تبليغاتX
                                                                                                  Lilypie 1st Birthday Tickerنی نی ناز و نازبانو
نی نی ناز و نازبانو
خاطرات ناز بانو و سینا جون
دلم گرفته
امروز میخواهم که برای دل خودم بنویسم .دلم خیلی گرفته .شاید اگه بگم که دیشب کمتر از

یک ساعت خوابیدم دروغ نگفتم . تمام شب را پشت پنجره شاهد بارش برف بودم .

من که عاشق برفم پس چرا از دیدنش شاد نیستم ؟چرا دلم گرفته ؟

چرا اینقدر احساس تنهایی میکنم ؟

چرا ماآدمها با این که حال وروز خوشی نداریم باید عنوان کنیم که همه چیز روبراهه ؟

چرا نباید احساس واقعی خودمون را بگیم ؟حتی توی وبلاگمون .حتی با دوستهای مجازیمون .دلم میخوادکه درددل کنم . من خیلی خسته ام ......خیلی نا امید و دل شکسته ام ...

چرا ماانسانها توی بدنیا آمدن وزندگی ومرگمون نمیتونیم تصمیم بگیریم؟ اگه نخواهیم توی آزمون

الهی شرکت کنیم باید چه کار کنیم؟

بااین که همه کس رادارم وهمه آنها را دوست دارم بازم احساس تنهایی میکنم . دنبال یه تکیه گاه

امن ومطمن میگردم . من که خودم تنهام پس چرا یه فرشته کوچولو را اسیر خودم میکنم .

به امید خداچهل وچهار روزدیگه فرشته من بدنیا میاد .آرزو میکنم که توی زندگی دنیوی وآخرتش

چنان سعادتمند وموفق باشه که هیچ وقت احساس ناراحتی نکنه واز بدنیا آمدنش شادشاد باشه.

من انسان ناسپاسی نیستم وخداروشکر میکنم از نعمتهای خوبی که بهم داده(ازجمله پدرومادر

مهربون و همسر خوب وخواهر وبرادرهای گل ونی نی ناز نازی که حاضرم جون وعمرم رافداش کنم )

شکر گذارم که به همه ما سلامتی داده ودر خانواده خوب نسبتآ متوسط (از نظر مالی )بزرگ شده ام.

اما دلم خیلی گرفته .از آینده میترسم . نمیدونم فردا وفردا ها چی پیش میاد؟

دوست دارم گریه کنم تا شاید کمی آرام بشم .خوشحالم که دوستای خوبی دارم تادر تنهاییهام

 با اونها درددل کنم .

فکر میکنم که وجودم برای هیچکس مهم نیست و بودو نبودم برای کسی اهمیت نداره . 

دلم میخواداینقدر  برای خدا گریه کنم تا شاید راضی بشه که من رابا خودش ببره .

ببره یه جای دور دور .

دنیا پرشده از بدی که فکر میکنم خدا هم دوست نداره به این پایین پایینها نگاه کنه

 

 

|+|
نوشته شده توسط نازبانو در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت15:34