ناز را

دیدیم.دکتر گفت که پسر ناز نازیم ما شا اله صحیح و سالم است و هیچ مشکلی نداره.

حول و حوش زمان زایمان هم 30 بهمن تخمین زده شد.نمی دونید صدای شنیدن طپش قلبش و

دیدن صورت قشنگش  و دست و پاهاش چقدر به من آرامش می داد.همسری هم با دیدن فیلم

نی نی کلی ذوق زده شد و مثل همیشه خدای خوب و مهربون را شکر کرد.

این هم اولین عکسهای رنگی نی نی ناز که توی آتلیه گرفته !

                           

                      

این عکس قلب کوچولوشه!

                      

اینم عکس سر و مغز خوشگلشه!

                      

 

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 :: 0:46 ::  نويسنده : نازبانو

سلام به همه دوستای خوبم MSN smileys

من ونی نی ناز خوبیم ودلمون برای همه مامانها وفرشته کوچولوهاشون تنگ شده .

دوهفته پیش  خواهر خوبم را بعد از سه ماه دیدم آخه آنها شهرستان زندگی میکنندو قتی خواهرم

 دید که من نمی توانم پیشش برم خودش دست به کار شد وهمراه مامانم به تهران آمد .کلی هدیه

هم برای گل پسری آورد .smileysخیلی دلم برای او و  دختر ناز نازیش تنگ شده بود .

(خواهرم از من دوسال ونیم بزرگتر ه و من فقط همین یه گل خواهر رادارم )

از پسر گلی بگم که حسابی تکان میخورهsmileys و به گمونم که دیگه خسته شده ومیخواد بپره

 بغل مامان وبابایی . بابایی هم صبرش تمام شده وهرروز میگه پس تو کی میایی تا باهم بازی کنیم .

smileysباهم کلی صحبت میکنند وخلاصه برنامه ای داریم که دیدنیه .

مامانم هم حسابی توفکر نی نیه  و برایش وسیله تهیه میکنه .روز پنجشنبه من وبابای نی نی

باهم بیرون رفتیم وبرای نی نی چند دست لباس گرفتیم .پارچه هم خریدیم تا خودم برایش لباس

تو خانه ای بدوزم . شب خیلی خوبی بود .خیلی وقت بود که بیرون نرفته بودم.

( آخه مامانم میگوید:اگه با ما بیایی بیرون وبرایت مشکلی پیش بیاید من عذاب وجدان میگیرم و تو

استراحت مطلق هستی).اما من واقعآمشکلی ندارم و موندن توی خانه باعث میشه که هم افسرده

بشم و پاهام کلی ورم کرده که با پیاده روی کلی بهتر میشه .smileysالبته مامان حق داره که

 ترسیده چون یه روز رفته بودم بانک ، تو راه برگشت نزدیک بودبا  یه موتوری بی احتیاط در پیاده رو 

تصادف کنم .

راستی روز یک شنبه وقت دکتر داشتم . وزنم که هزار ماشالله روز به روز بهتر از دیروز کی باورش

میشه که نازبانو ۵۹کیلویی حالا شده ۷۳ کیلو .همه من را با مامانم اشتباه میگیرند .تازگیها

حتی افراد نزدیک خانواده هم تا صورتمون را نبینندما را  با هم اشتباه میگیرند .البته وزن من همچنان

 روبه افزایشه . خدابه دادم برسه که چه طور  بايدبه حالت قبل برگردم .

با اینکه مدام در حال تقویت هستمsmileys و مواد غذایی خون ساز میخورم ولی هنوز دست

چپم خواب مي ره و حالت رنگ پریدگی دارم .دکتر برای ورم صورت وبدنم آزمایش U/Aنوشت که همان

روز انجام دادم .

مادرم از مسول آزمایشگاه خواست چون راهمان دور است جواب را زودتر بدهند تا به دکترم نشان

بدهم . آنها لطف کردند و جواب را زود حاضر کردند .دکتر گفت که مقداری عفونت دارم وبرایم

سفالکسین۵۰۰تجویز کرد و گفت که شلغم و آب زیاد بخورم .smileys

 همسري گفته بود که بابت سونوگرافی سه بعدی چیزی نگویم ، اگه دکتر صلاح بداند خودش

بنویسد ولی دکتر چیزی نگفت .وقتی آمدم خانه تلفنی پرسیدم گفت که مشکلی

 نداره ومیتونم انجام بدهم .دکتر های امروزی تا ازشون چیزی نخواهی خودشون کاری نمی کنند .

دوستای خوبم دلم برای همه شما تنگ شده بودو کلی پر حرفی کردم .مواظب خودتون وفرشته های

ناز نازی باشید .تا بعد........smileys

 

جمعه دوم آذر 1386 :: 19:40 ::  نويسنده : نازبانو
مدتیه در  انگشتهای دست چپم احساس خواب رفتگی دارم و مدام سوزن سوزن میشه  فکر میکنم

 علت  آن کم خونی باشه با دکترم که تماس گرفتم گفت که همان کپسول ferro رابخورم کافیه وبا

اصرارمن داشت عصبانی میشد که زود مکالمه تلفنی ام را قطع کردم .وپیش خودم گفتم بد نیست

که زیر نظر یک پزشک خانم هم  باشم که نزدیک خونه هم باشه  تا اگه دکترم در دسترس نباشه

پیشش برم .پیش دکتر زنانی که می شناختمش رفتم اون گفت که در بارداری خواب رفتن دست

 طبیعیه ومیتونم در کنار کپسول ferro  از قرص easy iron  هم استفاده کنم که  دوز آن بیشتر است

 وگفت یکی دیگر از علتهای خواب رفتگی کمبود کلسیم دی است .من که خدا را شکر از تغذیه خیلی

خوبی استفاده میکنم ولی ماشاالله این  گل پسری زورش از مامانش بیشتره وهمه را به نفع خودش

استفاده میکنه .

بعد از مطب دکتر هم برای خرید هدیه برای خواهر زاده ام (هلناجونم )به فروشگاهی که فروشنده آن

با من دوسته رفتم ویه بلوز کاموایی خوشگل گرفتم .

دوستم کلی از دیدن شکل ظاهریم که تغییر کرده ام هیجان زده شده بود و منو کلی راجع به بارداری

راهنمایی کرد و وقتی گفتم که دوست دارم به همراه مادرم با قطار به خانه خواهرم بروم نزدیک بود

 جیغ بنفش بزند چون مادر خودش خواهر کوچکش را  درهفت ماهگی در قطار به دنیا آورده بود .

تصورش خیلی  وحشتناک است .وا قعآ که خانمهای قدیم دل شیری داشتند چون ما با این همه

 امکاناتی که داریم طاقت کوچکترین درد را نداریم وبرای زایمان کلی برنامه ریزی میکنیم .

خلاصه من هم از حرفی که زدم پشیمان شدم وترجیح دادم مثل یک خانم خوب این سه ماه باقی

مانده را بگذرانم تا پسر عزیزم را در آغوش بگیرم وبعد با نی نی ناز و باباییش سه نفری به مسافرت

بریم .وبرای همسرخوبم و اطرافیانم مشکلی پیش نیارم .

دوستم میگفت که نباید دستهام را رو به بالا بگیرم بخصوص موقع خواب تا خدای نکرده بند ناف

نی نی پاره نشه ومیگفت اگه دو زانو مثل حالت نشسته نماز بشینم خدای نکرده نی نی خفه میشه .

راستی روز دوشنبه بابای نی نی ناز اولین هدیه اش را برای گل پسرش خرید. یک دست لباس زرد

خوشگل که عکس فیل داره ومن هم به صورت اتفاقی یک عروسک فیلی خریدم و مامان جون 

نی نی ناز (مادر خودم)برایش بالش فیلی خریده .فکر میکنم خود به خود ست فیلیش داره کامل

میشه .مامانم هم روز سه شنبه بازاربزرگ رفته بود وکلی برای نوه اش وسیله گرفته از وسایل

 بهداشتی وحوله وشامپو و پودر بجه بگیر تا پتو وبالش و جورابی که خیلی باحاله . وبه زودی عکس

آنها را میذارم تا برای نی نی نازم یادگاری بمونه . 

نامه ای از زبان نی نی ناز:

سلام خاله های خوبم این مامان نازبانو را اگه بدونید که چه کارهایی میکنه .امروز صبح که برای نماز

بیدارشده یک راست رفته سراغ یخچال و آب یخ یخ خورده من هم که خیلی کوچولو هستم و ناز نازی

وتوی خواب ناز بودمsmileys یه دفعه از خواب بیدار شدم آخه سردم شده بودوحسابی ترسیده بودم

و بعدش گفتم که باید از خودم دفاع کنم smileys .لگد های محکمی به مامان ناز بانو زدم تادیگه هوس

لیوان دوم رانکنه آخه آب یخ خورده بود ومن رااز خواب بیدار کرده بوداما خودمونیما طفلکی  مامانم

حسابی ترسیده بود وا ز کارش پشیمون شده بودsmileys وقول دادکه دیگه آب معمولی بخوره و

دیگه سراغ آب سرد نره .

 

چهارشنبه سی ام آبان 1386 :: 20:16 ::  نويسنده : نازبانو
سلام به همه دوستای خوب من و نی نی ناز

امروز صبح داشتم به دوران بارداری و مشکلات قبل و بعد از آن فکر می کردم و تازه احساس کردم که

معنی جمله بهشت زیر پای مادران است یعنی چه؟

من که فقط ۲۷ هفته از دوران بارداریم گذشته و راه زیادی مانده تا طی کنم .امیدوارم بتوانم فرزندی

شایسته و با آینده ای روشن تحویل جامعه دهم.

از دو هفته پیش زیر دلم به شدت درد گرفته بود و شدیداُ احساس درد و تکرر ادرار بهم دست داده بود.

این درد تا کشاله رانم ادامه داشت و خیلی اذیتم می کرد و وقتی دراز می کشیدم خیلی بهتر میشد.

ولی وقتی از خواب بیدار می شدم یا موقع نشستن روی مبل یا زمین دردش شدید می شدو از ترس

 اینکه یه وقت برای نی نی ناز خدای نکرده اتفاقی نیفته سعی می کردم تا حد امکان ( گلاب به روتون

ببخشید) دستشویی نرم.

البته خودم علت دل دردم را می دونم.هفته پیش مامانم و داداشم رفتند دکتر و من هم که تو خونه تنها

 بودم رفتم چند کیلو سبزی قورمه گرفتم و جاتون خالی همشو تنهایی پاک کردم و بعد هم از اونجا که 

 توی شستن مواد غذائی و بخصوص سبزیجات وسواس دارم هر سبد رو چندین بار شستم.

به خاطر همین فعالیت زیادی که انجام دادم دلم درد گرفت .با دکترم تماس گرفتم و او گفت احتمالاُ

مایعات کم می خوری .باید مایعات زیاد بخوری.راست می گفت چند وقته که خیلی کم آب می خورم.

خلاصه بعد از چند روز استراحت و خوردن مایعات خدا را شکر از دردم کم شد و رو به بهبودی هستم.

جمعه هفته گذشته مادر بزرگ مادری و خاله همسرم به خونه ما اومدند و با دیدن من که کلی از لحاظ

ظاهر تغییر کرده بودم خوشحال و هیجان زده شده بودند. مادر بزرگ همسرم می گفت از طرز ظاهرت

و استیل بدنت احتمالاُ بچه ات دختره.

دیگه همه افراد خانواده با هم پیشنهاد دادند یک بار دیگه سونو بدم .از شما چه پنهون خودم هم

بی میل نبودم.چون هم خودم و هم مامانم دوست داریم وسایل نی نی خوشگله را بخریم ولی

 نمیدونیم دخترونه باید بخریم یا پسرونه!خلاصه شنبه رفتم و سونو گرافی دادم و دکترگفت خدا را شکر

بچه ات هیچ مشکلی نداره و جنسیتش هم پسره.من برای دیدن کوچولوی خودم داشتم بی قراری

میکردم .فکر کنم دکتر هم این موضوع را فهمید برای اینکه دیدم مونیتور رو به سمت من برگردوند و من

تونستم برای دومین بار پسر عزیزم را ببینم.خیلی هیجان انگیز بود .اصلا ُ باورم نمی شد که اون چیزی

 که داره تکون می خوره و من نگاهش می کنم فرزند منه.سر و دستش و پاهاش  و ستون فقرات پسر

 گلم  و آخر همه هم قلب کوچیک و نازش که مثل  قلب یک گنجشک کوچولو می تپید.از ذوق و شوق

اشک توی چشمام جمع شد. کلی توی دلم خدا رو شکر کردم .سنش هم بیست و شش هفته و 

شش روزه قربونش برم.

 

چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 :: 13:53 ::  نويسنده : نازبانو

روز يكشنبه به همراه مامان خوبم براي گرفتن جواب آزمايش قند به آزمايشگاه رفتيم .این هم جواب

                             

 آزمایش من :

 

بعد از گرفتن جواب به مطب دكتر رفتيم.واي مطب چقدر شلوغ بود. شانس آوردم كه

 

 من جزو مريضهاي استراحت مطلق بودم و بعد از دو سه نفر رفتم داخل.

 

دكتر بعد از ديدن جواب آزمايش گفت : آزمايش قند ناشتا مشكلي نداره و خوبه .ولي قسمت

 

 بعد از خوردن گلوكز يك مقدار بالاست و اگه پيشگيري نكنم احتمال مبتلا شدن به ديابت دوران

 

بارداري وجود داره.بايد به صورت خيلي جدي پرهيز و مراعات كنم.

 

خوشبختانه كلسترول خونم هم بالا نبود و ميزان HDL   و LDL   خونم هم طبيعي است.  دكتر گفت

 

كه علت خواب رفتن دستها و پاهايم ممكنه به خاطر كم خوني باشه كه بايد تقويت شوم و

 

 همچنان بايد كپسول  FERRO  را نيز بخورم.

 

مادرم درباره سوزش سرمعده ام با دكتر صحبت كرد و خودم هم خيلي شكايت كردم كه دكتر با لطف

 

 خيلي زياد به مادرم گفت : زياد تحويلش نگير خودش را  لوس مي كنه.

 

راستش را بخواهيد اين حرف دكتر خيلي بهم برخورد.smileysچون من اخلاقي دارم كه تا واقعا ً مشكلي

 

 نداشته باشم صدام در نمياد.

 

البته همسري مي گويد : شايد دكتر به خاطر اين اينجوري گفته كه اين يك مشكل شايع در دوران

 

بارداريه و دليلش را هم كه قبلاً بهت گفتم .از طرفي در دوران بارداري هم كه نمي تونه به تو

 

 دارو بده .تنها راه چاره اين است كه از خوردن غذاهاي چرب و تند و شور و نوشابه و ميوه هاي

 

ترش و اسيدي جلوگيري كني و تعداد وعده هاي غذائيت را زيادتر و حجم غذايت را كمتر كني.

 

حالا از اين قضيه رد بشيم . قربون پسر گلم بشم هر شب با تكون خوردناش من و بابائيش را كلي

 

 ذوق زده مي كنه.الان ديگه ماشا ء الله تكون خوردنهاش از روي لباس هم معلومه و گاهي ضربه

 

هاي خيلي محكمي مي زنه .انگار داره فوتبال بازي مي كنه.

 

بعضي وقتها هم سركار مي گذاره ما رو و هرچي نازش را مي كشيم و باهاش حرف مي زنيم شازده

 

 هيچ التفاتي نمي كنه.

 

البته فركانس صداي بابائيش رو خوب مي شناسه .دوتايي با هم از حالا كلي رفيق شدن .تا باباش

 

 باهاش حرف مي زنه شروع مي كنه به ورجه وورجه كردني كه بيا و بيين. بچم از حالا بابايي شده.

 

خدا بده شانس !!!!!!!!!!!!

جمعه هجدهم آبان 1386 :: 12:42 ::  نويسنده : نازبانو

هر سال مامان و بابام براي خريد برنج سالانه به شمال ( رشت ) مي روند.من هم كه مدتها استراحت

 

مطلق بودم و از خانه هم بيرون نمي رفتم خيلي دوست داشتم كه در اين زمان كه سه ماهه سوم بارداري

 

شروع نشده و وزنم هنوز خيلي بالا نرفته آب و هوائي عوض كنم.

 

با همسري مشورت كردم كه ما هم با مامان و بابام برويم .همسري به دليل كارش زياد مايل به مسافرت

 

رفتن نبود ولي با رفتن من و ني ني ناز موافقت كرد.

 

ما روز دوشنبه ظهر راه افتاديم .آب و هوا خيلي خوب و آفتابي بود.بعد از رسيدن و كمي استراحت كردن با

 

 بابام پيش پدر بزرگ و مادر بزرگ پدريم رفتيم و ديداري تازه كرديم. مادر بزرگم هم سورپرايزم كرد و يك چادر

 

مشكي كه از مكه آورده بود به من هديه داد.

 

روز سه شنبه به ديدن دختر خاله ام رفتم.آخه او هم به تازگي يك ني ني خوشگل بدنيا آورده كه دختر است

 

و اسمش را هم آرميتا گذاشتن.من هم كلي با ني ني نازش بازي كردم و كلي عكس يادگاري انداختم . بعد

 

از ظهر هم در خانه ماندم واستراحت كردم.خلاصه تا پنج شنبه مانديم . اونروز هوا كمي سرد شد و باران

 

گرفت .ما هم كه ديگر كارامون رو انجام داده بوديم تصميم گرفتيم به تهران برگرديم.

 

در راه برگشت براي اولين بار به امامزاده هاشم رفتم .خيلي برام جالب بود جاي همگي خالي يك زيارت

 

جانانه كردم و همه شما را هم دعا كردم.

 

نزديك ساعت ده شب بود كه به تهران رسيديم.همسري هم حسابي زحمت كشيده بود و خانه را مثل

 

دسته گل كرده بود و يك شام خوشمزه هم درست كرده بود.با اين كه مسافرت خيلي خوبي بود و خيلي

 

بهم خوش گذشت ولي هرجائي كه رفتيم همش ياد همسري بودم .آخه جاش خيلي خالي بود.

 

الآن نزديك دو سه روز است كه سر معده ام حسابي احساس سوزش مي كنم .چه قبل از غذا خوردن و

 

چه بعد از غذا خوردن. حتي هنگام خواب هم احساس سوزش سر دل دارم.

 

همسري مطالبي راجع به اين مشكل برايم پيدا كرده كه در اواخر سه ماهه دوم به بعد احساس سوزش سر

 

معده به خاطر ترشح هورمون پروژسترون و برگشت اسيد معده پيش مي آيد و همين مسئله باعث شل

 

شدن عضلات صاف رحم و همچنين دريچه بين مري و معده مي شود. راه حلي هم ندارد و فقط مي توان

 

اثرات آن را ازطريق بعضي راهكارها مثل  نخوردن نوشابه و آبهاي گازدار و كافئين و قهوه و غذاهاي تند و شور

 

 و چرب و ميوه هاي ترش كاهش داد.

 

روز يك شنبه هم بايد جواب آزمايش قندم را بگيرم .وقت دكتر هم دارم .اميدوارم كه مشكلي نداشته باشم .

یکشنبه سیزدهم آبان 1386 :: 21:5 ::  نويسنده : نازبانو

سلام

 

امروز دوباره با مادرم براي آزمايش قند خون بارداري به آزمايشگاه رفتم.چون دكترم نتيجه آزمايش اول را كه

 

خيلي بالا بود قبول نداشت و براي اطمينان دوباره گفت كه آزمايش بايد تكرار شود.

 

بار اول به صورت ناشتا آزمايش خون و ادرار دادم و باز مجدداً به من شربت گلوكز  با آبليمو دادندو چهار بارديگر

 

به فاصله دوبار هر نيم ساعت و بعد يك و دو ساعت از من خون گرفتند.

 

بعد از آزمايش هم كه دوباره تا ظهر طول كشيد ني ني ناز گلم همش تكان مي خورد و لگد مي زد و شكايت

 

مي كرد كه چرا تا ظهر به من هيچي ندادي بخورم؟

 

در راه برگشت مامانم حسابي تقويتم كرد و پسته و بادام و بيسكويت و... برايم خريد .در راه براي ني ني ناز

 

 يك لباس خيلي خوشگل خريديم  و كمي هم وسايل نوزاد ديديم تا بعداً سر فرصت خريد كنيم.چون من ديگر

 

حال نداشتم و توان بازار گشتن نداشتم زود به خانه برگشتيم و نهار خوردم و خوابيدم.جواب آزمايش را هم

 

 هفته آينده بايد بگيرم.دعا كنيد كه قند خونم بالا نباشد.

 

جمعه یازدهم آبان 1386 :: 23:0 ::  نويسنده : نازبانو
از اول این ماه تا به امروز نی نی ناز مامانی یا مهمانی و جشن  و عروسی بود یا خودش مهمونی داد .

بعد از یک مدت طولانی که مادرم در سفر بود ومن هم استراحت مطلق بودم دوباره دیدار ها  را با

دوستان و آشنا یان تازه کردم و دیشب هم سه  تا از دوستانم را که تازه ازدواج کردند  با شوهراشون

پا گشا دعوت کردم ومامان خوبم هم کلی زحمت کشید .جای همگی خالی خیلی خوش گذشت .

پسر گلم هم  که ماشاء اله از جمع  خیلی خوشش میاد و همش ابراز وجود میکنه و مامانیش را لگد

میزنه .

امشب  هم جای همگی خالی جشن اسم گذاری یک فرشته کوچولو بودیم . قبل از مهمانی رفتن نی

نی نازاصلآ تکان نمی خورد و من حسابی نگران شده بودم .بابایی نی نی ناز کلی با گل پسری صحبت

 کرد شاید آقا یه لطفی کنند وتکانی بخورند ولی از ما اصرار و از ایشون  ناز .

وقتی که به مهمانی رفتیم ومن محدثه کوچولو  (فرشته کوچولوی تازه بدنیا اومده ) رابرای عکس گرفتن

بغل گرفتم شازده شروع به  ابراز وجود کردند و حسابی شروع کردند به تکان خوردن .نه بابا شازده میدونه

چه وقت باید چی کار کنه و خیالم راحت شد.

وقتی  نی نی تازه به دنیا آمده را بغل کردم خیلی خوب بود واقعآ بچه ها مثل فرشته ها میمونن.

توی مهمونی تازه فهمیدم که استیل بدنم کاملآ فرق کرده ونمیدونم این اضافه وزن تا آخرش چی میشه؟

مدتیه که فکرم برای تصمیم گیری  زایمان طبیعی و سزارین مشغوله ونمیدانم که کدام برایم بهتره .

هر کسی یه نظری داره ولی خودم با زایمان طبیعی موافقم .اما میترسم مثل بعضی خانمها که هر دوتا

درد راتجربه کردن یعنی زایمان طبیعی با موفقیت انجام نشده و دکتر در حین جراحی تغییر عقیده داده

و زایما ن سزارین انجام داده نشوم .البته پزشک خودم که در کار خودش ماهر است واز پزشکان خوب

بیمارستان دی است ولی متآسفانه فقط زایمان سزارین انجام میدهد.  برای اینکه وقتی برای زایمان

طبیعی ندارد. و من اگر ایشون  زایمان طبیعی را انجام می دادندبدون شک زایمان طبیعی را قبول

میکردم .

البته دکترم برای زایمان طبیعی پزشک مورد قبول خود را معرفی میکند ولی با این وجود هنوز دو دل

هستم .

الان گل پسری شروع کرده به تکان خوردن فکر میکنم دیگه داره  از نشستن پشت مانیتور شکایت میکنه

 و میگه مامانی بسه دیگه امشب خیلی خسته شدیم .من خوابم میاد!!!  

 

یکشنبه ششم آبان 1386 :: 20:33 ::  نويسنده : نازبانو
سلام به همه دوستای خوبم

امان از دندان درد. مدتی بود که دندان عقلم خیلی درد میکرد. به همین خاطر دیر آپ کردم. هر شب تا

صبح بیدار بودم و بالاخره یکبار مجبور شدم کمی اسپری دندان بزنم ولی همش می ترسیدم که اسپری

 برای نی نی ناز ضرر داشته باشه .

دیروز صبح پیش چهار دندانپزشک رفتم .همشون به اتفاق گفتند باید دندان عقلم را بکشم.ولی قبلش

 باید از دکترم نامه بیاورم.این کار هم برایم خیلی سخت بود چون مطب دکترم خیلی دور است و دندان

درد هم امانم نمی داد.بالاخره تصمیم گرفتم به کلینیکی که قبلاْ آنجا کار می کردم برم و دندانپزشک اونجا

 که با من هم آشنا بود مشکلم رو حل کرد.

بابای نی نی ناز و همینطور مامانم با کشیدن دندونم مخالف بودند.چون باید عکس می گرفتم و

می گفتند فعلاْ بهتره اونو ترمیم کنم یا پرش کنم. البته می تونم آمپول بزنم  ولی دکتر

 می گفت معمولاْ دندون عقل را می کشند و اگر هم قرار باشد پر بشه اول باید عصب کشی بشه.

در نهایت دکتر تصمیم گرفت به صورت موقت مرحله اول عصب کشی را انجام بده و خرابیهاش رو بتراشه و

پانسمان موقتی بشه تا بعد از زایمان کار اصولی روش انجام بشه و امکان عکس گرفتن و عصب کشی

باشه. ولی من از او خواستم هر طور شده به جای پانسمان دندونم رو پر کنه .چون پانسمان خیلی زود

 می افته مخصوصاْ با مسواک زدن.

بابای نی نی ناز هم سرکار نرفت و تا ظهر پیشم موند تا تنها نباشم. و اینطوری بود که از دست این

دندون پرماجرا راحت شدم(البته فعلاْ)

شنبه بیست و هشتم مهر 1386 :: 11:43 ::  نويسنده : نازبانو
سلام به  نی نی ناز مامانی امروز دلم برایت یک ذره شده دلم میخواست که اون گردن خوشبویت را

بو کنم وپاهای کوچولوی کوچو لویت رابوس کنم .آخه مامانی پوست صورتت خیلی ظریفه ومن دلم

نمیاد که بوسش کنم .دلم برای خنده هایی که وقتی خوابی وفرشته ها میخندوننت تنگ شده .

حتی دلم برای شیطونی ها و گریه هاو برای همه چیزت تنگ شده.آخه من خیلی دوستت دارم .

پسر گلم  مواظب خودت باش و سعی کن خیلی قوی و سالم باشی .وسالم وسرحال بیایی پیش

مامان وبابایی .

وقتی که تکان میخوری و به مامانی لگد میزنی میدونم که داری بامن صحبت میکنی و نظر هایت را

اینجوری بیان میکنی .مثل شب جمعه یادته که باهم رفته بودیم حنا بندان عمو کامبیز وتو همش تکان

میخوردی .ناقلا راستش رابگو نکنه که نی نی ناز مامانی داشت توی دل مامانی میرقصید.

یا روز عید فطر که باهم برای نماز عید فطر به مسجد محله رفته بودیم یادته که چقدر تکان می خوردی

حتمآ اون موقع هم داشتی دعا میکردی . نی نی ناز گلم میدونی مامانی عاشقته ؟تو پسر عاقل و

باهوش من هستی .من و بابایی بی صبرانه منتظر آمدن تو فرشته آسمانیمان هستیم .

 

جمعه بیستم مهر 1386 :: 16:10 ::  نويسنده : نازبانو
سلام دوستای خوبم .پیشاپیش عید سعید فطر رابه همگی تبریک میگویم .

امروزیکی از بهترین روز های عمرم است زیرا یادآور ۲۰/۷/۸۲ سالروزعقدآسمانی من وهمسری است .

ابن روز هرگز از یادم نمی رود.چقدر زمان زود میگذرد وباورم نمی شود که چهار سال گذشت .وحاصل

عشق زیبایمان نی نی ناز گلم میباشد .به همین خاطر همسری را سورپرایز کردم و برای او یک کادو

خریدم . امیدوارم که پسندیده باشد.Emoticons

من صمیمانه از همسر مهربانم به خاطر عشق بی دریغش به من که برایم مثل یک کوه محکم واستوار 

است ودر سختی هاو مشکلات همراه وهمرازم است متشکرم .

خدای مهربون راشکر میگویم که همسری مهربان و زحمتکش به من عطا کرده .و امیدوارم که  شعله

این عشق همیشه پابرجا و روشن باشد.

راستی مامان گلم دیروز از مشهد مقدس برگشت وبه خانه رنگ وبوی تازه داده .دیگه از تنهایی خسته

شده بودم .وحسابی هر دویمان دلی از عزا درآوردیم و برای هم کلی حرفهای نگفته گفتیم .

مدتی بود که خطهایی روی پوستم ظاهر شده بود و خیلی نگرانم میکرد همسری برایم کرم mustelaکه

برای پیشگیری از این خطوط و ترمیم آن هست خریده و مدتی است که از آن استفاده میکنم .بااین که

قیمتش بالاست ولی ارزشش رادارد جون واقعآ تاثیرش رادیده ام و خطوط کمرنگ شده وخطوط جدیدی

 ظاهر نشده است. تازگی هم کلی خیاطی کردم و مانتو و لباس بارداری برای خودم دوخته ام .همه از

خیاطی من ذوق زده شده اند.به خاطر اینکه تا قبل از این من آنچنان خیاطی بلد نبودم و برای خودم هم

 شگفت انگیز بود.

 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386 :: 23:39 ::  نويسنده : نازبانو
در ادامه آزمایش های دیروز امروز دوباره ناشتا رفتم آزمایشگاه. اولش فکر می کردم که فقط یک بار خون

می گیرند. وقتی رفتم اول از همه با یک شربت که از ۱۰ گرم گلوکز و آبلیمو و آب تشکیل شده بود از من

 پذیرائی کردند و بعد هم آزمایش ادرار گرفتند. بعد هم در چهار مرحله و هر بار به فاصله یک ساعت مجدداْ

 آزمایش خون و ادرار با هم گرفتند.

دیگر ظهر شده بود و بیچاره نی نی ناز هم از گرسنگی همش تکون می خورد و می خواست به من

 بفهمونه که حسابی از وقت غذا گذشته است. آخه این روزها من خیلی زود زود گرسنم می شه و حتی

 از فرط گرسنگی بعضی روزها ساعت شش و نیم صبح صبحانه می خورم.حالا فکرش رو بکنید تا ساعت

 یک بعد از ظهر فقط دو سه لیوان آب خوردم و کلی هم خون ازم رفت.

این شربت هم که اونقدر بد مزه بود که هنوز هم حالت تهوع دارم.اول خیلی ترسیده بودم و

نمی خواستم آزمایش بدم با همسری تماس گرفتم و او گفت اگه فکر می کنی برات ضرر داره می تونی

با دکتر خودت تماس بگیری و باهاش مشورت کنی. به مامانم هم زنگ زدم و اونم گفت حتماْ لازمه که

برات نوشته وگرنه هم بهداری و هم خود آزمایشگاه می دونن که تو بارداری و اگه ضرری داشته باشه

 خودشون انجام نمی دن.

تو آزمایشگاه یه خانم بارداری را دیدم که ماههای آخر بارداریش بود .از او راجع به آزمایش قند خون

پرسیدم و او گفت که این یک آزمایش ویژه است برای مشخص شدن قند خون چون اگه قند خون از یک

 حدی بیشتر باشه خدای نکرده ممکنه باعث خفه شدن جنین بشه.او گفت من  هم این آزمایش را دادم

 و چند روز هم در بیمارستان بستری شدم تا میزان قند خونم متعادل شد.و اینم بگم که گفت با آزمایش

 معمولی قند خون دقیق معلوم نمی شه و این آزمایش فقط مخصوص خانم های بارداره بخصوص اونهایی

 که در دوران بارداری بیشتر از حد معمول وزنشون اضافه می شه ( ۱۱ الی ۱۲ کیلو ).

خلاصه دلم کلی آرام گرفت. وقتی ساعت ۱۲ ظهر آخرین نوبت خون را دادم دیگه دستهام داشت حسابی

 می لرزید و نمی دو نستم که چطوری به خونه برگردم.توی راه رفتم برای خودم و نی نی ناز یک مقدار به

و پسته تازه خریدم و وقتی رفتم خونه زود ناهار خوردم و تا افطار گرفتم خوابیدم.

شب همسری برام جگر تازه خرید و جای شما خالی شام هم جگر کباب کردم و خوردم و سعی کردم تا

حسابی خودم را تقویت کنم.ولی باور نمی کنید هنوز هم احساس ضعف و سستی دارم.آخه دیروز و

امروز شش سرنگ کامل ازم خون گرفتند.

 

شنبه چهاردهم مهر 1386 :: 22:15 ::  نويسنده : نازبانو
امروز روز هیجان انگیزی برای من وبابای نی نی ناز بود.آخه ماتصمیم گرفتیم هر طور شده سردر

بیاوریم که نی نی ناز ما دخمره یا پسرکاکل زری؟

امروز بابرادرم به آزمایشگاه برای آزمایش قنددوران بارداری رفتم .دوسرنگ خون گرفتند وگفتن بازم

فردا ناشتا باید بیایم .نمی دونم این آزمایش ضروریه یانه؟ این آزمایش رابهداری برایم نوشته .ولی پیش

 خودم گفتم بهتره که آزمایش راانجام بدهم که در ماههای آخر دچار مشکل نشوم .(پیشگیری بهتراز

درمان است )

بعدازآزمایشگاه پیش دکتر برای نوشتن سونوگرافی رفتم .برای سونوگرافی به درمانگاهی که قبلآدر

داروخانه آن کارمیکردم رفتم ودوستانم رادیدم .وهمگی بابت نی نی ناز کلی تبریک گفتند وشیرینی

میخواستند و خلاصه بحث بحث نی نی ناز مامانی بود.

پیش دکتر سونوگرافی رفتم حسابی هیجان زده بودم وقلبم تندتند میزد .دکتر که روی صندلی نشست

من سرم راسمت مونیتور گرفتم وچشم از آن برنمی داشتم .مامانی قوربون نی نی نازش بشه الهی

که پاهایش را تکان میداد . باخوشحالی پرسیدم این پاهاش است ؟دکتر گفت:بله .ومن بیشتر محو

دیدنش شده بودم و جنسیتش یادم رفته بود وکلی قربون صدقه اش میرفتم .راستی اگه گفتید نی نی

ناز دختره یاپسر ؟

برخلاف تصور من وبابایی  اون یه شازده پسره.

ازدکتر پرسیدم این بند ناف نی نی ناز نیست ؟ گفت :نه خانم این یه گل پسره.

خلاصه باکلی هیجانات اومدم پیش برادرم وخبر را دادم وبعد تازه یادم افتاد و گفتم حیف شدکاشکی

 داییش میامد و از نی نی ناز فیلم میگرفت .دایی هم قول داد سری بعدی از نی نی ناز فیلم بگیره.

مدتیه که یکی از دندانهای عقلم درد میکنه.رفتم پیش دندان پزشکم وگفت:بهتره فعلآپانسمان

کنم تا بعداز بارداری یه فکری به حالش بکنیم .

به بابای نی نی ناز خبر دادم و بابایی تعجب و بعدش هم خوشحالی کرد.و پدر خودم هم زنگ زد و

دوست داشت بدونه که نی نی ناز بالاخره دختره یاپسره .وقتی گفتم پسره کلی ذوق

کردوگفت :خداراشکر که جنس نوه هایم جور شد (خواهر بزرگترم یه دختر گل  سه سال ونیمه به اسم

 هلنا داره که دل همه را با شیرین زبونیهاش برده وماشاالله باهوشه)

از درمانگاه به مخابرات برای فعال کردن خدمات ویژه رفتیم که بجای اینکه خدمات رافعال کنند هر چه

امکانات هم که تلفن داشت را اشتباهی غیرفعال کرده بودن و کلی ماجرا آنجا داشتیم .

وقتی آمدم خانه به مامانم وبرادرم و خواهرم وهر کسی که یادم بود و من ونی نی ناز برایشان مهم 

بودیم خبر دادم .مادرم هنوز مشهد پیش برادر دانشجویم است وبابای مهربونم از خوشحالی پیش

دستی کرده بود وخبر گل پسر راداده بود ومامانم با خوشحالی میگفت خداراشکر که تکلیف ما روشن

شد وراحت میدونیم برای نی نی ناز چی بگیریم .

امروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود .لحظه دیدن نی نی ناز و تکون دادن پاهاش و ضربان قلب

کوچولوش برایم  آرامش بخش بود.از خدای بزرگ ومهربون متشکرم که این نعمت باارزش رابه ما هدیه

داده و از خدای قادر ورحمان خواستارم که به همه کسانی که دوست دارند این مرحله رادر زندگیشان

تجربه کنند این فرصت رابدهد .

 


 

جمعه سیزدهم مهر 1386 :: 16:9 ::  نويسنده : نازبانو
این روزها تاهرکسی از دوستان وآشنایان من رامیبیندومتوجه میشه که نی نی ناز همراه منه ازمن

راجع به جنسیت وسونوگرافی میپرسه .اینقدر که خودم هم فکر میکنم راستی این مسافر کوچولوی

مامانی دخمر ه یاپسر کاکل زری ؟

بعضی اوقات بابابای نی نی ناز سراین که اسم چی بگذاریم ساعتها اسمهای مختلف میگیم .بابایی

اسمهای دختر میگه احساسش اینه که دختره ولی من چون نی نی ناز ماشاالله زیادتکان میخوره وبه

گمانم داره فوتبال بازی میکنه میگم پسره .البته ماکه از هیچ کدوم این میوه خداوندی نداریم هر چی

خدا بده راضی هستیم وامیدوارم که سالم وسلامت باشه وبایاری خدای مهربون بتونیم فردی مفید و

مقید تحویل اجتماع بدهیم .

راستی اسم انتخاب کردن چقدر سخته چون هم اسمهای قشنگ زیادی وجود داره وهم به تفاهم 

رسیدن به یک اسم دلخواه کمی مشکله .

 البته باهمسری برسر اسم دختر به تفاهم رسیدیم .ولی راجع به اسم پسر هنوز نه .من هم هر

 هفته یه اسم انتخاب میکنم ولی بابای نی نی ناز میگه همونی که باهم اول به تفاهم رسیدیم .

(بعدآ بهتون میگم فعلآ چون نمی دونم دخمره یا پسره کاکل زری موضوع سکرت است) 

دیشب بانی نی ناز مراسم احیا رفتم .قربونش برم  اینگار میدونست کجا اومده وتا جوشن کبیر راشروع

کردیم اون هم شروع کرد به تکان خوردن خلاصه باهمدیگر همه رایاد کردیم .خیلی مراسم خوبی بود.

 

یکشنبه هشتم مهر 1386 :: 18:47 ::  نويسنده : نازبانو

امروز سومین نوبت رفتن ماهانه به بهداری بود . امروز علاوه بر این که فشار خون ووزنم رااندازه گیری

 کردند.

صدای تپش قلب نی نی ناز را معاینه کردند و برای سلامت دندان به دندان پزشک معرفی کردند که

دندانهایم هم سالم بود ویک آزمایش هم نوشتند.ودرمورد درد پاهایم گفتند  موادغذایی که کلسیم

بیشتری دارد استفاده کنم .امامن که شیر و لبنیات خیلی  استفاده میکنم.پس قانع نشدم سعی کردم تحقیقم راکاملتر کنم و موفق شدم .

مطالبی درمورد مشکلات نیمه دوم بارداری گذاشته ام تا خانمهایی که مثل من این مشکل رادارند از

مطالب آن استفاده کنند.

هربار که صدای تپش قلب نی نی ناز رامیشنوم کلی آرام میشوم وواقعآ لحظه پر هیجانی است.

خیلی خوبه که علاوه بر زیرنظر متخصص بودن ماهیانه به بهداری  هم میروم آخه زمان برایم طولانی

میشه تا نوبت ماهانه دکترم بشه.

وقتی جلوی آیینه میروم تازه باورم میشه که دیگه دارم مامان میشم و هیکل نازنینم کلی تغییر کرده

و بیشتر لباسهایم غیر قابل استفاده شده . باید توی فکر تهیه لباسهای مامانونه باشم . 

قراره باهمسری بریم هفت تیر تاهم مانتو بخرم و هم لباسهای مامانی. 

 

 

یکشنبه هشتم مهر 1386 :: 15:7 ::  نويسنده : نازبانو

عوارض نیمه دوم بارداری

 

تشنج عروق و ماهيچه‌ها، درد پاها، تورم، چرکى شدن مثانه، درد و ناراحتى پاها:

بعضی خانم‌های حامله در این دوران دچار ناراحتی در پا می‌شوند. علت این است که پاها باید بار سنگین‌تری را تحمل کنند و همچنین در این دوران جریان خون در نیمهٔ پائین بدن به مانعی سبک برخورد می‌کند. بدین معنی که رگ بزرگی که خون را از پاها به سمت قلب می‌برد ، باید از ناحیهٔ شکم عبور کند و در این مکان‌ به‌واسطه‌ رحم زن حامله تحت فشار قرار گرفته و تنگ می‌شود. از این جهت در پاها احساس فشردگی می‌شود و گاهی تولید درد می‌کند. اگر این فشردگی زیاد باشد موجب تشنج رگ‌های ریز که عارضهٔ ناراحت ‌کننده‌‌ای است می‌گردد ، به‌خصوص برای آنها که مجبور هستند زیاد سرپا بایستند رنج‌‌آورتر خواهد بود. گاهی تشنج رگ‌ها تا بعد از تولد بچه نیز ادامه می‌یابد.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید..........



ادامه مطلب ...
یکشنبه هشتم مهر 1386 :: 14:57 ::  نويسنده : نازبانو

اثرات میوه زرشک در دورهٔ جنینی

تغذیه مادر از جمله مواردی است که در پایداری دوره جنینی دارای اهمیت فراوان می‌باشد. استفاده صحیح از مواد غذایی و ادویه‌ای می‌تواند موجب رشد و نمو جنین شده و سلامت جنین را تضمین نماید. از طرف دیگر مصرف ناصحیح و نامتعادل می‌تواند باعث بروز ناهنجاری‌های جنینی گردد.

حساس‌ترین دورهٔ زندگی انسان، دوره جنینی است که تداوم آن مستلزم رشد و نمو لایه‌های آندومتر، میومتر و غدد مترشحه رحم می‌باشد. هورمون‌ها در این دورهٔ نقش اساسی را ایفا می‌کنند. به طوری که تحت تاثیر هورمون استروژن آندومتر رشد کرده و غدد مترشحه آن حجیم و طویل می‌گردد و بافت عضلانی رحم دارای حرکات ضربانی منظم می‌شود. هورمون پروژسترون نیز رشد و تکثیر اپی‌تلیوم رحم را کاهش می‌دهد و آن را برای ترشح به حالت فعال در می‌آورد.

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...........



ادامه مطلب ...
یکشنبه هشتم مهر 1386 :: 14:47 ::  نويسنده : نازبانو
خواص دارویی کاسنی

قلب، كبد و كليه را فعال مي كند.
كاسني گياهي پايا، علفي به ارتفاع 5/0 تا5/1 متر است. ريشه اي قوي و دراز به رنگ قهوه اي دارد. برگهاي آن متناوب و پوشيده از تارهاي فراوان در اطراف و گلبرگهاي مياني است.
قسمت مورد استفاده كاسني، برگ، ريشه و دانه آن است.
فوايد:

لطفاْ بقیه را در ادامه مطلب بخوانید.......



ادامه مطلب ...
شنبه هفتم مهر 1386 :: 13:19 ::  نويسنده : نازبانو
به امید خدا دوروز دیگه نی نی ناز هفته بیستم راتمام و وارد هفته بیست ویکم میشود .هفته گذشته شیطون مامانی شروع به تکان خوردن کرده . خیلی لحظه شیرینیه.باتکان خوردن او بیشتر حضورش رااحساس میکنم .

روزهایی که کمتر تکان میخورد نگرانش میشم .بیشتر اوقات بعد از خوردن غذا یا در حالت استراحت حرکتش رااحساس میکنم .ولی درحال حاضر مشکلم خوابیدنه .چون میدانم به پهلوی چپ خوابیدن بهترین حالت برای جنینه ولی  فکرش راکه بکنی خیلی سخته که فقط به یک سمت بخوابی .چون باید همیشه هوشیاربود .

چند شبه  که وقتی خوابم عضلات ساق پاهایم بخصوص ساق پای چپ میگیرد و از درد به خودمیپیچم ودوست دارم از درد فریاد بزنم .نمی دونم علت آن چیه ؟

هنوز برای سونوگرافی تعین جنسیت نرفته ام .خیلی هامیگویند سونوگرافی سه بعدی برای جنین خوب نیست وبعضی ها میگویند هیچ مشکلی پیش نمی آید .مانده ام چکار کنم .البته بابای نی نی ناز معتقده  که عجله نکنیم و هر زمان دکتر تشخیص داد سونوگرافی بروم .( آخه من دوست دارم وسایل نی نی ناز رابخرم) البته به این معتقد نیستم که همه وسایل باید یه رنگ باشه ودخترها این رنگ وپسرها آن رنگ . بلکه باید شاد باشه ونی نی بارنگهای مختلف آشنا بشه ..... 

 

 

شنبه هفتم مهر 1386 :: 11:35 ::  نويسنده : نازبانو

مصرف پسته سبب تقويت قلب، حافظه و درمان كم خوني مي‌شود

از آن جايي كه پسته حاوي آهن فراوان قابل جذب است، بنابراين مصرف آن در درمان كم خوني ناشي از فقر آهن بسيار مفيد مي‌باشد.

مغز پسته ماده‌اي نيروزا و سرشار از مواد پروتئيني، چربي‌ها، ويتامين‌ها و املاح است.

پسته گران‌ترين آجيل و البته با ارزش غذايي فراوان است. ارزش غذايي پسته به نسبت ساير آجيل‌ها و نيز مواد پروتئيني همانند گوشت، شير، تخم مرغ، و نيز حبوبات در خور اهميت است.

مغز پسته در بين بيش از دويست ماده خوراكي شامل انواع آجيل‌ها، حبوبات، سبزي‌ها، ميوه هاي خشك و تر، لبنيات، انواع گوشت و دهها نوع خوراكي ديگر بيشترين ميزان آهن قابل جذب بدن را داراست .

مغز پسته داراي 20 درصد پروتئين خالص و بيش از 50 درصد روغن يا چربي مايع است. مقدار ويتامين A در صد گرم مغز پسته، 698 ميكروگرم و ميزان كاروتنوئيد 7/13 ميكروگرم است .

داراي مقاديري از ويتامين‌هاي گروه B ، D و E است. املاح مختلفي از جمله كلسيم، منيزيم، سديم، پتاسيم، آهن، مس، روي و همچنين ازت، گوگرد و فسفر دارد.

روغن پسته، مايعي زرد و زلال است كه از عصاره مغز پسته بدست ‌آمده و داراي خواص غذايي و درماني است، از جمله خواص درماني پسته مي توان به موارد زير اشاره كرد: تقويت قلب و حافظه، تقويت معده، درمان اسهال به خصوص از طريق استفاده از پوست سبز پسته، تقويت لثه و درمان جوش‌هاي دهان، خوشبويي دهان و درمان ريزش موي سر.

جوشانده برگ و پوست درخت پسته، در درمان بيماري‌هاي پوستي مانند خارش مؤثر است.

گفتني است، پوست نازك درون پسته در درمان دردهاي كبدي و روده‌اي، استفراغ، يرقان و سرفه‌هاي مزمن مفيد است.

شنبه هفتم مهر 1386 :: 11:25 ::  نويسنده : نازبانو

ويتامين C معجزه ايي بعد از ويتامين A و B

از زمان كشف ويتامين ث در سال 1930 تا امروز دانشمندان به نتايج عجيب و غريبي درباره تاثير آن در سلامت انسان رسيده­اند.

 ويتامين ث، سومين تركيبي از اين گروه بود كه دانشمندان شناختند و به همين دليل هم بعد از آ و ب، حرف سوم الفبا را براي نام‌گذاري آن انتخاب كردند.در سال 1970 لينوس پاولينگ، برنده جايزه نوبل، كتابي با عنوان «سرماخوردگي و ويتامين ث» نوشت و مردم را تشويق كرد تا هرروز هزار ميلي گرم از اين ويتامين را مصرف كنند.

 اگرچه امروز به طور متوسط، روزانه 60 ميلي گرم از آن توصيه مي­شود كه تقريبا به اندازه يك ليوان آب پرتقال است؛ با اين‌حال، در طول اين سال‌ها خواص معجزه‌آساي ويتامين ث به اثبات رسيده است.

برپايه آخرين تحقيقات، به تازگي دانشمندان متوجه شده­اند كه ويتامين ث مي­تواند رشد بعضي از غده­هاي سرطاني را به تاخير اندازد. اين مطالعه جديد كه در مجله سلول سرطاني چاپ شده تاييدي است بر اين باور عمومي كه ويتامين ث و آنتي اكسيدان‌هاي ديگر قادرند رشد تومور را كند كنند، البته با اين توضيح كه مكانيسم عمل­شان با چيزي كه دانشمندان پيش ازاين فكر مي­كردند متفاوت است.

 محققان ابتدا سلولهاي سرطاني انسان (لنفوم و سرطان پروستات) را به موش منتقل كرده و سپس به آن موش ها ويتامين ث دادند. آنها مشاهده كردند كه مصرف ويتامين ث و ان-استيل سيستئين كه هر 2 آنتي اكسيدان هستند، توانست رشد سلول‌هاي سرطاني را در اين موش‌ها محدود كند. اگر يادتان باشد آنتي اكسيدان‌ها موادي در غذا هستند كه جلوي آسيب راديكال‌هاي آزاد را مي­گيرند. ويتامين ث و اي (C,E) وهمچنين بتا كاروتن از مشهورترين آنتي اكسيدان‌ها هستند.

پيش از اين دانشمندان فكر مي‌كردند ويتامين ث با پيشگيري از اثر تخريبي راديكال‌هاي آزاد بر روي DNA از سرطان جلوگيري مي­كند. اما در تحقيقات جديد كه پروفسور چي دانگ در دانشگاه جانز هاپكينزدر بالتيمور انجام داده مشخص شد كه­آنتي اكسيدان­ها طور ديگري عمل كرده و تحت شرايطي خاص توانايي رشد تومور را تضعيف مي­كنند. بد نيست بدانيد درك چنين مكانيسم‌هايي مي­تواند به دانشمندان كمك كند تا راه­هاي بهتري براي مبارزه با سرطان پيدا كنند.

 دست اندر كاران اين مطالعه معتقدند احتمال دارد سرطان كولون و رحم هم مستعد درمان با ويتامين ث باشند و لازم است اين بررسي در مورد آنها نيز انجام شود.

در سال 1970 ينوس پاولينگ هم درباره اثر ضد سرطاني ويتامين ث بحث كرده بود. او هم فهميده بود كه در شرايطي خاص ، ويتامين ث جلوي تشكيل تومور را مي­گيرد اما نتوانسته بود مكانيسم آن را خوب توضيح دهد.

 ويتامين ث، يار ديابتي‌ها

تحقيقات نشان داده ويتامين ث مي­تواند بعضي عوارض ديابت را هم كم كند. يه نظر مي­رسد ويتامين ث اين كار را با از بين بردن راديكال­هاي آزاد مخرب بافت كه در ديابتي­ها بيش از حد توليد مي­شود؛ انجام مي­دهد. قند خون بالا در ديابت نوع يك موجب تغييراتي در ميتوكندري – بخشي از سلول كه با سوزاندن مواد، انرژي توليد مي كند- مي شود كه افزايش توليد راديكال‌هاي آزاد را در اين بخش از سلول به دنبال دارد.

محققان دريافته­اند كه متاسفانه اين تغيير تامدتي طولاني پس از طبيعي شدن قندخون ادامه پيداكرده و مي‌تواند منجر به قطع عضو، بيماري قلبي و كوري در بيماران ديابتي شود. اين ويتامين با تصفيه راديكال‌هاي آزاد و رساندن سطح آنها به حد طبيعي، از اثر تخريبي آنها پيشگيري مي­كند. با اين وجود دانشمندان هنوز معتقدند مكمل­هاي اين ويتامين نبايد بي­رويه و خودسرانه مصرف شود. چون مصرف طولاني مدت ومقادير زياد آن ممكن است براي بيماران زيانهايي به بار آورد.

 ويتامين ث عليه آرتريت

محققان دانشگاه منچستر ومركز تحقيقات آرتريت طي بررسي 25 هزار نفر به مدت 8 سال تاثير رژيم غذايي را بر آرتريت مشاهده كرده و متوجه شدند مصرف نكردن ميوه و سبزي- به‌خصوص از نوعي كه ويتامين ث دارد- خطر آرتريت (التهاب مفاصل) را زياد مي­كند.

 پروفسور ديويد اسكات رئيس انجمن روماتولوژي انگليس نيزمعتقد است ارتباط قوي بين ايجاد بعضي از انواع آرتريت و كمبود ويتامين ث در غذاي افراد وجود دارد. به طوري كه شايد بتوان كمبود اين ويتامين را هم مانند سيگار كشيدن يكي از عوامل خطر (ريسك فاكتور)آرتريت روماتوييد دانست. علاوه بر اين مي‌شود فهميد كه تغذيه هم مي­تواند نقش مهمي در درمان آرتريت­هاي التهابي ايفا كند.

ويتاميني بر ضد پره اكلامپسي

 محققان مركز تحقيقات زنان مگي و دانشگاه پزشكي پيتز بورگ دريافتند حتي مقادير كمي كمبود ويتامين ث مي­تواند اثر بدي بر انعطاف پذيري رگها و ايجاد فشار خون حاملگي داشته باشد. (فشار خون حاملگي يا پره اكلامپسي با فشار خون بالا، ورم مفاصل و وجود پروتئين در ادرار مشخص مي­شود و يكي از علل مرگ مادر و جنين و ناتواني ها و مرگ نوزادان است.)

 آن‌ها متوجه شدند محدوديت مصرف ويتامين ث در موشهاي باردار موجب افزايش سختي رگ‌ها مي­شود، در حالي‌كه درموش‌هاي غير حامله چنين اتفاقي نمي‌‍ افتد كه احتمالا به دليل تغييرات فيزيولوژيك طبيعي در اين دوران است.

 ويتامين سالمندان

بررسي­هاي محققان دانشگاه كلرادو نشان داده سالمندان با مصرف ويتامين ث مي­توانند با استرس اكسيداتيو در سلولهايشان (كه ممكن است موجب تخريب بافت شده و در عملكرد طبيعي فيزيولوژيك بدنشان اختلال ايجاد كند) مقابله كنند.

 اگرچه اكسيژن براي زندگي تمام موجودات زنده زمين لازم است، اما اكسيژن اگر با بعضي از مولكول‌ها تركيب شود مي­تواند راديكال‌هاي آزاد اكسيژن را توليد كند كه دشمن حيات به حساب مي‌آيند. افزايش اين مولكول‌هاي مخرب در بدن ايجاد شرايطي به نام «استرس اكسيداتيو» مي­كند. با افزايش سن اين اثر بيشتر و بيشتر مي­شود به طوري كه محققان معتقدند بسياري از عوارض پيري ناشي ازتخريب بافتي دراثر همين استرس اكسيداتيو است.

به تازگي محققان متوجه شده­اند كه اين استرس در كاهش متابوليسم استراحت در سالمندان هم موثر است. يعني افراد پير در حال استراحت كالري كمتري نسبت به جوان‌ترها مي­سوزانند. اين محققان معتقدند با دادن آنتي اكسيدان به سالمندان مي­توان با اثرات تخريبي راديكال‌هاي آزاد مقابله كرده و دوران پيري افراد را سالم­تر كرد.

 آنها در بررسي­هاي خود به اين نتيجه رسيدند كه با تزريق ويتامين ث به سالمندان 60 تا 74 ساله مي­توان متابوليسم استراحت آنها را تا حد 100 كالري در روز بالا برد. اين تحقيق اهميت مصرف ويتامين ث را در كاهش اضافه وزن ناشي از پيري و بعضي بيماري­هاي حاصل از آن نشان مي­دهد.

 يك مركز پزشكي در سانفرانسيسكو پس از بررسي ارتباط سطح ويتامين ث و عفونت هليكوباكتر پيلوري در مجله امريكايي تغذيه اعلام كرد كه هرچه مقدار ويتامين ث در خون فرد كمتر باشد احتمال ابتلاي او به عفونت هليكوباكتر پيلوري بيشتر است. لازم است بدانيد اين باكتري عامل زخم معده واثني عشر و سرطان معده شناخته شده!

 ويتامين ث و سرماخوردگي

پيش از اين دانشمندان فكر مي­كردند مصرف مكمل‌هاي ويتامين ث مي­تواند در بهبود سرماخوردگي موثر باشد اما تحقيقات جديد نشان داده كه اين ويتامين تاثيري در كاهش مدت و شدت اين بيماري ندارد مگر در افرادي كه در زمان طولاني در معرض استرس زياد قراردارند مانند دونده­هاي دو ماراتن و اسكي بازان و سربازان تحت آموزش! اين افراد خاص اگر به طور منظم و روزانه ويتامين ث مصرف كنند 50 درصد كمتر سرما مي­خورند.

پروفسوري از دانشگاه هلسينكي در فنلاند معتقد است اثر ويتامين ث در سرماخوردگي به‌قدري ناچيز است كه نمي­ارزد بخاطر آن 365 روز سال آن را بخوريم تا مبادا سرما بخوريم !و بالاخره اين كه دانشمندان دانشگاه پنسيلوانيا به اين نتيجه رسيده­اند كه تنها يك آنتي اكسيدان به تنهايي نمي­تواند جلوي بيماري را بگيرد و اين كل رژيم غذايي است كه اهميت دارد. ويتامين ث هم در بدن مفيد است اما به شرط اين كه «ژنوتوكسين» ايجاد نكند.

تحقيقات نشان داده مصرف ويتامين ث طبيعي، يعني ميوه و سبزي، جلوي ايجاد اين ماده سمي را مي گيرد، در حالي كه مكمل‌هاي ويتامين ث چنين خاصيتي ندارند. اين يعني تركيب و نسبت خاص مواد دريك پرتقال، معجزه­اي‌است كه هنوز بشر نتوانسته آن را تقليد كند.

پنجشنبه پنجم مهر 1386 :: 11:48 ::  نويسنده : نازبانو

بعداز ورم دست وپاهایم سعی کرده ام از  خوردن نمک اجتناب کنم وتاثیر نخوردن آن را به وضوح دیدم .از حالا به بعد تصمیم گرفتم درمورد مواد غذایی که استفاده میکنم تحقیق حسابی بکنم که برای نی نی ناز وخودم

مشکلی پیش نیاید .البته درمورد زعفران و زرشک که خوردن آنها در دوران بارداری زیان آور است اطلاع داشتم واز ابتدای بارداری از خوردن آن پرهیز میکردم  (مطالبی درمورد این دو در ادامه مطلب نوشته ام )

مدتی تعداد جوشهای قرمز روی پیشانیم نمایان شده است. یکی از دوستان پیشنهاد خوردن عرق کاسنی داد .من هم باجستجو در سایتها  فهمیدم که خوردن عرق کاسنی بسیار مفید است و باعث زیبا شدن جنین می شود و روی جنسیت هم تاثیر میگذارد.برای مادران هم بسیار مفید است .علت این جوشهاهم بخاطر فعال شدن هورمونهامیباشد .

 

ادامه مطلب را بخوانید...                                              



ادامه مطلب ...
چهارشنبه چهارم مهر 1386 :: 11:36 ::  نويسنده : نازبانو

همسری  یک جزوه کامل درمورد راهنمای هفته به هفته بارداری  ومواد غذایی مفید ویا زیان آور و کلی مطالب دیگر درباره بیماریها و عوارض این دوران  برایم تهیه کرده .طبق  این مطالب نی نی نازما الان سنش نوزده هفته وچهار روزه تقریبآ اندازه یک کدو سبز کوچک  است و موهایش درحال جوانه  زدن است.

 

خوشبختانه من در سه ماهه اول بارداری که خیلی از خانمها ویار دارند وچیزهای عجیب وغریب میخورند که به آن

 

پیکا گفته میشود مثل خاکستر وگل ونشاسته  مشکلی نداشتم.                                                                                 

 

یکی از علتهای این ویارها کمبود ویتامین های خانواده گروه  B میباشد بخصوص کمبود  ویتامین B 6 باعث تهوع صبحگاهی میشود.                                                                                                                                                  

 اگه راستش رابخواهید من لیمو ترش همراه نمک بعداز غذا راخیلی دوست دارم .که خیلی خوبه زیرا ویتامین C داردوازسرماخوردگی جلوگیری میکند .                                                                               

پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 :: 19:28 ::  نويسنده : نازبانو
یه مدتیه حلقه انگشتری برایم کوچک شده و با اینکه دو سه روز پیش تازه کفش خریدم ولی نمی توانم ازش استفاده کنم .

توی اینترنت قدم می زدم که به وب جالبی برخورد کردم چون اون هم مثل من باردار بود البته ماه های آخر.

با دیدن اون وب تازه یادم اومد که قضیه از چه قراره و دوغ کار خودشو کرده (آخه من عاشق دوغ هستم و تا  سر غذا دو سه لیوان نخورم دست بردار نیستم) با دکترم تلفنی صحبت کردم و گفت  تازه آزمایش دادم وچون فشار خونم طبیعی است و  جواب آزمایشم هم هیچ مشکلی نداره و پروتئین ادرار  هم ندارم مسئله ای نیست فقط باید آب فراوان بخورم و نمک را  بطورکامل از برنامه غذاییم حذف کنم وگرنه دچار مسمومیت حاملگی  یا به عبارتی پره اکلامپسی می شوم و این برای مادر و جنین خطر جدی ایجاد میکنه.

سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 :: 8:1 ::  نويسنده : نازبانو
جای شما خالی دیشب شب خیلی خوبی بود چون سالگرد بهترین روز زندگیم بود . هیچ وقت لحظه به

لحظه های آن شب یادم نمیره حتی یاد آوری اضطراب این که همه چیز درست باشد برایم جالبه .

دیشب همسری مثل همیشه  غافلگیرم کرد وبایه دسته گل خوشگل و یک هدیه زیبا به خانه آمد .من هم تمام سعی خودم را کردم خانه راحسابی برق انداختم و یک غذای خوشمزه هم درست کردم.

بابای مهربون وخوبم  هم به همراه برادرم  بایک کیک زیبا وارد خانه شدن .خیلی خوشحال شدم که اونها هم این روز رافراموش نکردن .(ولی جای مامانم وبرادر بزرگم که  برای ثبت نام  دانشگاه برادرم رفته اند  مشهدحسابی خالی بود.)

 

 

دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 :: 14:29 ::  نويسنده : نازبانو
امروز جواب آزمایش ژنتیکی راگرفتیم .مطب هم مثل همیشه شلوغ بود ولی من که استراحت مطلقی

هستم نفر دوم داخل رفتم  .دکتر جواب آزمایش را دید وگفت که نی نی ناز بی نظیره وحرف نداره .

ازدکتر درمورد مسافرت رفتن پرسیدم. گفت :اگه مواظب باشی اشکال نداره .(آخه حوصله ام خیلی سر رفته)

دکتر کپسول pregnacare برایم تجویز کرد که علاوه بر کلسیم  دارای شانزده ویتامین دیگر هم هست .

این داروهم مثل  ferro  آزاد است ولی چه باید کرد  یه نی نی ناز که بیشتر نداریم .نی نی ناز  عشق بابایی و مامانیه دیگه ....

 پدر ومادرم قراراست فردا به اتفاق برادرم و یکی از آشنایان برای تفریح به شمال بروند .همسری راضی شده که من هم باآنها برم (البته اگر من بروم برادرم برای راحتی من نمی آید)  ولی چون همسری نمی تواند بیاید میدونم که توی دل مهربونش چی میگذرد تا مابرگردیم .راستش رابخواهید خودم هم نگرانم که مسافرت رفتن برای نی نی ناز ضرر نداشته باشه .....

 

یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 :: 11:16 ::  نويسنده : نازبانو
سلام امروز خیلی کلافه هستم چون خواب کافی نداشتم یاتلفن زنگ می زند یااف اف و یا سبزی فروش ومیوه فروش دادمیزنن و  هزار دلیل دیگر ...

امروز خواب بودم که تلفن زنگ خورد وقتی جواب دادم فهمیدم منشی پزشکمه که خبر دادچون دکتر

یک مسافرت  خارج از کشور درپیش دارد امروز باید بروم مطب .من هم با بابای نی نی ناز هماهنگ کردم و همدیگر رادر مطب دیدیم .دکتر بعداز   شنیدن ضربان جنین گفت که  دیگر نیاز به استفاده از آمپولهای پروژسترون وپرگنیل ندارم چون سه ماه اول بارداری تمام شده و خداراشکر مشکلی ندارم .واین خبر خیلی خوبی بود .دیگه از آمپول زدن خسته شده بودم وما خوشحال شدیم  چون زمان بحرانی راگذرانده ام .

دکتر برایم داروی ferro تجویز کرده بااینکه آزادحساب میشه ولی به قول بابای نی نی ناز ارزشش رادارد  .این داروشامل ویتامینهای  c و B12 و فولیک اسیدآهن میباشد.

ازپزشکم خواستم آزمایشی برای سلامتی ژنتیکی نی نی ناز بنویسد به نام   تریپل مارگر ولی مخالفت کردوگفت خطر جدی دارد چون از کیسه آب مادر برای آزمایش استفاده میکنندو گفت بهتره آزمایش جدیدتری که دقیق تراست بنام کوادمارکر  را انجام بدهم که از خون مادر تست میگیرند.بعداز کمی محاسبه گفت ۲۰ شهریور ماه آزمایش کامل بدهم .

 من وهمسری تصمیم گرفتیم دورکعت نماز شکر برای محبت خداوند که همیشه شامل ماهست بخوانیم .ولی خدای مهربون میدونم که هرچقدر شکر گذاری کنیم کمه چون تو  خیلی مهربونی ......

جمعه بیست و نهم تیر 1386 :: 10:34 ::  نويسنده : نازبانو
چند روز پیش مادرم به من  پیشنهاد داد تا علاوه بر  اینکه زیر نظر پزشک خودم هستم در خانه بهداشت محله خودمان هم تشکیل پرونده بدهم تافشار خون و وزنم بیشتر تحت کنترل باشد .برای تشکیل پرونده نیاز به یک آزمایش خون کامل بود که کلی خون از من گرفتن .دیشب می خواستم که کمی خیاطی کنم اما از شانس بدم چرخ خیاطی باهام سر سازگاری نداشت و  نزدیک به یکی دوساعت منو سرکار گذاشت .بابای نی نی ناز گفت که فعلا  خیاطی راکنار بگذارم. اما کو گوش شنوا ؟

چشمتان روز بد نبیند دل درد و کمردردی گرفتم  که بیا و ببین .از ترسم نمی توانستم چیزی بگویم چون واقعآ حق با بابای نی نی ناز بود .

خلاصه این دل درد تا نزدیکی های ظهر باهام بود که مامانم متوجه اوضاع شد وبه بابای نی نی ناز و همین طور باباجونش  (منظورم بابای خودمه )گفت.  همسری مهربون باز به دادم رسید وباباجون هم از مغازه اومد تا  همگی باهم به دکتر بریم .از آنجایی که امروز جمعه بود نمی توانستم پیش  پزشک خودم بروم .از سر اجبار به یک بیمارستانی رفتیم که اسمش رانیاورم بهتراست چون بااین که اسم معروفی داره  وکار اصلی آن زایمان است ولی یک دکتر زنان نداشت وحتی دستگاه سونوگرافی که از سلامتی جنین باخبر شویم . ولی مامایی که آنجا بود گفت که بهترین کاراین است که یک سونوگرافی انجام بدهم چون سابقه سقط جنین داشته ام .

خلاصه باکلی نذر ونیاز که حال نی نی ناز خوب باشه رفتم بیرون خیابان قائم مقام یک مرکز سونوگرافی پیدا کردم و سونو دادم . شانس آوردم که روز جمعه باز بود.  دکترسونوگرافی گفت که خیالتان راحت  نی نی ناز حالش خوبه ومیگه چیه همگی اومدید من را نگاه کنید من حالم خوبه ؟زشته برید خانه ....مامان جون نگرانمه...(منظورش مامان من بود !!!)

 راستی جواب سونوگرافی گفته: نی نی ناز نه هفته  وچهار روزشه  و  اندازش هم ۲۶ میلی متره.

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 :: 9:47 ::  نويسنده : نازبانو
بالاخره من و بابای نی نی ناز تصمیم گرفتیم پیشنهاد پدر ومادرم را در مورد رفتن به خانه بابام اینها قبول

کنیم .باموقعیتی که برای من پیش اومده  بهتراست که بیشتر درکنار خانواده باشم .این روزها اصلآ   بیرون نمی روم واین برایم خیلی سخت است چون از روزی که خودم راشناخته ام آدم فعالی هستم وحالا به عشق نی نی ناز باید درخانه بمانم .البته زیاد بد نیست برای اینکه مدام خواب هستم .همه به من میگویند شلمان 

 چند روزیه که دل درد شدیدی دارم .من ونی نی ناز باهم سونوگرافی رفتیم .خدارا شکر حالش خوب خوبه.سن نی نی ناز هفت هفته و سه روزه.خیلی جالبه مگه نه . 

دکتر به من وبابای نی نی ناز گفت که زیادنگران این دل دردها نباشیم چون درسه ماهه اول بارداری طبیعی است .وعلت خواب زیاد من برای رشد جنین است و به همین خاطربدن مادر خسته می شود.

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 :: 15:32 ::  نويسنده : نازبانو
 

 

سر آغاز

 

امروز  بالاخره تصمیم گرفتم که وب سایت نی نی ناز را راه اندازی کنم .آخه امروز روز خیلی خوبی برای من وبابای نی نی نازه. میدونید بعد از اون همه مشکلاتی که دربهمن سال ۸۵ برایم پیش امد و سقط جنین دوماه ونیمه داشتم امروز دوباره وقت دکتر داشتم .دکتر که جواب آزمایش رادید گفت که من دوباره  باردارشده ام . نمي دونيد چقدر خوشحال شدم .ولی دکتر که پرونده ام رانگاه کرد گفت که باید خیلی بیشتراز قبل از خودم ونی نی ناز مواظبت کنم تادیگه دچار مشکل نشوم وگفت که من استراحت مطلق هستم.اگه راستش رابخواهید یه مقدار دلشوره دارم  چون اصلآ دوست ندارم که  اون خاطرات تلخ دوباره تکرار بشود.تصمیم گرفتم که دراین فصل از مرخصی تحصیلی کانون زبان استفاده کنم چون باشرایطی که دکتر گفته برایم سلامتی نی نی ناز خیلی مهمتره. دکتربرایم آامپولهای پروژسترون و پرگنیل تجویز کرده تااز سقط جنین احتمالی جلوگیری شود. حالا حالاها بايد آمپول استفاده كنم.

 

وای راستی:من وهمسرخوبم  داریم دنبال خانه میگردیم ولی از شانس بد ما همه خانه هایی که پیدامی شودطبقه سوم وچهارم است وآسانسور هم ندارد باشرایطی که پیش آمده  باید دنبال طبقات پایین تر باشیم برایم دعاکنید که یک مورد خوب پیدا بشه . البته پدر و مادرم پيشنهاد داده اند كه برويم و با آنها زندگي كنيم تا هم من تنها نباشم و هم اين همه اجاره خانه كمر شكن ندهيم. ولي هنوز تصميم نگرفته ايم.

 

 

 

درباره وبلاگ


اي مهربان خالقم ! به نام تو كه
مرا آفريدي و پيش از آنكه روح خود را در جسمم بدمي از نعمت خويش برخوردارم ساختي و
به دين خود در آوردي و به رشته محبت خويش نوازشم دادي. اين منم ، بنده تو .... همان
بنده اي كه چون فرمانش دادي آنرا زمين گذاشت و چون از گناهان منعش كردي دست
برنداشت.اما اگر مرتكب نهي تو شدم نه از روي دشمني با تو و نه از روي گردن كشي در
برابرتو كه از روي جهل بود و ناداني.... با اين همه بخششي كه تو در حق من روا داشته
اي از ديگران به گناه نكردن شايسته تر بودم.اينك اين منم ! افتاده در برابر تو و
محتاج تو.معترف به نافرماني تو و شرمنده محبت تو.پس سوگندت مي دهم به حق آنكس كه از
ميان آفريدگانت او را برگزيده اي خود به تنهائي مرا سرپرستي كن و به توفيق راهنمائي
خودمرا نيروببخش و بر نيت شايسته و گفتار پسنديده و كردار نيكو ياريم فرما و مرا به
غير خودت وا مگذار. بار الها ! با يادت جان مي گيرم و بي ذكرت مي ميرم.هر آنچه از
جان و مال و علم و توان دارم همه از توست و با لطف توست.پس چگونه رو به سوي غير تو
آرم؟پس تو نيز نظري بر من مسكين انداز و با ملاطفتت معاصي بي شمارم را پرده پوشي كن
و مرا پاكيزه و طاهر به ديدار خودت ببر. آمين
امکانات جانبی